تبليغاتX
scrollbar-face-color:#ffffff; scrollbar-3dlight-color:#c0c0c0; scrollbar-highlight-color:#c0c0c0; scrollbar-shadow-color:#ffffff; scrollbar-darkshadow-color:#ffffff; scrollbar-track-color:#ffffff; scrollbar-arrow-color:#ffffff; } روزهايي كه ميگذرند
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من

هنوز عصباني و عصبي ام.با اينكه بعد از اينكه مادرشوهرم راهمون نداد خونش همه چيز تموم شد و من الان نزديك سه هفته هست نه ديدمشون و نه ميخوام ازشون خبري داشته باشم ولي هنوز از درون متلاشي ام ظاهرم شايد چيزي رو نشون نده كه ميدونم با يه كلمه حرف زدن ديگران ازشون مثل باروت منفجر ميشم ولي از درون هرروز و هر ساعت دارم باهاشون ميجنگم.از دست ر.ضا دلخورم و گاهي هم عصباني از اينكه با اينكه همه چيز تقصير مادرش و برادرهاش بوده ولي در آخر بازهم هر دو طرف يعني من و اونها رو يه جور ميبينه و به يه اندازه برامون وقت و انر‍ژي صرف ميكنه و يه اندازه بهمون حق ميده به مادرش به خاطر گذشته هاش و مرگ پدرش و ...ولي من اينقدر عصبي ام كه هيچ منطقي نميتونه منو وادار كنه حتي يه هزارم ثانيه بدون تنفر بهشون فكر كنم.نميدونم اين حسهاي تلخ و رواني كننده كي دست از سرم برخواهند داشت و كي دوباره ميتونم بدون تنفر بهشون فكر كنم اما ميدونم زمان زيادي طول خواهد كشيد

چقدر زمان سريع ميگذره تقريبا رسيديم به نيمه هاي تابستون.كلاس فوتوشاپي كه توي پستهاي قبلي درموردش نوشته بودم رو تقريبا يه ماه ميشه وروديش رو قبول شدم و دارم ميرم از كلاسش خوشم مياد و ازش لذت ميبرم كلاس خودمم تعداد شاگردهام كم هستند و از نظر مالي به هيچ دردي نميخوره ولي توي اين شرايط چند ساعت هم چند ساعته كه بتونم فكرمو مشغول چيز ديگه اي بكنم

بعد از سفر مشهدمون كه بدترين سفري بود رفته بودم سه شنبه و چهارشنبه ي هفتهي پيش هم ر.ضا اومد خونه كه شبي كه ميخواست بره باز سر قضيه ي مادرش اينا يكم حرف زديم و از دستم دلخور شد و بدونه اينكه حتي بغلم كنه و درست خداحافظي كنه قبل از  ساعتي كه قرار بود بره با برادرش رفت ترمينال و برگشت ش.يراز.وقتي اين كار رو كرد ازش دلخور شدم بعدش با هم حرف زديم و قضيه تموم شد ولي از درون به خاطر چيزايي كه بيشتر حسي هستن و دليل منطقي درستي ندارن دلخورم.از اون روز هم به دليل كاري كه بعد از ظهرها براش پيش اومده فقط شبها بهم زنگ ميزنه و يه ده مين باهم حرف ميزنيم شوخي ميكنيم و ميخنديم ولي در واقع نه اون حال و حوصله داره و نه من.براي من فعلا همه چيز مزخرف و بيخود شده چون اين قضيه از نظر روحي تاثير بدي روي من گذاشته كه ر.ضا نميتونه اينو درك كنه و ميگه حالا كه ديگه همه چيز تموم شده چرا باز ناراحتي و اين حرفش بيشتر اعصابمو خورد ميكنه و اينكه گفته در اين مورد باهاش اصلا حرف نزنم حتي اگه قراره بريزم توي خودم ولي اعصاب اونو بيخودي خورد نكنم.ر.ضا مرد خوب و مهربونيه ولي توي اين شرايط كمكي نميتونه بهم بكنه.تصميم گرفتم اينبار يه 20 روزي تحمل كنم تا يه كمي از هم دور باشيم به اين دوري ازش احتياج دارم گرچه هنور 4-3 روز نيست كه رفته ولي دلم خيلي تنگ شده.از اين شرايط مزخرف بود و نبودش هم خسته شده ام و تقريبا ديگه داره تحملم تموم ميشه تمام مدتي كه اينجاست عذا ميگيرم كه باز فردا يا پس فرداش بايد برگرده و من ميمونم و انتظار و حسي كه ازش متنفرم و بازهم فكرهاي بيخود.گرچه اگه بخوام درست و منطقي فكر كنم ر.ضا اين وسط تقصيري نداره ولي فعلا منطق بي منطق من دلخورم دلخور

پ.ن:هرروز اين حال و روزم نيست اما امروز باز روي اون دنده م هستم.
پ.ن:همیشه تحت هر شرایطی هرجوری که باشی بازهم دوست دارم

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 17:41 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

