|
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من |
_ _ _ _ _
هنوز عصباني و عصبي ام.با اينكه بعد از اينكه مادرشوهرم راهمون نداد خونش همه چيز تموم شد و من الان نزديك سه هفته هست نه ديدمشون و نه ميخوام ازشون خبري داشته باشم ولي هنوز از درون متلاشي ام ظاهرم شايد چيزي رو نشون نده كه ميدونم با يه كلمه حرف زدن ديگران ازشون مثل باروت منفجر ميشم ولي از درون هرروز و هر ساعت دارم باهاشون ميجنگم.از دست ر.ضا دلخورم و گاهي هم عصباني از اينكه با اينكه همه چيز تقصير مادرش و برادرهاش بوده ولي در آخر بازهم هر دو طرف يعني من و اونها رو يه جور ميبينه و به يه اندازه برامون وقت و انرژي صرف ميكنه و يه اندازه بهمون حق ميده به مادرش به خاطر گذشته هاش و مرگ پدرش و ...ولي من اينقدر عصبي ام كه هيچ منطقي نميتونه منو وادار كنه حتي يه هزارم ثانيه بدون تنفر بهشون فكر كنم.نميدونم اين حسهاي تلخ و رواني كننده كي دست از سرم برخواهند داشت و كي دوباره ميتونم بدون تنفر بهشون فكر كنم اما ميدونم زمان زيادي طول خواهد كشيد
چقدر زمان سريع ميگذره تقريبا رسيديم به نيمه هاي تابستون.كلاس فوتوشاپي كه توي پستهاي قبلي درموردش نوشته بودم رو تقريبا يه ماه ميشه وروديش رو قبول شدم و دارم ميرم از كلاسش خوشم مياد و ازش لذت ميبرم كلاس خودمم تعداد شاگردهام كم هستند و از نظر مالي به هيچ دردي نميخوره ولي توي اين شرايط چند ساعت هم چند ساعته كه بتونم فكرمو مشغول چيز ديگه اي بكنم
بعد از سفر مشهدمون كه بدترين سفري بود رفته بودم سه شنبه و چهارشنبه ي هفتهي پيش هم ر.ضا اومد خونه كه شبي كه ميخواست بره باز سر قضيه ي مادرش اينا يكم حرف زديم و از دستم دلخور شد و بدونه اينكه حتي بغلم كنه و درست خداحافظي كنه قبل از ساعتي كه قرار بود بره با برادرش رفت ترمينال و برگشت ش.يراز.وقتي اين كار رو كرد ازش دلخور شدم بعدش با هم حرف زديم و قضيه تموم شد ولي از درون به خاطر چيزايي كه بيشتر حسي هستن و دليل منطقي درستي ندارن دلخورم.از اون روز هم به دليل كاري كه بعد از ظهرها براش پيش اومده فقط شبها بهم زنگ ميزنه و يه ده مين باهم حرف ميزنيم شوخي ميكنيم و ميخنديم ولي در واقع نه اون حال و حوصله داره و نه من.براي من فعلا همه چيز مزخرف و بيخود شده چون اين قضيه از نظر روحي تاثير بدي روي من گذاشته كه ر.ضا نميتونه اينو درك كنه و ميگه حالا كه ديگه همه چيز تموم شده چرا باز ناراحتي و اين حرفش بيشتر اعصابمو خورد ميكنه و اينكه گفته در اين مورد باهاش اصلا حرف نزنم حتي اگه قراره بريزم توي خودم ولي اعصاب اونو بيخودي خورد نكنم.ر.ضا مرد خوب و مهربونيه ولي توي اين شرايط كمكي نميتونه بهم بكنه.تصميم گرفتم اينبار يه 20 روزي تحمل كنم تا يه كمي از هم دور باشيم به اين دوري ازش احتياج دارم گرچه هنور 4-3 روز نيست كه رفته ولي دلم خيلي تنگ شده.از اين شرايط مزخرف بود و نبودش هم خسته شده ام و تقريبا ديگه داره تحملم تموم ميشه تمام مدتي كه اينجاست عذا ميگيرم كه باز فردا يا پس فرداش بايد برگرده و من ميمونم و انتظار و حسي كه ازش متنفرم و بازهم فكرهاي بيخود.گرچه اگه بخوام درست و منطقي فكر كنم ر.ضا اين وسط تقصيري نداره ولي فعلا منطق بي منطق من دلخورم دلخور
پ.ن:هرروز اين حال و روزم نيست اما امروز باز روي اون دنده م هستم.
