هنوز دوروز نيست كه از پيشم رفتي ولي حالم خوبه\اينقدر حسهاي قشنگ برام گذاشتي كه تا چندروز را هنوز با اون حال و هوا و اون حسها سپري ميكنم دلم كه تنگ ميشه ميام توي اتاق دراز ميكشم و بهت فكر ميكنم.پنج شنبه سالگرد فوت زنعمو بود همه رفته بودن خونه ي عمو اما من نرفتم و منتظرت موندم تا بياي از صبح دلشوره و اظطراب رهام نميكرد زمان خيلي كند ميگذشت ساعت يك بعدازظهر راه ميوفتادي قبلش بهم زنگ زدي و از اون موقع زمان كندتر و كندتر ميگذشت.حساب كرده بودم كه ساعت 9 شب ميرسي ساعت 7 بعد از اينكه نمازمو خوندم بهت زنگ زدم اما گوشيت خاموش بود.چايي رو آماده كردم چون ميدونستم وقتي ميرسي دوباره اون دستاي مهربونت از سرما يخ زده اند برات يه ليوان آب پرتقال گرفتم سيباي سرخ را از يخچال گذاشتم بيرون كه تا اومدنت گرم بشن يه بشقاب ميوه برات اماده كردم آجيل و ساير مخلفات نميدونستم شام ميخوري يا نه اما برات استانبولي مرغ درست كردم و گذاشتم روي بخاري كه تا اومدنت سرد نشه دوباره بهت زنگ زدم بازم خاموش بودي ترسيدم نكنه طوري شده باشه اخه هيچ وقت گوشيتو خاموش نميكردي ساعت 8:30 بود اما هنوزخبري ازت نبود براي اينكه زمان رو بگذرونم رفتم يه دوش گرفتم موهامو خشك كردم بخاري اتاقو برات زياد كردم چون توي سالن خيلي سرد بود يه لاكهامو انتخاب كردمو زدم ساعت 9:20 مين بود كه زنگ درو زدي.هاي ي داشتم از دلشوره ميموردم درو كه باز كردم لبخند قشنگت روي لبات بود از سرما قرمز شده بودي وقتي دروباز كردم خنديدي و گفتي سلامممممممممممم منم مثه هميشه دستتو گرفتم و اوردمت تومحكم بغلم كردي احساس ارامش ميكردم چقدر دلم برات تنگ شده بود.نذاشتي برات برم چايي بيارم گفتي اول بشين كنارم تا يكم نگات كنم بغلم كردي سرمو گذاشته بودم روي سينت آرومه اروم بودم گفتي سرتو بيار بالا تا بتونم نگات كنم اما من تكون نخوردم نميدونم چرا وقتي اين مدلي نگاه ميكني زير نگاهت ذوب ميشم اصلا نميتونم نگاه پر از محبتت رو تحمل كنم هميشه خجالت ميكشم وقتي اينجوري نگام ميكني.نهج البلاغه ي امام علي(ع) را برام اورده بودي تهديدم كردي كه تنبلي نكنم و بخونمش گفتي ازم امتحان ميگيري گفتي وقتي دلم ميگيره بخونمش گفتي هميشه مونس و همدمت بوده اما حالا ميديش به من تا ديگه تنها نباشم.تا ساعت 11 شب حرف زديم حرف زديم حرف زديم به اندازه ي تمام روزاي تنهاييمون تمام مدت نذاشتي از كنارت تكون بخورم آب پرتقالتو خيلي كم ازش خوردي هيچي نخوردي منم نخوردم اينقدر همونجا توي بغلت جام راحت بود كه منم ترجيح مي دادم همونجا توي آغوش گرم و مهربونت بمونم .بعد حس بدجنسيمون گل كرد گفتي بيا امشب بريم خونه ي ما منم از خدا خواسته اينقدر دلم براي وقتايي كه بغلم ميكردي و ميخوابيدم تنگ شده بود كه قبول كردم تند و سريع با كمك هم وسايلو جمع و جور كرديم يه يادداشت براي مامان اينا نوشتيم آماده شدم و رفتيم شب پيشت بودم با يه دنيا دلتنگي كه با بغل كردنتو و حرف زدن و بوسيدنت بازهم كم نميشد فردا هم باهم بوديم رفتيم 3.3 پل هوا عالي بود يه عالمه پرنده و مرغ دريايي مهاجرت كردن ا.صفهان و رودخونه پرشده بود از اين پرنده هاي قشنگ.يدفعه تصميم گرفتي كه شنبه را برنگردي و پيشم بموني با هزار بدبختي تونستي مرخصي بگيري و تصميم گرفتيم شب راه بوفتيم براي خونه ي خالت اينا 2 ساعت فاصله بود تا اونجا ساعت 12 شب رسيديم اولين مسافرت دونفرمون بود باهم كلي جاهاي تاريخي رفتيم عكس گرفتيم تا عصر كه باهام برگشتي ا.