هشت ماه و سه روز.شايد زماني زيادي نباشه از شروع يه زندگي كه بخواد به اين زودي اينجور بريزه به هم.دو روز مشهد بوديم من ر.ضا و مادرشوهرم.سفرمون بد شروع شد و بدتر هم تموم شد.دوربين عكاسي بيچارمون كه حدود 200 تومن پول بالاش داده بوديم  موقعي كه ر.ضا رفته بود براي من از سقاخونه ي اسماييل طلا آب بياره  به همراه تمام عكسهاي قشنگ روز تولد من و حرم ورفتن موزه و سفر اهوازمون و ...دزديده شد و دراخر دعواي خيابوني و شكسته شدن شيشه توي سر رضا و جيغ مامانش و خوني كه همين طور از سرش ميرفت ...هشت ماه زمان زيادي نيست براي بهم ريخته شدن تمام روابطمون با خانوادش.از تك تكشون متنفرم از اينكه تمام زندگيمون رو دچار افسردگي و عذاب كرده اند.من اجازه نميدم هيچ آدم عوضي اي حتي برادرمزخرفش بخواد شوهرمو بزنه اونم در حالي كه دو سال از خودش بزرگتره.از مامانش متنفرم از اينكه به هر بهانه اي همه چيز رو خراب مبكنه.توي اتوبوس خيلي گريه كردم.خانومي كه مادرشوهرم براش درددل كرده بود اومد از طرف ر.ضا كنارم تا دلداريم بده و كمي از عصبانيتم كم كنه.گفت مادرشوهرت مغرور و حسوده گفت مريضه بايد ببريدش پيش روانشناس.ولي من از عصبانيت داغ بودم ميخواستم وقتي اتوبوس نگه داشت تنهايي برگردم خونه.مامانم گفت گل بگيريم و بريم خونشون به بهانه ي بازديدمشهد مادرشوهرم فقط داد زدم جيغ كشيدم كه ديگه از دستشون خسته شدم ديگه 8 ماهه تحمل كردم و هرچي بهم گفتن فقط لبخند زدم ديگه بسمه .ر.ضا خيلي باهام حرف زد خيلي خواهش كرد و آخر كار به خاطر ر.ضا راضي شدم گل بگيريم بريم خونشون.اما مامانم كه زنگ زد مامان احمقش گفت ممنونم من ميخوام از خونه برم بيرون.حتي نگفت فردا تشريف بياريد.ميدونستم دروغ ميگه توي راه برگشت از كلاسم نيم ساعت بعدش زنگ زدم خونشون خودش گوشي رو براداشت قطع كردم.ديگه همه چيز تموم شد ديگه يه لحظه خودشونو زخم زبونهاشونو فضوليهاشون توي زندگيمو تحمل نميكنم از الان منم خودم شدم با همون ذات انتقام جو.ر.ضا گفت ديگه يه كلمه هم درموردشون حرفي نزنيم.نميدونم ميخواد چكار كنه.كنار حرم امام ر.ضا بهش ميگم آخه بگيد من چيكار كردم كه اينجوري ميكنيد بگيد تا بفهمم دارم جواب كدوم كارمو ميدم ميگه هيچي مامانت منو سوزونده؟؟!!!!!!خواهرت توي زندگيتون دخالت ميكنه!!!!واي خدايا چه مزخرفاتي مگه من و روضا باهم مشكل داريم كه خواهرم بين ما دخالت ميكنه؟؟!!ما كه عاشق همديگه ايم اين شماييد كه ميگيد چرا براش ظرف ميشوري چرا كفشهاشو جلوي پاش ميذاري من شوهرم اين كارارو براي من نكرده كه تو براي اين ميكني.اين تويي كه ميگي من وظيفهمه بيام خونتون بشورمو بپزم و بسابم.پسر عوضيت به چه جراتي توي زندگي ما دخالت ميكنه و ميگه لياقت ر.ضا بيشتر بوده سر من داد ميزنه كه صداي تي وي رو كم كنم.به چه جراتي با كمال پررويي هشت ماهه جلوي كس و ناكس توي چشم من نگاه ميكنيد و ميگيد اصفهانيا فلانن اصفهانيا بيسارن و من لبخند ميزنم.به چه جراتي به شوهرم ميگي براي من زياد خريد نكنه پررو ميشم ولي من احمق ميشينم تا سكه ي طلاي منو بفروشه و بده به تو تا باهاش بري مشهد.ينقدر بيشعوريد كه وقتي ر.ضا نيست من ميام به شماها سر بزنم اونوقت با پسرت پچ پچ  ميكني .خستم از دست همتون

پ.ن:دارم مطالب بالا رو مينويسم كه خواهرم فرزان مياد بالاي سرم و اذيتم ميكنه بهش فحش ميدم اونم هار ميشه ميپره طرفم منم پاميشمو حسابي باهم دعواميكنيم و همديگه رو ميزنيم جيغ ميزنيم.بهم فحش ميده كه مرده شور مادرشوهرتو ببرن مرده شور همشونو ببرن از دست هر خري ناراحتي غلط كردي سر ما خالي كني.دارم نفس نفس ميزنم كه گوشيم زنگ ميخوره ر.ضاست ميگه چرا تلفن خونه رو جواب نميدي بعد ميگه چرا نفس نفس ميزني ميگم داشتيم دعوا ميكرديم ميگه واسه ي چي و من ميزنم زير گريه.آروم گريه ميكنم اما ميفهمه اونم بغض ميكنه قربون صدقم ميره ميگه همش تقصير منه ميگه يه هفته ديگه تحمل كن ميام......چقدر دوست دارم ر.ضاي خوبم چقدر اين وسط تو اذيت ميشي گل مهربونم