پ.ن:همیشه تحت هر شرایطی هرجوری که باشی بازهم دوست دارم
_ _ _ _ _
پ.ن:دارم مطالب بالا رو مينويسم كه خواهرم فرزان مياد بالاي سرم و اذيتم ميكنه بهش فحش ميدم اونم هار ميشه ميپره طرفم منم پاميشمو حسابي باهم دعواميكنيم و همديگه رو ميزنيم جيغ ميزنيم.بهم فحش ميده كه مرده شور مادرشوهرتو ببرن مرده شور همشونو ببرن از دست هر خري ناراحتي غلط كردي سر ما خالي كني.دارم نفس نفس ميزنم كه گوشيم زنگ ميخوره ر.ضاست ميگه چرا تلفن خونه رو جواب نميدي بعد ميگه چرا نفس نفس ميزني ميگم داشتيم دعوا ميكرديم ميگه واسه ي چي و من ميزنم زير گريه.آروم گريه ميكنم اما ميفهمه اونم بغض ميكنه قربون صدقم ميره ميگه همش تقصير منه ميگه يه هفته ديگه تحمل كن ميام......چقدر دوست دارم ر.ضاي خوبم چقدر اين وسط تو اذيت ميشي گل مهربونم
_ _ _ _ _
باور نكن تنهايي ات را
من در تو پنهانم،تو درمن
از من به من نزديكتر تو
از تو به تو نزديكتر من
باور نكن تنهايي ات را
تا يك دل و يك درد داريم
تا در عبور از كوچه عشق
بر دوش هم سر ميگذاريم
دل تاب تنهايي ندارد
باور نكن تنهايي ات را
هرجاي اين دنيا كه باشي
من با توام تنهاي تنها
من با توام هر جا كه هستي
حتي اگر باهم نباشيم
حتي اگر يك لحظه يك روز
ديگر در اين عالم نباشيم
اين خانه را بگذار و بگذر
با من بيا تا كعبه دل
باور نكن تنهايي ات را
من با توام منزل به منزل
براي عشقم براي دلبرم براي تمام زندگيم براي مهربون گل نازم كه لحظه هامو سرشار از عشق و دوست داشتن كرده.هرچقدر نوشتم كلمات نتونستن احساس دلم رو بيا كنن پس همه رو پاك ميكنم و فقط يه كلمه رو تقديمت ميكنم:نازنين ر.ضاي من هميشه ميپرستمت و عاشقتم عزيزكم
پ.ن: خدا رو شكرمشكلمون حل شد.خداي خوبم به خاطر تمام لطف و محبتهات ممنون
پ.ن:يه پست نوشته بودم در مورد يه دوست يه دوست كه بعد از 2 سال برگشتنش اينقدر غافلگيرم كرد و تحت تاثيرم قرار داد كه چند ساعتي بي اختيار گريه ميكردم اما پستش نكردم.مهربون دوست من به خاطر تمام محبتهات به خاطر خوبيات ممنونم.هيچ وقت مهربونياتو فراموش نميكنم.يادگاريهاي خوشگلت هميشه منو به ياد تو ميندازن![]()
_ _ _ _ _
دوستم از دستم عصبانيه چون خيلي وقته بهش زنگ نزدم اسمش ش ي ل ا ست خيلي دوستش دارم از معدود دوستامه كه كاملا باهم سازگاريم و آبمون توي يه جوب ميره هميشه هم تا جايي كه شرايط بهش اجازه ميداده بهم كمك كرده و قبل از اينكه به خاطر تدريس اينقدر سرش شلوغ بشه حسابي پايه ي بيرون رفتن بود تازشم يدفعه هم توي ميدون امام باهامون مصاحبه كردن و تي وي نشونمون داد و كلي مشهورات شديم امروز از بيرون بهم زنگ زد چون صبحش براش آف گذاشته بودم اول كلي فحش تحويلم داد كه بي معرفتي و يه زنگ نميزني و اينا حالا هم توي آفي كه برام گذاشته كلي شكايت كرده ازم.راست ميگه من نميدونم چرا اينقدر توي تلفن زدن به اين و اون تنبلم خداييش بي معرفت نيستم اما حوصله ي زنگ زدن ندارم مثل همين قضيه ي كامنت گذاشتنه كه هرروز و هرروز كارم وبگرديه اما حوصلم نميشه كامنت بذارم.الان يه ماهه ميخوام به آلبالوخوشكه جون يه زنگي آفي چيزي اما نميدونم چرا پايش جور نميشه.حالا قرار شد فردا ساعت 5:30 بعد از ظهر با ش ي ل ا بريم بيرون كتاب بخريم.آخ جون دلم براي ولگردي توي كتابفروشيا تنگ شده.كارت كتاب آقاي عزيزم دستمه ديگه حساب كنيد چه شوددددد.اول از همه هم ميخوام يه كتاب آشپزي بدردبخور بخرم كه غذاهاي معمولي و خورشتها رو هم كامل توضيح داده باشه و غذاهاي جديد خوشمزم زياد داشته باشه در كل ميخوام از اين كتاباي آشپزي مزخرف نباشه.شماها كتاب خوبي سراغ داري لطفا راهنماييم كنيد؟؟؟؟!!!!!
