|
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من |
_ _ _ _ _
تصميم داشتم ديگه ننويسم يدفعه اي بدجوري زده شده بودم از نوشتن و كلا توي اين محيط بودن. از طرفي آقاي همسر از وبلاگم خبر نداره ولي بهش گفتم كه مينويسم و چندان از اين موضوع راضي نيست با اينكه بهش گفتم اگه بخواد ديگه اينجا نمينويسم چون خودمم خيلي وقته ديگه تمايلي به اينجا نوشتن ندارم ولي چيزي در مورد ننوشتنم نگفته به هرحال امسال سال جديد اولين سال زندگي نيمه مشترك ما بود گرچه چون خيلي كم ا..صفهان بودم چيز زيادي ازش نفهميدم از وقني مرخصي آقاي همسر شروع شد تا نزديكيهاي 17.فروردين همش باهم اينور اونور و اين شهر و اون شهر بوديم چند روزي قبل از سال نوبه خاطر كاري كه ت.هران داشتن سه چهار روزي رو باهم رفتيم ت.هران و صرف نظر از شلوغي وحشتناك پيش از عيدش واقعا بهم خوش گذشت سه روز واقعا عالي و خاطره انگيز بود برام.صبح جمعه رو باهم رفتيم مهديه دعاي ندبه با اينكه خيلي دير رسيديم ولي خيلي به دلم نشست مهمانسرامون فاصلش تا مركز شهر زياد بود به خاطر همين تنها چيزي كه اين چند روز واقعا خستم كرد پياده رويهاي زياد و ترافيك وحشتناكش بود شبها با صداي افتخاري خوابيديم در حالي كه لايه پنجره ي اتاقمون باز بود باد اروم توي اتاق ميپيچيد فكر نكنم ديگه سفري اينقدر بهم خوش بگذره براي سال تحويل خونه ي خودمون بودم و چندساعت بعدش ر.ضا با مامانش برام عيدي اي كه قبلا بهم گفته بود چيه را آوردن فرداش هم ما عيديمون رو برديم تا روز تولد 24 سالگيم ا.صفهان بوديم تولدمو دونفري با كيكي كه بابا خريده بود توي اتوبوس به سمت ا.هواز جشن گرفتيم بماند كه تا دوساعتي توي اتوبوس فقط گريه كرديم چند روزي را ا.هواز بوديم كه به خاطر گرماي وحشتناكش و مزه ي بد آب و صداي موتورآب و كولر و پنكه سقفي و كثيفي شهر و خاك و باد اون چندروزش و حساسيت شديدم به گرما و خاك و اين چيزا اصلا بهم خوش نگذشت گرچه خانواده ي دايي آقاي عزيز واقعا خانواده ي مهربوني بودن اما گرماي بدش و هواي سنگينش اصلا برام قابل تحمل نبود اون چند روز همش خونه ي دختر داييها و پسرداييهاي آقاي همسر بوديم بعد هم 13 به در برگشتيم و با خانواده ي مامانم رفتيم پارك كه يه موضوع كاملا مزخرف باعث كدورت بين من و آقامون شد و دوتايي با بي محلي كردن به همديگه و بقيه كاري كرديم كه آبروي خودمون و مامان بابام جلوي همه ي فاميلش رفت بعد هم ر.ضا ميخواست بدونه خداحافظي برگرده خونه كه مامانه بيچارم كلي باهاش حرف زد و آخرشم بعد از ناهار دوتايي برگشتيم خونه ي ما.روز خيلي بد و مزخرفي بود تا حالا اينجوري نشده بود باهم هي حرف زديم من گريه كردم اون گريه كرد اينقدر چشماش قرمز شده بود و سرش درد ميكرد كه وحشتناك شده بود بيچاره.اون موقعه ي دعوامون اينقدر اوضاع بينمون بد شده بود كه هيچ حسي بهش نداشتم اونم ميخواست اوضاع رو درست كنه اما دلخوريه توي كلامش و نوع حرف زدنش همه چيز رو هي خرابتر ميكرد تا شب توي اتاقمون فقط در مورد چيزايي كه باعث دلخوري دوتايمون شده بود حرف زدين بيشترش همش سوءتفاهماتي بود كه ناشي از شناخت كممون از همديگه بود خلاصه دوتايي از اين دلخوري عجيب غريبمون و احساس سردي اي كه يدفعه بينمون ايجاد شده بود اينقدر ترسيديم كه قول داديم ديگه اينجوري نشه و بازم روي رفتارمون با همديگه كار كنيم خلاصه كدورتها برطرف شد و باز عشق و محبت و زندگي شيرين ميشود و اين حرفا.فرداش هم باز راه افتاديم رفتيم ي.زدخواست روستاي خالش اينا كه خاله ي عزيز فقط ناخواسته با نصيحتهاي به نظر ما مسخرش در مورد عقد بودنمون و باهم اينور اونور رفتنمون روي اعصابمون چهار نعل رفت.جونم براتون بگه كه الان يه هفته ست آقاي عزيز برگشته ش.يراز و عادت كردن زيادمون بهم توي اين بيست و خورده اي روز و غير قابل تحمل شدن اين دوري يه هفته ايمون تا اين ساعت و ....اين از اخبار عيدمون بقيه ي اخبارم اينكه دوباره به قول خواهرم دارم به زندگي برميگردم دو سه تا كلاس ثبت نام كردم قبلا كه گفتم من عشق گرافيك و طراحي صفحات وب و اين چيزام يه چندتا كلاس در اين رابطه ثبت نام كردم كه يكيش هم يك جلسش تا الان تشكيل شده يه كليپي هم براي آقاي عزيزم چند ماه پيش ساخته بودم كه دو سه روزه دارم تلاش ميكنم توي قسمت فلش سا زان سايت زنده روز ثبتش كنم كه هنوز موفق نشده ام يه كلاسي هم دارم كه آزمون وروديش دوشنبه ي ديگست هيچيه هيچي هم بلد نيستم ديروز چهارتا پيتزا پختم كه اينقدر موادش زياد وبه قول خودمون پر ملات بود كه وقتي يه گاز كوچيك ميزدي از زير و بالاش سوسيس و قارچ و گوشت چرخ كرده و غيره ميريخت پايين احتمالا با آخ جون و خوشحالي فراوان جمعه ي ديگه عسلي جونمون مياد خونه كه به همين مناسبت ديروز دو تا پيرهن رفتم براش كادو خريدم كه يكيش كوچيك از آب در اومد و فردا قراره تشريف ببرم عوضش كنم و كلي هم دارم تلاش ميكنم كه از دهنم در نره و لو ندم براش چي خريدم كه انشاءالله بتونيم تا جمعه ي ديگه دهن لقمون رو بسته نگه داريم آمين مادر شوهر عزيزم هم خيلي خيلي بيچاره داره خودشو عوض ميكنه و منم نبايد ديگه زياد بي انصافي كنم در موردش كه همين جا از ايشون هم به خاطر اين تغيير رويشون تشكر فراوان ميكنم .اين نوشته رو هم بدونه اينكه يه بار مرورش كنم ثبت ميكنم چون حوصله ي مرور كردن هم ندارم عيد همگي هم مبارك اميدوارم امسال سال بهتري براي همگيمون باشه.بابايي جونيمون قراره بياد دنبالمون بريم ميموني بازي فعلا خدافظ . دعا براي من و آقايیم هم لطفافراموش نكنيد ممنون