|
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من |
_ _ _ _ _
خوشحالمممممم فردا مياي خونه با اينكه فقط نصف روز پيشم ميموني وبايد برگردي امابراي همین هم خدا رو شكر ميكنم
دوست دارم خرس چاقمممم![]()
اضافه شده: خوشحالم از خوشحالي همين جور دور خودم ميچرخم و اصلا نميدونم ميخوام چكار كنم هرروز اين موقع ميخوابيدم تا حدوداي ساعت 5-6 بعد از ظهر ولي الان يه ثانيه هم خوابم نبرد. دوشنبه ي هفته ي ديگه مرخصي اخر ماه آقاي عزيز بود و قرار بود بلاخره بعد از25 روز برگرده خونه تا حداقل 4-5 روزي رو پيش هم باشيم اما ديشب كه مثل هميشه سرساعت 11 قرارمون بود تلفن زد و گفت قراره شنبه ببرنشون ماموريت و تا ده روز هم برنميگردن و توي اين ده روزحتي زنگ هم نميتونه بهم بزنه.بدجوري اعصابم ريخت به هم.گفتم ديگه خسته شدم از اين مسخره بازيا من ديگه حوصلشو ندارم خلاصه هي چرت و پرت گفتم و رضا هم هي به چرندياتي كه تند تند سرهم ميكردم و به خوردش ميدادم ميخنديد.گفت ميخواي جمعه بيام ببينمت و شب برگردم گفتم نخيرنصف روز به درد من نميخوره.آخه من كلي برنامه چيده بودم براي اين چندروزمون.ديروز رفتم مانتو خريدم وقت آرايشگاه گرفته بودم ميخواستم برم شال بخرم همش هم به خاطر نيرويي بود كه فكر اومدنش بهم ميداد خلاصه رضا گفت بازم فكراتو بكن فردا اگه حالت بدتر بود و ديدي نميتوني تحمل كني من جمعه ميام و برميگردم اما من همش گفتم نخيررر من نميخوام بياي نصف روز آخه به چه دردمون ميخوره اگه بياي ميرم يه جا گم وگور ميشم تا نتوني پيدام كني اينهمه راه رو نياااااما بازبهم گفت فردا درموردش بازهم حرف ميزنيم.بعدش كه خداحافظي كرديم تا امروز ظهر هزار بار نشستم خودم رو مادرانه نصيحت كردم كه بيخود غرغر نكنم و دل بچه رو ريش نكنم اين 13-12 روز رو هم تحمل كنم و الكي نكشونمش اينجا.امروز ساعت 12 ظهر زنگ زد با صداي خوش و روي باز جوابشو دادم و گفتم حالم خوبه و اين چندروزم چيزي نيست و زود ميگذره و اين حرفا اما با همه ي روزهايي كه براي خوندم تصميم خودشو گرفته بود خلاصه كه امشب حركت ميكنه و فردا پيشمه با اينكه فقط تا ساعت 8 فردا شب ميتونه پيشم بمونه ولي همينم براي دوتاييمون عاليه با اينكه بيچاره آقاي عزيزهم خسته ميشه هم كلي بايد پول بليط رفت و برگشت اين يه روز رو بده ولي هردومون شديدا به ديدن همديگه نياز داريم.قراره فردا بريم ولگردي بعدش هم اگه حوصله داشتيم با مامان اينا بريم عقد پسرعمه ي مامان كه منم دلم خيلي ميخواد عقدش رو برم.براي من و اقاي عزيز هم جداگانه كارت فرستاده اند و اولين دفعه اي هست كه به عنوان يه خانواده ي جدا و مستقل داريم ميريم با هم عقدكنون.خوب ديگه برم چون ساعت 5 وقت آرايشگاه دارم تا يه سرو ساماني به قيافم بدم و يه روحيه اي تازه كنم.شاد باشيد.باي
_ _ _ _ _
پ.ن:از ديدن بعضي چيزها متنفرم اما انگار يه چيزي مجبورم ميكنه ببينمش و اين فاصله و اون چيزها باعث ميشن توي همون لحظه ي خاص بخوامت و چون نيستي كنارم حسوديم بشه.اين حس حسادت نسبت به عشق دونفر ديگه در موقعي كه فاصلهي زيادي بين آدم و عشقشه باعث ميشه روح و روان آدم بريزه بهم .باخودم فكر ميكنم كاش توهم اينقدر منو دوست داشتي كاش تو هم براي من همينكارها رو ميكردي كاش توهم همينقدر منو درك ميكردي كاش توهم همينقدر اين تنهايي منو ميفهميدي و همين موقع هاست كه حس ميكنم دوستم نداري