دلم براي يه چيزي تنگ شده اما هرچي فكر ميكنم نميدونم چيه هرچقدر فكرمو روي حسم متمركز ميكنم نميدونم اين حس مربوط به چيه؟1براي ر.ضا ي خوبم تنگه اما اين حس يه دلتنگي ديگه ست كه مربوط به آدما نميشه يه جور انتظاره شيرين يه جور اتفاق خوب كه منتظرشي نميدونم چيه؟!!
دو جلسه ست كه كلاسمو نرفتم و امروز هم دوباره صبح آقاي عزيز زنگ زد بيدارم كرد ولي از بس شبا بدخوابم ميبره صبح اصلا چشمامو نميتونستم باز نگه دارم آخرشم نرفتم.كلاس خوبي بود ولي نزديك به 2-3 ساعتش بيكاري و الافي بيخود مربيمون بود.اما به هرحال خوب بود ولي آخرش هارد به هارد كردنو انجام ندادم.
اگه خدا بخواد از شنبه ي ديگه كار تدريسم شروع ميشه روزاي زوج صبحا و بعد از ظهر و در اين صورت برنامه ي رفتن به استخرمون ماليده ميشه.يكشنبه هم امتحان ورودي فوتوشاپه .كاش قبول بشم عاشق فوتوشاپم عاشق كلا گرافيك و طراحي كامپيوتر ولي سر از برنامه نويسي در آوردم و حالا حدود يكساله دارم ميرم دنبال علايقم فقط كاش قبول بشم چون تعداد داوطلبينش زياده
يذره در اثر يه سهل انگاري و بي توجهي يه مشكلي برام پيش اومده خواهش ميكنم برام دعا كنيد قول ميدم آدم بشم.خدايا قول شرف ميدم
توي اين 6 روز دوبار به مادرشوهرم زنگ زدم و احوالپرسي كردم با تمام ناله هايي كه كردم ولي دلم نميخواد كم كم روابطمون بد بشه چون از زندگي اي كه توش آرامش نباشه و سر چيزاي بيخود و مزخرف تلخ و سياه بشه متنفرم.هنوز نرفتم خونشون سر بزنم شايد اين هفته نرم شايد بهتر باشه كمي ازشون دور باشم شايد زياد توي دست و پاشون بودم كه ديگه بود و نبودم براشون عادي شده شايد واقعا دوري و دوستي بهترين راه باشه در حالي كه هميشه دلم ميخواست فكر نكنن فقط پسرشون رو ميخوام و وقتي نيستش ديگه سراغ اونان نميرم.اما خودشون نميذارن.ر.ضاي خوبم خيلي حساسه وقتي ميبينه اوضاع اينجوريه وقتي ميبينه چرا همه چيز قشنگ و پر از مهربوني نيست هي فكر ميكنم هي غصه ميخوره.از خدا ميخوام دلشونو اروم كنه و دوستمون داشته باشن دعا ميكنم خودش همه چيز رو به بهترين صورت درست كنه(اوضاع اونقدرها هم خراب نيستا هردو طرف احتراممون سرجاشه و بحثي پيش نيومده ولي ...كاش همه چيز بهتر بشه)
يه فيلم ديدم به اسم دوست پسر جديد مامانم فيلمش بامزه بود اينقدر از اين ادماي شاد و سرحال و شيطون خوشم مياد آدمايي كه هرجا باشن كلي انرژي مثبت به آدم منتقل ميكنن همش دارن جيغ جيغ ميكنن و شاد و شنگولن و كودك درونشون همچنان زنده ست به منم همه ميگن هنوز زيادي بچه اي و جير جير ميكني اما دلم ميخواد عين اين خانومه باشم سرحال و سرزنده شارژ شارژ پر از انرژي.