+ تاريخ جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:35 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

باور نكن تنهايي ات را
من در تو پنهانم،تو درمن
از من به من نزديكتر تو
از تو به تو نزديكتر من

باور نكن تنهايي ات را
تا يك دل و يك درد داريم
تا در عبور از كوچه عشق
بر دوش هم سر ميگذاريم

دل تاب تنهايي ندارد
باور نكن تنهايي ات را
هرجاي اين دنيا كه باشي
من با توام تنهاي تنها

من با توام هر جا كه هستي
حتي اگر باهم نباشيم
حتي اگر يك لحظه يك روز
ديگر در اين عالم نباشيم

اين خانه را بگذار و بگذر
با من بيا تا كعبه دل
باور نكن تنهايي ات را
من با توام منزل به منزل

براي عشقم براي دلبرم براي تمام زندگيم براي مهربون گل نازم كه لحظه هامو سرشار از عشق و دوست داشتن كرده.هرچقدر نوشتم كلمات نتونستن احساس دلم رو بيا كنن پس همه رو پاك ميكنم و فقط يه كلمه رو تقديمت ميكنم:نازنين ر.ضاي من هميشه ميپرستمت  و عاشقتم عزيزكم


پ.ن: خدا رو شكرمشكلمون حل شد.خداي خوبم به خاطر تمام لطف و محبتهات ممنون


پ.ن:يه پست نوشته بودم در مورد يه دوست يه دوست كه بعد از 2 سال برگشتنش اينقدر غافلگيرم كرد و تحت تاثيرم قرار داد كه چند ساعتي بي اختيار گريه ميكردم اما پستش نكردم.مهربون دوست من به خاطر تمام محبتهات به خاطر خوبيات ممنونم.هيچ وقت مهربونياتو فراموش نميكنم.يادگاريهاي خوشگلت هميشه منو به ياد تو ميندازن 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:25 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

دوستم از دستم عصبانيه چون خيلي وقته بهش زنگ نزدم اسمش ش ي ل ا  ست خيلي دوستش دارم از معدود دوستامه كه كاملا باهم سازگاريم و آبمون توي يه جوب ميره هميشه هم تا جايي كه شرايط بهش اجازه ميداده بهم كمك كرده و قبل از اينكه به خاطر تدريس اينقدر سرش شلوغ بشه حسابي پايه ي بيرون رفتن بود تازشم يدفعه هم توي ميدون امام باهامون مصاحبه كردن و تي وي نشونمون داد و كلي مشهورات شديم امروز از بيرون بهم زنگ زد چون صبحش براش آف گذاشته بودم اول كلي فحش تحويلم داد كه بي معرفتي و يه زنگ نميزني و اينا حالا هم توي آفي كه برام گذاشته كلي شكايت كرده ازم.راست ميگه من نميدونم چرا اينقدر توي تلفن زدن به اين و اون تنبلم خداييش بي معرفت نيستم اما حوصله ي زنگ زدن ندارم مثل همين قضيه ي كامنت گذاشتنه كه هرروز و هرروز كارم وبگرديه اما حوصلم نميشه كامنت بذارم.الان يه ماهه ميخوام به آلبالوخوشكه جون يه زنگي آفي چيزي اما نميدونم چرا پايش جور نميشه.حالا قرار شد فردا ساعت 5:30 بعد از ظهر با ش ي ل ا  بريم بيرون كتاب بخريم.آخ جون دلم براي ولگردي توي كتابفروشيا تنگ شده.كارت كتاب آقاي عزيزم دستمه ديگه حساب كنيد چه شوددددد.اول از همه هم ميخوام يه كتاب آشپزي بدردبخور بخرم كه غذاهاي معمولي و خورشتها رو هم كامل توضيح داده باشه و غذاهاي جديد خوشمزم زياد داشته باشه در كل ميخوام از اين كتاباي آشپزي مزخرف نباشه.شماها كتاب خوبي سراغ داري لطفا راهنماييم كنيد؟؟؟؟!!!!!

دلم براي يه چيزي تنگ شده اما هرچي فكر ميكنم نميدونم چيه هرچقدر فكرمو روي حسم متمركز ميكنم نميدونم اين حس مربوط به چيه؟1براي ر.ضا ي خوبم تنگه اما اين حس يه دلتنگي ديگه ست كه مربوط به آدما نميشه يه جور انتظاره شيرين يه جور اتفاق خوب كه منتظرشي نميدونم چيه؟!!