صفهان بايد ساعت 8 شب برميگشتي توي راه اون اهنگ قديمي دونفرمونو گذاشتي دل دوتاييمون گرفته بود اما براي تو سختربود بهت گفتم اگه اخم كني و نخندي همونجا اينقدر قلقلكت ميدم تا بميرياااا خنديدي اما ميدونستم از ته دلت نيست اومديم خونه ي ما نامه هايي كه برام نوشته بودي رو بهم دادي شام پيشمون موندي ساعت 8 شد و وقت رفتن بازم بغل و بوس و غم و جنگولك بازي براي اينكه شايد يادمون بره وقت رفتنه.بوسيدمت وبه خدا سپردمت تا جايي كه ميديدمت براي هم دست تكون داديم در را كه بستم دلم ريخت پايين.عشق من روزها رو دارم يكي يكي با انگشت ميشمردم هرروز يه انگشتم به نشونه ي يه روز ديگه كه تموم شد خم ميشه و داريم به اخر ماه نزديك ميشيم.زود برگرددد
+ تاريخ
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
ساعت 8:5
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________
ساعت 1:30 شبه.بعد از مدتها برگشته ام توی این فضای مجازی سحر کننده و با 2 ساعت اینترنت که میدونم اگه اینم تموم بشه باز حوصله ی خرید اکانت ندارم و گم و گور میشم نشستم به هرچی وبلاگ و وب که دوست دارم و میشناسم سرزدم و مثل قحطی زده ها نوشته ها رو پشت سرهم قورت میدم.خبری نیست زندگی همچنان در حال گذره روزها به بطالت یکی پشت سرهم رد میشن هوا اینجا حسابی سرده اینقدری که آدم جرات نمیکنه پاشو از خونه بذاره بیرون توی این شهر فقط سرما وجود داره و سرما.نه برفی نه بارونی.تلویزیون رو که میبینم و اینهمه برف که توی قزوین و گلستان و کرج و شهرای دیگه اومده دلم کباب میشه دلم برف میخواد بارون میخواد دلم میخواد چترمو از گوشه ی کمد بکشم بیرون و بگیرم زیر بارونی که عین آبشار تند تند از آسمون میریزه پایین اما حیف که هیچ خبری از برف و بارون نیست که نیست.نمیدونم چرا یدفعه تمام کارهایی که میکردم و میخواستم بکنمو متوقف کرده ام.کلاس ف.لشم که جلسات اخرش افتاد توی مراسممون و منم بی خیالش شدم میتونستم برم اما از عمد نرفتم کلاس زبانمو که اصلا نرفتم تعیین سطح کنم دنبال کار گشتنم که به کلی متوقف شد.از زندگی جدیدم اگه بخوام بگم باید بگم الان یه حس دوست داشتن ته دلمه این حس یه حس آروم و آرامش بخشه از اون عشقهایی نیست که دل و دین ادمو فراری بده و از درد فراغ و دوری آدمو روانی کنه.شاید چون اولشه آرومم شاید چون پیشم نیست.احتمالا همینه چون روزایی که میاد وقتی قراره بره حالم قاطی پاتی میشه یکی دوروز اول بهانه میگیرم اعصابم خورده.روزهامون این روزها با تلفن و اس ام اس میگذره.هفته ای یکی دوبار هم اگه بشه میرم یه سری به مامان اقای عزیز که مامان صداش میکنم میزنم گرچه بیشتر وقتا خونه نیستن.ضعیف و لاغر شده ام و دلیلشو فکر زیاد و اعصاب درب و داغونه شاید.این روزا دوباره دارم برمیگردم به خودم دوباره دارم کتاب میخونم دارم لیست تهیه میکنم و باز شروع به خوندن میکنم شاید دوباره مثه قبل بیام بنویسم و حرف مفت بزنم.کلاسای مورد علاقمو احیانا همین روزا باز شروع میکنم.خلاصه که زندگی همچنان جریان داره و مام باهاش همراهیم حالا گاهی همراه جریانش و گاهی هم از سر لج زور میزنیم بر خلاف جریانش شنا کنیم که هرچی زور میزنیم هیچ فایده ای نداره و بعد از سعی و تلاش بیخود و پاچه گیری و لگد انداختن مثه بچه ی ادمو سرمونو میندازیم پایین و برمیگردیم سر زندگیمون. .محرم نزدیکه و از همین الان یه غم سنگین توی شهر حس میکنم شاید از بس ادما دلتنگن و به جای شادی غصه وجود داره منتظر همین روزا هستن.برای مام دعا کنید