از دوستاي خوبم شيواي نازنينم شادي عزيزم و ازاده ي خوبم كه بهم سرميزنن ممنونم و واقعا شرمندم كه كم كامنت ميذارم اما اين دال
بر اين موضوع نيست كه وبهاتونو نميخونم به خدا هر موقع آن ميشم بهتون سرميزنم ولي هم از تنبلي هست هم به خاطر مشكل اينترنتم و هم يكم اعصاب خوردي و بيحوصلگي اين روزهام كه كامنت نميذارم معذرت ميخوام چقدر خوشحالم باهم دوستيم خيلي دلم ميخواد توي دنياي واقعي ببينمتون و دوستيمون ادامه داشته باشه.خانومي نازنينم چند روزيه نتونستم بهت سر بزنم و ازت كاملا بيخبرم اينترنتم يكم مشكل پيدا كرده و هربار به يه دليلي نتونستم ببينمت .دلم برات خيلي تنگ شده نميدونم چرا دلم برات شور ميزنه.همه چيز خوب و آرومهههه؟؟
همين روزا احتمالا به دليل پرداخت نكردن قبض تلفنمون قطع ميشه اگه يدفعه رفتم معذرت
درسته كه ميگن اين اينترنت هوشمند قبضش تساعدي مياد؟!يعني چي؟يعني چقدري اگه مصرف كنيم هزينش بالا مياد؟دلشوره گرفتما اخه منم هوشمند استفاده ميكنم.قضيش چيه؟
واي چقدر ماه رمضان زود داره مياد.حسي كه توي ماه رمضان دارمو خيلي دوست دارم اما كاش هوا اينقدر گرم نباشه كه رسما نابود ميشيم.
ياد شيواجون افتادم و گواهينامش منم حدود 2 سالي هست گواهينامه گرفتم اما همون اوايل ماشين بابامو كوبوندم توي تير چراغ برق و ديگه اون دفعه ي اخري بود كه پشت فرمون نشستم ديگه يه ترس ناشناخته اي دارم اما رانندگي رو خيلي دوست دارم متاسفانه آقاي همسرمونم ماشين نداره الان تقريبا هيچي از رانندگي و قانون مقرراتش و اينا يادم نمونده اما تقريبا هفته اي يكبار خواب ميبينم دارم رانندگي ميكنم و جاي گاز و ترمز رو اشتباه ميكنم و نميدونم كدومه .يعني ميشه منم يه روز يه راننده ي درست و حسابي بشم؟!كاشكي زود زود اين اتفاق بيفته من رانندگي رو دوست دارم خوب به من چه كه تيرهاي چراغ برقو بدجا كار گذاشتن
هنوز اين حسه هست !!؟
پ.ن:هميشه ميخوامت نازنين من.از اينكه تو مرد زندگي مني ممنون
دوروز بدجوري سرم درد ميكنه.از اين تابستون لعنتي متنفرم.
دارم چاق ميشم اونم از كمر و باسن چقدر تهوع آور.