دو جلسه ست كه كلاسمو نرفتم و امروز هم دوباره صبح آقاي عزيز زنگ زد بيدارم كرد ولي از بس شبا بدخوابم ميبره صبح اصلا چشمامو نميتونستم باز نگه دارم آخرشم نرفتم.كلاس خوبي بود ولي نزديك به 2-3 ساعتش بيكاري و الافي بيخود مربيمون بود.اما به هرحال خوب بود ولي آخرش هارد به هارد كردنو انجام ندادم.

اگه خدا بخواد از شنبه ي ديگه كار تدريسم شروع ميشه روزاي زوج صبحا و بعد از ظهر و در اين صورت برنامه ي رفتن به استخرمون ماليده ميشه.يكشنبه هم امتحان ورودي فوتوشاپه .كاش قبول بشم عاشق فوتوشاپم عاشق كلا گرافيك و طراحي كامپيوتر ولي سر از برنامه نويسي در آوردم و حالا حدود يكساله دارم ميرم دنبال علايقم فقط كاش قبول بشم چون تعداد داوطلبينش زياده

يذره در اثر يه سهل انگاري و بي توجهي يه مشكلي برام پيش اومده خواهش ميكنم برام دعا كنيد قول ميدم آدم بشم.خدايا قول شرف ميدم

توي اين 6 روز دوبار به مادرشوهرم زنگ زدم و احوالپرسي كردم با تمام ناله هايي كه كردم ولي دلم نميخواد كم كم روابطمون بد بشه چون از زندگي اي كه توش آرامش نباشه و سر چيزاي بيخود و مزخرف تلخ و سياه بشه متنفرم.هنوز نرفتم خونشون سر بزنم شايد اين هفته نرم شايد بهتر باشه كمي ازشون دور باشم شايد زياد توي دست و پاشون بودم كه ديگه بود و نبودم براشون عادي شده شايد واقعا دوري و دوستي بهترين راه باشه در حالي كه هميشه دلم ميخواست فكر نكنن فقط پسرشون رو ميخوام و وقتي نيستش ديگه سراغ اونان نميرم.اما خودشون نميذارن.ر.ضاي خوبم خيلي حساسه وقتي ميبينه اوضاع اينجوريه وقتي ميبينه چرا همه چيز قشنگ و پر از مهربوني نيست هي فكر ميكنم هي غصه ميخوره.از خدا ميخوام دلشونو اروم كنه و دوستمون داشته باشن دعا ميكنم خودش همه چيز رو به بهترين صورت درست كنه(اوضاع اونقدرها هم خراب نيستا  هردو طرف احتراممون سرجاشه و بحثي پيش نيومده ولي ...كاش همه چيز بهتر بشه)

يه فيلم ديدم به اسم دوست پسر جديد مامانم فيلمش بامزه بود اينقدر از اين ادماي شاد و سرحال و شيطون خوشم مياد آدمايي كه هرجا باشن كلي انرژي مثبت به آدم منتقل ميكنن همش دارن جيغ جيغ ميكنن و شاد و شنگولن و كودك درونشون همچنان زنده ست به منم همه ميگن هنوز زيادي بچه اي و جير جير ميكني اما دلم ميخواد عين اين خانومه باشم سرحال و سرزنده شارژ شارژ پر از انرژي.

از دوستاي خوبم شيواي نازنينم شادي عزيزم و ازاده ي خوبم كه بهم سرميزنن ممنونم و واقعا شرمندم كه كم كامنت ميذارم اما اين دال
بر اين موضوع نيست كه وبهاتونو نميخونم  به خدا هر موقع آن ميشم بهتون سرميزنم ولي هم از تنبلي هست هم به خاطر مشكل اينترنتم و هم يكم اعصاب خوردي و بيحوصلگي اين روزهام كه كامنت نميذارم معذرت ميخوام چقدر خوشحالم باهم دوستيم خيلي دلم ميخواد توي دنياي واقعي ببينمتون و دوستيمون ادامه داشته باشه.خانومي نازنينم چند روزيه نتونستم بهت سر بزنم و ازت كاملا بيخبرم اينترنتم يكم مشكل پيدا كرده و هربار به يه دليلي نتونستم ببينمت .دلم برات خيلي تنگ شده نميدونم چرا دلم برات شور ميزنه.همه چيز خوب و آرومهههه؟؟

همين روزا احتمالا به دليل پرداخت نكردن قبض تلفنمون قطع ميشه اگه يدفعه رفتم معذرت
درسته كه ميگن اين اينترنت هوشمند قبضش تساعدي مياد؟!يعني چي؟يعني چقدري اگه مصرف كنيم هزينش بالا مياد؟دلشوره گرفتما اخه منم هوشمند استفاده ميكنم.قضيش چيه؟

واي چقدر ماه رمضان زود داره مياد.حسي كه توي ماه رمضان دارمو خيلي دوست دارم اما كاش هوا اينقدر گرم نباشه كه رسما نابود ميشيم.