پ.ن:دوست دارم
+ تاريخ
جمعه نوزدهم بهمن 1386
ساعت 13:5
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________
این روزها همراه با دوری و غر غر کردن و لجبازی و پاچه ی این و اونو گرفتن میگذره.قرار گذاشتیم که من تا عید نوروز تحمل کنم و اجازه بدم که نیاد خونه خوب منم تا جایی که تونستم تحمل کردم و هرموقع آقای عزیزم زنگ زد عین همیشه جنگولک بازی درآوردمو همش خندیدیم اما جمعه ناجور اعصابم خورد بود و دیگه نمیتونستم تحمل کنم اس ام اس زدم که حوصله ندارم ۵ مین بعدش ر.ضای بیچاره زنگ زد گفت میام بابا گفتم اصلا هروقت دلت خواست بیا خلاصه یذره غر زدم که من دلم تنگ شده و خسته شدمو آقا پس کی میای و از این حرفا َبیچاره گفت به خدا منم دلم تنگ شده اما این هفته امتحان دارم اما قول میدم جمعه ی دیگه برگردم.تا عصر بچم دلش گرفته بود بی حوصله بود میدونستم اون بیچاره از من اونجا تنهاتره من حداقل کنار خانوادم هستم اما اون اونجا تنهاست اهل دوست و رفیقم نیست که حداقل اونا تنهاییشو پر کنن خلاصه جمعه ای همش بی حوصلگی بود و دلتنگی.هرروز یه ۵ دقیقه ای باهم حرف میزنم من امروز بهترم اما توی خونه عین برج زهرمارم به هر بهانه ای پاچه ی همه رو میگیرم. هرروز خوابم دلم خیلی تنگه دیشب خواب میدیدم بغلم کردی توی بغلت خواب بودم الان که پاشدم دلم بیشتر تنگ شده اما دیروز که زنگ زد بهش گفتم این هفته هم نیاد چون یه روز ارزش اومدن و برگشتن را نداره اما گفت که دلش خیلی تنگشده و اونجا نمیتونه بیشتر از این دوام بیاره اما امروز که زنگ بزنه راضیش میکنم که یکم ناچارا دوتایی تحمل کنیم تا موقعه ی تعطیلی یه ماهش بیاد که حداقل ۴ روزو پیش هم باشیم.دلم مهربونیاشو میخواد بغلشو.شدیدا دچار کمبود محبت شدم.کاش زود این روزا بگذره
+ تاريخ
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
ساعت 10:36
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________
نشستم پشت سيستمم در حالي كه گوشي توي جيبه شلوارمه و هندزفيري توي گوشمه.تمام آهنگهاي گوشيش غمگينترم ميكنه.چاييم رو خوردم ته تلويزون را براي اينكه زمان رو بگذرونم در آوردم اما هنوز يكروز هم از رفتنت نگذشته نميدونم چرا هررفتي برام بوي مرگ ميده روح ناآرومم چنان طغيان ميكنه كه انگار قرار نيست ديگه هيچ وقت برگردي.هركاري ميكنم دلم نميادتوي ليواني كه برام خريدي چيزي بخورم همش ياد اون روزي ميوفتم كه باهم رفته بوديم بيرون و اينو برام خريدي اما حالا ليوانم هم تنها توي سرويس آشپزخونه مونده مثل دمپاييام كه با غصه ميگفتي اونام توي خونتون بعد از رفتنم تنها موندن تا برگردي .چقدر احساس تنهايي ميكنم 2 ماه خيلي زياده ميدونم نميتونم تحمل كنم و دوام بيارم شايد به قول خودت هفته ي اولش خيلي سخت باشه اما بدجوري احساس تنهايي ميكنم از وقتي ميري تمام روزم رو توي اتاقم ميگذرونم دلم نميخواد هيچ كاري بكنم فقط دلم ميخواد بخوابم .دلم گرفته. خدايا چرازندگي اينقدر سخته
+ تاريخ
جمعه پنجم بهمن 1386
ساعت 10:33
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________