_ _ _ _ _
من چندان از طلا و اين چيزا خوشم نمياد و خدا هم انگاري فكرمو خونده بود چون هنوز شش ماه از عقدمون نگذشته بود كه تمام طلاهام از جمله سرويسم كه حتي يكبارهم ازش استفاده نكرده بودم براي خريد يه زمين از دست رفتند با اينكه زياد در بند طلا نبودم اما از فروش سرويسم يه جوري شدم آخه خيلي دوستش داشتم ولي حتي نشد يكبار هم گردنم بندازمش و ازش استفاده كنم مجبور بوديم ولي كلي . روي فروش طلاهامون ضرر داديم البته لطف و محبت بعضيها و اينكه انگار وظيفم بوده(منظورم شوشوي خوبم نيست)باعث شد يذره درد فروش سرويسم بيشتر بهم زور بگه.البته هديه ي روز زن يه دستبند خوشگل بود كه ر.ضاي مهربونم برام گرفته بود كه همينجا لوپ چاقشو ميبوسم و ميگم تشكر ميكنمممم(چشمك)
قرار بود از روز دهم تير برم يه جايي براي تدريس اما خدا خدا ميكنم كنسل بشه چون اصلا حوصله ندارم مخصوصا با اين گرما قيافم دقيقا عين مترسكها شده.اصلا حوصله ندارم
اينقدر دلم ميخواد اين فرزاد كره خر(داداشم) رو يه بار بدنش دست من تا ميخوره بزنمش الان اينقدر اذيت كرد كه چنان دادي زدم كه سرم الان خيلي دردش بدتر شد.ديگه حوصله ي نوشتن ندارم.توي اين هواي گرم و اين سردرد من حوصله ي مهمونننننننننن ندارم واي خدايا با اون بچه ي زلزلشون.كاش نيانننننن.حوصلهي اينكه برم ور دلشون هم بشينمو اصلا ندارم
پ.ن:الهي فدات بشم دلم خيلي تنگته.كاش اين روزاي مزخرف زود تموم بشن
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
آه اي كوه از تو آموختم...
كه نلرزد دلم از غرش ارابه ي سنگين زمان
كاه بودن ننگ است
كوه ميبايد بود
پ.ن:دعا کنید این نگرانیم هرچه زودتر برطرف بشه میام پیشتون.ممنون مخصوصا از حاج باران عزیز که کامنتشون خوشحالم کرد
_ _ _ _ _
هر جا كه رو ميكنم تو رو ميبينم عشق من همه ي زندگي من عمرم نفسم مرد زندگي من
توي قاب شعر روي ديوار توي كتاباي بامزه ي قفسم ميون روسريهاي رنگارنگي كه هركدومش يه خاطره ي شيرين رو برام زنده ميكنه لابلاي شعرهاي حافظ ميون همه ي نامه هاي پر از مهربونيت توي تك تك اس ام اسهاي قديميمون همه جا تو رو ميبينم.نشستم وسط اتاق و تمام نامه هايي كه برام نوشتي رو ولو كردم دور و برم تك تك نقاشيهاي خوشگلي كه برام كشيدي طرحهايي كه با مداد سياه پاي بعضي نامه هات برام يادگاري گذاشتي همه جا تو رو ميبينم حس ميكنم كنارم خوابيدي و باز نور خورشيد تابيده توي موهاي خوشگلت و رنگشونو طلايي كرده دوباره براي هزارمين بار از اول اول شروع ميكنم به خوندن نامه هات دوباره با ديدن كاريكاتور خنده داري كه از خودت برام كشيدي از خنده منفجر ميشم دوباره تكيه كلامهاي بامزت رو ميخونم دوباره ميرسم به آخر نامه هات و امضاي هميشگيت((فداي تو رضاي تو))بازقلبم پر از عشق و هيجان ميشه باز از اينكه مال مني احساس خوشبختي ميكنم.عشق من دوباره ديشب 45 دقيقه داشتم پشت تلفن غر ميزدم ديروز بعد از ده روز از ماموريت برگشته بودي ده روز بود حتي صدات رو به جز يكبار نشنيده بودم دلتنگ بودم باز غر زدم و تو باز با صبوري قربون صدقم رفتي اما من بازم شكايت كردم از اين وضع از اين دوري از دلم كه تو رو ميخواد از تو كه نيستي از اينكه گاه گاهي حس ميكنم دوستم نداري و چقدر وقتي اين حرفمو شنيدي ناراحت شدي باهام حرف زدي بهم يادآوري كردي كه چقدر دوستم داري ياداوري كردي كه اون روز توي پارك كه باهم حرفمون شده بود از عمد نگاهم نميكردي چون ميدونستي اگه نگاهم كني يادت ميره از دستم دلخوري نميتوني نگاهم كني و باهام قهر باشي.