ياد شيواجون افتادم و گواهينامش منم حدود 2 سالي هست گواهينامه گرفتم اما همون اوايل ماشين بابامو كوبوندم توي تير چراغ برق و ديگه اون دفعه ي اخري بود كه پشت فرمون نشستم ديگه يه ترس ناشناخته اي دارم اما رانندگي رو خيلي دوست دارم متاسفانه آقاي همسرمونم ماشين نداره الان تقريبا هيچي از رانندگي و قانون مقرراتش  و اينا يادم نمونده اما تقريبا هفته اي يكبار خواب ميبينم دارم رانندگي ميكنم و جاي گاز و ترمز رو اشتباه ميكنم و نميدونم كدومه .يعني ميشه منم يه روز يه راننده ي درست و حسابي بشم؟!كاشكي زود زود اين اتفاق بيفته من رانندگي رو دوست دارم خوب به من چه كه تيرهاي چراغ برقو بدجا كار گذاشتن

هنوز اين حسه هست !!؟

پ.ن:هميشه ميخوامت نازنين من.از اينكه تو مرد زندگي مني ممنون

+ تاريخ دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:51 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

خيلي حساس شدم توي اين هفت هشت ماه حرف و حديث هاي هيچ كس برام مهم نبود از يه گوش ميشنيدم از يه گوش در ميكردم نه اينكه ناراحت نميشدم نه!ميشدم اما سعي ميكردم به خاطر ر.ضا به خاطر آرامش خودم بيخيالشون بشم و تا جايي كه ميشد نميذاشتم روي دلم بمونن همش صبر كردم صبر كردم و عكس العمل نشون ندادم اما اينبار با اينكه اين قضيه به مزخرفي و بزرگي قضاياي قبل نبود اما ديگه نميتونم بيخيال باشم و بازهم تحمل كنم.خستم.اينقدر هيچي نگفته ام كه انگاري همه چيز روي هم جمع شده و فعلا اين روزا ازم يه آدم عصبي و گنددماغ ساخته.كاش برادر با برادر خودش مشكل نداشت كاش يه مادر به بچه ي خودش حسادت نميكرد.دلم يه خونواده ي صميمي و مهربون ميخواد دلم يه جمع صميمي ميخواد كه وسطشون اينقدر احساس غريبي نميكردم دلم ميخواد همه باهم بريم بيرون شاد باشيم زندگي كنيم كاش اجازه ميدادن همه باهم خوشبخت و شاد باشيم.دلم نميخواد زنگ بزنم بهشون دلم نميخواد مثل هميشه كه ر.ضا نيست برم يه سري بهشون بزنم دلم ازشون خيلي گرفته.مامانم ميگه فكر بيخود نكن و حساس نباش اينجوري خودت داغون ميشي اما مگه ميشه؟هميشه فكر ميكردم اگه يه روزي ازدواج كنم اگه خوب باشم اگه مثل خونواده ي خودم دوستشون داشته باشم هيچ مشكلي پيش نمياد.از دستشون راضي نيستم به خاطر هردفعه اي كه به ناحق دلمو ميسوزونن و اشكمو در ميارن ازشون نميگذرم و واگذارشون ميكنم به خدا

دوروز بدجوري سرم درد ميكنه.از اين تابستون لعنتي متنفرم.
دارم چاق ميشم اونم از كمر و باسن چقدر تهوع آور.

+ تاريخ شنبه هشتم تیر 1387ساعت 13:1 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

سرم درد ميكنه دارم از گرما خفه ميشم اگه يه روزي مردم بفهميد مال اين هواي گرم و مزخرف و غير قابل تحمله.اگه ر.ضا بود دعوام ميكرد و ميگفت ناشكري نكن ولي واقعا هوا اين روزا مزخرف و غير قابل تحمله.سرم درد ميكنه از بس از دست اين گرما سرمو زير شيرآب شستم  و خوابيدم جلوي كولر و پنكه اي كه مستقيم توي كلم ميتابه و بازهم فايده اي نداشته.امروز ديدم دماي اينجا 33 درجه ست و اينقدر گرمه اونوقت هواي بندرعباس 43 درجه ست اووووو فكر كن بيچاره ها چي ميكشننن.يكي از مزيتهاي خونه ي بزرگ خواستن و الكي سالن گنده منده انداختن همينه كه توي  زمستون از سرما يخ ميزني و گرم نميشي و توي تابستونم اين كولر مزخرف از پس خنك كردنش برنمياد البته لطف و محبت همسايه هاي بانكمون هم مزيد بر علته كه يه تيكه زميني كه از باباشون بهشون ارث رسيده رو لطف كردن برداشتن آب انداختن و برنج كاشتن و الان خونه ي ما وسط يه جزيره قرار داره كه دور تا دورش برنجكاري شده و توي آفتاب داغ اين روزا اين آبها بخار ميشه و دمار از روزگارمون در آورده در واقع س.. كيه شمال و رطوبتش.