پ.ن:خدايا اين حس مزخرف حسادت رو از وجودم بگير
پ.ن ويژه:اين حس حسادت يا بهتر بگم غبطه اي كه اين طور مواقع دارم مربوط به همه ي آدما و همه ي كسايي كه همديگه رو دوست دارن نيست بلكه مربوط به يه شرايط خاص و يه سري آدماي خاصه كه حسشون و كارهاشون توي اون لحظه اذيتم ميكنه پس فكر نكنيد آدم حسود از خودراضي اي هستم
_ _ _ _ _
به جز سه شنبه ها كه از صبح تا ساعت 12:30 كلاس دارم عملا بقيه ي هفته رو بيكار و الافم.دنبال كار ميگردم اما چند جايي هم كه براي تدريس خواستنم رو نرفتم چون هم تنبل شدم هم زياد حال و حوصله ي سروكله زدن با اين مديرهاي موسسه ها رو ندارم.روزها خيلي خيلي كند پيش ميرن مخصوصا اين يه هفته ي ديگه كه تا برگشتن آقاي عزيز مونده ديگه داره جونم بالا مياد روزها فوق العاده كش ميان بدبختانه هيچ كدوم از دوستام هم فعلا اينقدر الاف نيستن كه همراه من حداقل بيان بيرون تا اينقدر حوصلم سر نره اما امروز خوشحالم چون اين خواهر نامردام بلاخره رضايت داد اين يه امروز رو بي خيال درسهاش بشه و بيا بريم يكم بيرون هم بگرديم هم يكم خريدي كه دارم رو انجام بدم پوسيدم اينهمه توي خونه موندم عوضش وقتايي كه آقاي عزيز برميگرده خونه تمام اون 5-4 روز رو توي خيابونها و اينور اونور ول ميگرديم اينقدر دلم لك زده براي اون شب بيرون رفتنمون كاش زود اين 8-7 روز هم بگذره كه ديگه دارم خفه ميشم![]()
دو سه ماهي ميشد كه گوشي بيچارم بدونه هيچ دليلي يدفعه سوخت يه چندجايي نشونش دادم اما گفتن فايده اي نداره الكي پول خرجش كني منم انداختمش كنار تا به لطف پسر عم عزيز فعلا درست شده و داره كار ميكنه اما دريغ و صد افسوس از يه زنگي اس ام اسي چيزي.عين اين بدبختا با گوشي خواهرم براي خودم اس ام اس ميفرستم تا بلكه كمي شاد بشم اما فايده نداره تصميم گرفتم تا خط و گوشي عزيز يا حداقل گوشي عزيز رو واگذار كنم اينجوري حداقل ميگم گوشي ندارم!
برم يكم بخوابم كه ف.رزان جون هم كه بيدار شد بريم بيرون ميخوام يه بلوز خوشگل كه قبلا ديدم و يه دونه مام هلوبراي خودم و يه دستمال جيبي هم براي آقاي عزيز بخرم.فعلا باي![]()
![]()
پ.ن1:خانومها و آقايون عزيز كه لينكشون با حذف وبم از اين كنار پاك شد در اسرع وقت از خجالتشون در خواهيم آمد
پ.ن2:يدونه لوگو با فلش براي وبم ساختم ولي نميدونم با چه كدي توي كدوم قسمت از قالب آرشيوم بايد قرارش بدم يعني در واقع حوصله ي پيدا كردن كد موردنظر رو ندارم كسي هست آيا كه كمك كنه من را آيا؟!!!![]()
پ.ن3:خدا قبض تلفن اين ماه رو بخيربگذرونه![]()
![]()
_ _ _ _ _
پ.ن:دلم بغلتو میخواد
_ _ _ _ _
پ.ن:چقدر دلم براتون تنگ شده![]()
_ _ _ _ _
الان زنگ زدي بهت گفتم من حوصلم سر رفته يالا پاشو بيا منو ببر بيرونننننننن .يذره ديوونه بازي در آورديم.من دلم براي ديوونه بازيامون تنگ شدههههههههههههه.دوست دارمممممم
نه از خاکم
نه از بادم
نه در بندم
نه آزادم
نه آن ليلي ترين مجنون
نه شيرينم
نه فرهادم
فقط مثل تو غمگينم
فقط مثل تو دلتنگم
اگر آبي تر از آبم
اگر همزاد مهتابم
بدون تو چه بي رنگم
بدون تو چه بيتابم
پ.ن:توهین نشه اینجانب خودم اصفهانی هستم اگه معنی کلمه ای رو نفهمیدین بگین تا معنیش کنم![]()
![]()
_ _ _ _ _