ساكت شدم حرفاتو شنيدم كم كم منم يادم اومد كه با چه عشقي نگاهم ميكردي يادم اومد كه اون اوايل از طرز نگاهت ذوب ميشدم و خجالت ميكشيدم يادم اومد خيلي وقتا توي آغوش پر از محبتت سرشار از ارامش ميشدم بهت گفتم تمام اين غرزدنها به خاطر اينه كه دوستت دارم و دوريتو نميتونم تحمل كنم خنديدي مسخرم كردي گفتي بابا دخترجون من اين عشقت رو نميخوام آقا نه چيز عرب نه ديدار شتر(اداي منو در آوردي خودم هميشه اين ضرب المثل رو اينجوري داغونش ميكردم و بهت ميگفتم)خنديدم توهم مثل هميشه ميخنديدي بعد از 45 دقيقه بلاخره رضايت دادم بذارم بري بخوابي مثل همه ي شبايي كه بهم زنگ ميزني بوسمو بهم دادي ولي ايندفعه يادت بود بوس خودتم بگيري نامرد بدجنس 3 بار مجبورم كردي ببوسمت از پشت تلفن. و امروز من بازهم سرشار از عشقم عشق به تو عشق به زندگيم و با همه ي وجودم ميخوامت عشق مهربونم.بي صبرانه منتظرم تا يكشنبه بشه و برگردي پيشم.خوشحالم كه يه هفته باهامي.با تمام وجودم ميخوامت![]()
پ.ن:كامي عزيزم داره ميره مسافرت ودر نتيجه تا چند روز به كامپيوتر دسترسي ندارم 
_ _ _ _ _
بي هدف و بي انگيزگي و بي كاري و اينكه مجبورم هرروز اينهمه انتظار رو هم تحمل كنم گاهي باعث ميشه اعصابم بدجوري خورد بشه و حوصله ي هيچي رو نداشته باشم كاش ميتونستم يه كار درست و حسابي خيلي زود پيدا كنم و از دست اين بيكاري راحت بشم الان داشتم وبلاگ يه نفر رو ميخوندم كه از دست اينهمه كاري كه روي سرش ريخته بود شكايت ميكرد توي دلم بهش گفتم خوش به حالت من اينقدر دلم ميخواد شبها از زور خستگي نفهمم كي خوابم ميبره به جاي اينكه از زور بيكاري صبح تا شب همش بخوابم.ديشب خالم ازم پرسيد خوب چرا نميري يه جايي براي تدريس؟!يكم بهانه سرهم كردم و براش گفتم اما خودم يه كلمه از حرفهايي رو كه ميزدمم قبول نداشتم.
يه يه هفته اي بود كه خواهرم يه تحقيقي داشت و ازم ميخواست واسش تايپش كنم و آمادش كنم اما همش يه بهانه اي جور ميشد تا ديشب مجبور شدم براي آماده كردن تحقيقش تا ساعت 4:30 صبح بيدار بمونم با اينكه چشمام درد گرفته بود اما حس خيلي خوبي داشتم شايد حس روزاي دانشگاه و امتحانام شايد حس روزاي خوب گذشتم نميدونم اما حال خاصي داشتم به شدت نياز به خستگي ناشي از كار رضايت بخش دارم شايد بزرگترين آرزوم در حال حاضر پيدا كردن يه هدف بزرگ و خاص و دست يافتني باشه كه نياز به تلاش داشته باشه تلاشي كه مجبور به حركت و پويايي وسرزندگيم كنه.مدتيه مرضهاي مختلفي اومدن سراغم به غير از اين حساسيت مزخرف پوستي كه با شروع بهار گريبانمو ميگيره و هزار دفعه به خاطرش رفتم دكتركمرم مدتيه درد ميكنه كف سرم دور چشمام اما اينا بيشتر موقع ها باهام بوده ولي هفته ي پيش به خاطر يه بيماري ديگه رفته بودم دكتر.آقاي دكتر بعد از اينكه يكم باهم حرف زديم گفت چرا اينقدر نااميد و پكري مگه چند سالته بچه داري؟گفتم نهههه بابا من تازه عقدم يعني اينقدر سنم بالا به نظر ميرسه گفت نه ولي چرا اينهمه بي حالي خلاصه حرفاي اونم باعث نشد اين بي حالي ما بره پي كارش
پ.ن:حال و حوصله ندارم ولي خوبم
پ.ن:حوصله ي نوشتن نداشتم يدفعه هوس كردم حوصله ي اصلاح و تعمير و درست پست كردن اين نوشته رو ندارم شرمنده...
سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم تلخ حقيقت به خاك افتادم