من چندان از طلا و اين چيزا خوشم نمياد و خدا هم انگاري فكرمو خونده بود چون هنوز شش ماه از عقدمون نگذشته بود كه تمام طلاهام از جمله سرويسم كه حتي يكبارهم ازش استفاده نكرده بودم براي خريد يه زمين از دست رفتند با اينكه زياد در بند طلا نبودم اما از فروش سرويسم يه جوري شدم آخه خيلي دوستش داشتم ولي حتي نشد يكبار هم گردنم بندازمش و ازش استفاده كنم مجبور بوديم ولي كلي . روي فروش طلاهامون ضرر داديم البته لطف و محبت بعضيها و اينكه انگار وظيفم بوده(منظورم شوشوي خوبم نيست)باعث شد يذره درد فروش سرويسم بيشتر بهم زور بگه.البته هديه ي روز زن يه دستبند خوشگل بود كه ر.ضاي مهربونم برام گرفته بود كه همينجا لوپ چاقشو ميبوسم و ميگم تشكر ميكنمممم(چشمك)

قرار بود از روز دهم تير برم يه جايي براي تدريس اما خدا خدا ميكنم كنسل بشه چون اصلا حوصله ندارم مخصوصا با اين گرما قيافم دقيقا عين مترسكها شده.اصلا حوصله ندارم

اينقدر دلم ميخواد اين فرزاد كره خر(داداشم) رو يه بار بدنش دست من تا ميخوره بزنمش الان اينقدر اذيت كرد كه چنان دادي زدم كه سرم الان خيلي دردش بدتر شد.ديگه حوصله ي نوشتن ندارم.توي اين هواي گرم و اين سردرد من حوصله ي مهمونننننننننن ندارم واي خدايا با اون بچه ي زلزلشون.كاش نيانننننن.حوصلهي اينكه برم ور دلشون هم بشينمو اصلا ندارم

پ.ن:الهي فدات بشم دلم خيلي تنگته.كاش اين روزاي مزخرف زود تموم بشن

+ تاريخ جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:35 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

آرزو

_ _ _ _ _

حذف شد

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:24 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

خيلي وقتا يا بهتره بگم حداكثر مواقع كودك درونم با وجود اين 24 سال سني كه دارم به شدت فعاله ولي الان در حال حاضر در همين لحظه اي كه دارم مينويسم كودكم خوابيده و اصلا حوصله ي سر و صدا كردن و اظهار وجود نداره تقريبا بي حاله بي حالم هيچ مشكلي پيش نيومده همه چيز خوب و عاليه ولي من بي حالم و حال و حوصله ندارم يكمش شايد مربوط به يه مشكل و نگرانيه كوچيكه كه برام پيش اومده و اولش جدي نگرفتمش اما انگار قضيه يه كوچولو جديتر از اين حرفهاست و يه قسمتيش هم مربوط به نبودن دوباره ي ر.ضاست.هفته ي پيش بعد از گذاشتن پست قبلي آقاي عزيزم پنج شنبه اومد خونه.اين هفته هفته ي فوق العاده خوب و آرامش بخشي بود براي هردومون.توي اين هفته ر.ضا تمام سعيش رو كرد تا بهم بفهمونه كه چقدر دوستم داره و من نبايد بذارم اين دوريها باعث اومدن فكراي مسخره اي مثه اينكه دوستم نداره به كله ام بشه.تقريبا از همون روزيي كه پست (بي انصاف نامه) را نوشتم همش حسهاي مزخرف و بي سرو تهي كه ناشي از اون سه هفته دوري و اون ده روز بي خبري كامل ازش بود ميومد سراغم اما ايهفته چقدر بابته اين بي انصافيهام ناراحت بودم من يقين دارم كه خداي عزيزم بهترين انتخاب رو براي ساختن يه زندگي سالم و راحت و شاد سر راهم قرار داده.مشخصا تمام زندگيها حتي شيرينترين و عاشقانه ترينشون يه وقتايي دچار افت و سردي مقطعي  و لحظه اي ميشن و نبايد انتظار داشت كه هميشه فقط و فقط زندگي با شادي همراه باشه.اينهفته يكي از بهترين هفته هايي بود كه بهم اجازه داد درست در مورد زندگيم فكر كنم و نتيجش اميد و باور قلبي به داشتن آينده اي روشن و شيرين بود(انشا ءالله و به اميد خدا).اينهفته براي هميشه باورم شد و باز هم بهم ياداوري شد كه كسي رو دارم كه هميشه و هميشه توي ناراحتي و شاديهام سختيها و آرامشهاي زندگيم همراهمه و اينقدر خوبه و دل پاك و زلالي داره كه هرچند سخته ولي هرروز داره براي اينكه بتونيم توي زندگيمون شادتر و راحتر باشيم اخلاقهاشو هماهنگتر باهام ميكنه و از خيلي خواسته هاش در مقابل نيازهاي معقول من ميگذره كسي كه ميخواد من هم آدم سالم و خوبي باشم و با اينكه برام گاهي بعضي از انتظارهاش خيلي سخته ولي وقتي ميبينم همش رو به خاطر خودم ميگه وقتي دل پاكش رو ميبينم همه چيز برام رنگ ديگه اي پيدا ميكنه.وقتي همه ي زندگيم پر از هديه ها نامه ها يادگاريها و هزاران خاطره ايه كه براي با محبتهاش رقم زده چطور ميتونم به اين راحتي بگم دوستم نداري و گل مهربونم رو غمگين و ساكت كنم  به طوري كه خودم مجبور بشم با دستم دونه دونه اشكي رو كه صورتشو ميپوشونه پاك كنم و با ندونم كاري دلشو غمگين و افسرده كنم و تو چقدر خوبي وقتي مثل اون روز كه قلبم چنان به تپش افتاده بود و داشت از سينم بيرون ميزد و ميلرزيدم بغلم كردي و باهام حرف زدي و بهم گفتي آروم باشم چون تو هميشه باهامي.امروز رفته بودم بانك و خونه نبودم ظهر زنگ زده بودي و از مامان خواسته بودي از طرفت منو ببوسه.عشق من چقدر احساس آرامش ميكنم وقتي تمام خوبياتو ميبينم وقتي دور و برم راه ميري و شلخته كاريهاي منو جمع و جور ميكني و مسخرم ميكني.ديشب توي اتوبوس بودي كه برات اس ام اس زدم و گفتم دلم بدجوري بي قراري ميكنه برام دعا كن بتونم تحمل كنم و تو اينطور جوابمو دادي :پر از دردم آقا برايم دعا كن مريضم سراپا برايم دعا كم...يادته برات ميخوندم عزيزم؟به خدا بگو خدايا ميخوام آروم باشم بقيش با خودشه گلم...
وقتي پريشب يه لحظه وسط انقلاب ايستاديم تا شاهد دسته ي عذاداري اي باشيم كه براي حضرت زهرا نوحه ي خيلي غمگيني رو ميخوندن  وقتي اونجوري گريه ميكردي و شونه هاي لرزونت رو ديدم مرد من چقدر دلت پاك و بزرگه و من چقدر به اين دل پاكت غبطه خوردم عشق من.بهت افتخار ميكنم به تو كه بارها شاهد اينهمه پاكي و صفاي وجودت بوده ام و لذت برده ام و خدا رو از ته دل شكر كرده ام از اينكه مال مني.
اينم پايين آخرين نامت برام نوشته بودي:


آه اي كوه از تو آموختم...
كه نلرزد دلم از غرش ارابه ي سنگين زمان
كاه بودن ننگ است
كوه ميبايد بود

پ.ن:دعا کنید این نگرانیم هرچه زودتر برطرف بشه میام پیشتون.ممنون مخصوصا از حاج باران عزیز که کامنتشون خوشحالم کرد

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:29 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

هر جا كه رو ميكنم تو رو ميبينم عشق من همه ي زندگي من عمرم نفسم مرد زندگي من
توي قاب شعر روي ديوار توي كتاباي بامزه ي قفسم ميون روسريهاي رنگارنگي كه هركدومش يه خاطره ي شيرين رو برام زنده ميكنه لابلاي شعرهاي حافظ ميون همه ي نامه هاي پر از مهربونيت توي تك تك اس ام اسهاي قديميمون همه جا تو رو ميبينم.نشستم وسط اتاق و تمام نامه هايي كه برام نوشتي رو ولو كردم دور و برم تك تك نقاشيهاي خوشگلي كه برام كشيدي طرحهايي كه با مداد سياه پاي بعضي نامه هات برام يادگاري گذاشتي همه جا تو رو ميبينم حس ميكنم كنارم خوابيدي و باز نور خورشيد تابيده توي موهاي خوشگلت و رنگشونو طلايي كرده دوباره براي هزارمين بار از اول اول شروع ميكنم به خوندن نامه هات دوباره با ديدن كاريكاتور خنده داري كه از خودت برام كشيدي از خنده منفجر ميشم دوباره تكيه كلامهاي بامزت رو ميخونم دوباره ميرسم به آخر نامه هات و امضاي هميشگيت((فداي تو رضاي تو))بازقلبم پر از عشق و هيجان ميشه باز از اينكه مال مني احساس خوشبختي ميكنم.عشق من دوباره ديشب 45 دقيقه داشتم پشت تلفن غر ميزدم ديروز بعد از ده روز از ماموريت برگشته بودي ده روز بود حتي صدات رو به جز يكبار نشنيده بودم دلتنگ بودم باز غر زدم و تو باز با صبوري قربون صدقم رفتي اما من بازم شكايت كردم از اين وضع از اين دوري از دلم كه تو رو ميخواد از تو كه نيستي از اينكه گاه گاهي حس ميكنم دوستم نداري و چقدر وقتي اين حرفمو شنيدي ناراحت شدي باهام حرف زدي بهم يادآوري كردي كه چقدر دوستم داري ياداوري كردي كه اون روز توي پارك كه باهم حرفمون شده بود از عمد نگاهم نميكردي چون ميدونستي اگه نگاهم كني يادت ميره از دستم دلخوري نميتوني نگاهم كني و باهام قهر باشي.ساكت شدم حرفاتو شنيدم كم كم منم يادم اومد كه با چه عشقي نگاهم ميكردي يادم اومد كه اون اوايل از طرز نگاهت ذوب ميشدم و خجالت ميكشيدم يادم اومد خيلي وقتا توي آغوش پر از محبتت سرشار از ارامش ميشدم بهت گفتم تمام اين غرزدنها به خاطر اينه كه دوستت دارم و دوريتو نميتونم تحمل كنم خنديدي مسخرم كردي گفتي بابا دخترجون من اين عشقت رو نميخوام آقا نه چيز عرب نه ديدار شتر(اداي منو در آوردي خودم هميشه اين ضرب المثل رو اينجوري داغونش ميكردم و بهت ميگفتم)خنديدم توهم مثل هميشه ميخنديدي بعد از 45 دقيقه بلاخره رضايت دادم بذارم بري بخوابي مثل همه ي شبايي كه بهم زنگ ميزني بوسمو بهم دادي ولي ايندفعه يادت بود بوس خودتم بگيري نامرد بدجنس 3 بار مجبورم كردي ببوسمت از پشت تلفن. و امروز من بازهم سرشار از عشقم عشق به تو  عشق به زندگيم و با همه ي وجودم ميخوامت عشق مهربونم.بي صبرانه منتظرم تا يكشنبه بشه و برگردي پيشم.خوشحالم كه يه هفته باهامي.با تمام وجودم ميخوامت

پ.ن:كامي عزيزم داره ميره مسافرت ودر نتيجه تا چند روز به كامپيوتر دسترسي ندارم

+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:20 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

ندارد

_ _ _ _ _

اين دفعه ي سومه كه برق قطع و وصل ميشه و كامپيوترم ريست ميكنه و تمام صفحاتي كه داشتم ميخوندم رو ميپرونه.هوا يه هفته اي هست كه به شدت گرم شده البته اين گرمي براي ما كه طبقه ي دوم هستيم و هنوزم كولرمون رو راه ننداختيم خيلي محسوس تره.حوصلم خيلي سر رفته براي همين عصري يكم رفتم بيرون تا اينجوري شايد هم حال و هوام عوض بشه و هم از دست اين گرماي لعنتي خونه كمي راحت بشم اما چنان بادي گرفت كه مجبور شدم به خاطر آلرژي شديدم به گرد و خاك برگردم خونه.تمام پنجره ها رو بستم تا گرد و خاك كمتري بياد بالا اما صداي وزش شديد باد هنوزم شنيده ميشه و هر چند لحظه برق هم ضعيف ميشه اميدوارم قطع نشه كه اصلا حوصله ي اين يكي رو ندارم.

بي هدف و بي انگيزگي و بي كاري و اينكه مجبورم هرروز اينهمه انتظار رو هم تحمل كنم گاهي باعث ميشه اعصابم بدجوري خورد بشه و حوصله ي هيچي رو نداشته باشم كاش ميتونستم يه كار درست و حسابي خيلي زود پيدا كنم و از دست اين بيكاري راحت بشم الان داشتم وبلاگ يه نفر رو ميخوندم كه از دست اينهمه كاري كه روي سرش ريخته بود شكايت ميكرد توي دلم بهش گفتم خوش به حالت من اينقدر دلم ميخواد شبها از زور خستگي نفهمم كي خوابم ميبره به جاي  اينكه از زور بيكاري صبح تا شب همش بخوابم.ديشب خالم ازم پرسيد خوب چرا نميري يه جايي براي تدريس؟!يكم بهانه سرهم كردم و براش گفتم اما خودم يه كلمه از حرفهايي رو كه ميزدمم قبول نداشتم.

يه يه هفته اي بود كه خواهرم يه تحقيقي داشت و ازم ميخواست واسش تايپش كنم و آمادش كنم اما همش يه بهانه اي جور ميشد تا ديشب مجبور شدم براي آماده كردن تحقيقش تا ساعت 4:30 صبح بيدار بمونم با اينكه چشمام درد گرفته بود اما حس خيلي خوبي داشتم شايد حس روزاي دانشگاه و امتحانام شايد حس روزاي خوب گذشتم نميدونم اما حال خاصي داشتم به شدت نياز به خستگي ناشي از كار رضايت بخش دارم شايد بزرگترين آرزوم در حال حاضر پيدا كردن يه هدف بزرگ و خاص و دست يافتني باشه كه نياز به تلاش داشته باشه تلاشي كه مجبور به حركت و پويايي وسرزندگيم كنه.مدتيه مرضهاي مختلفي اومدن سراغم به غير از اين حساسيت مزخرف پوستي كه با شروع بهار گريبانمو ميگيره و هزار دفعه به خاطرش رفتم دكتركمرم مدتيه درد ميكنه كف سرم دور چشمام اما اينا بيشتر موقع ها باهام بوده ولي هفته ي پيش به خاطر يه بيماري ديگه رفته بودم دكتر.آقاي دكتر بعد از اينكه يكم باهم حرف زديم گفت چرا اينقدر نااميد و پكري مگه چند سالته بچه داري؟گفتم نهههه بابا من تازه عقدم يعني اينقدر سنم بالا به نظر ميرسه گفت نه ولي چرا اينهمه بي حالي خلاصه حرفاي اونم باعث نشد اين بي حالي ما بره پي كارش

پ.ن:حال و حوصله ندارم ولي خوبم
پ.ن:حوصله ي نوشتن نداشتم يدفعه هوس كردم حوصله ي اصلاح و تعمير و درست پست كردن اين نوشته رو ندارم شرمنده...

سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم تلخ حقيقت به خاك افتادم

+ تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:15 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

Daisypath Anniversary Years Ticker