تبليغاتX
روزهايي كه ميگذرند
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من
آرزو

_ _ _ _ _

حذف شد

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:24 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

خيلي وقتا يا بهتره بگم حداكثر مواقع كودك درونم با وجود اين 24 سال سني كه دارم به شدت فعاله ولي الان در حال حاضر در همين لحظه اي كه دارم مينويسم كودكم خوابيده و اصلا حوصله ي سر و صدا كردن و اظهار وجود نداره تقريبا بي حاله بي حالم هيچ مشكلي پيش نيومده همه چيز خوب و عاليه ولي من بي حالم و حال و حوصله ندارم يكمش شايد مربوط به يه مشكل و نگرانيه كوچيكه كه برام پيش اومده و اولش جدي نگرفتمش اما انگار قضيه يه كوچولو جديتر از اين حرفهاست و يه قسمتيش هم مربوط به نبودن دوباره ي ر.ضاست.هفته ي پيش بعد از گذاشتن پست قبلي آقاي عزيزم پنج شنبه اومد خونه.اين هفته هفته ي فوق العاده خوب و آرامش بخشي بود براي هردومون.توي اين هفته ر.ضا تمام سعيش رو كرد تا بهم بفهمونه كه چقدر دوستم داره و من نبايد بذارم اين دوريها باعث اومدن فكراي مسخره اي مثه اينكه دوستم نداره به كله ام بشه.تقريبا از همون روزيي كه پست (بي انصاف نامه) را نوشتم همش حسهاي مزخرف و بي سرو تهي كه ناشي از اون سه هفته دوري و اون ده روز بي خبري كامل ازش بود ميومد سراغم اما ايهفته چقدر بابته اين بي انصافيهام ناراحت بودم من يقين دارم كه خداي عزيزم بهترين انتخاب رو براي ساختن يه زندگي سالم و راحت و شاد سر راهم قرار داده.مشخصا تمام زندگيها حتي شيرينترين و عاشقانه ترينشون يه وقتايي دچار افت و سردي مقطعي  و لحظه اي ميشن و نبايد انتظار داشت كه هميشه فقط و فقط زندگي با شادي همراه باشه.اينهفته يكي از بهترين هفته هايي بود كه بهم اجازه داد درست در مورد زندگيم فكر كنم و نتيجش اميد و باور قلبي به داشتن آينده اي روشن و شيرين بود(انشا ءالله و به اميد خدا).اينهفته براي هميشه باورم شد و باز هم بهم ياداوري شد كه كسي رو دارم كه هميشه و هميشه توي ناراحتي و شاديهام سختيها و آرامشهاي زندگيم همراهمه و اينقدر خوبه و دل پاك و زلالي داره كه هرچند سخته ولي هرروز داره براي اينكه بتونيم توي زندگيمون شادتر و راحتر باشيم اخلاقهاشو هماهنگتر باهام ميكنه و از خيلي خواسته هاش در مقابل نيازهاي معقول من ميگذره كسي كه ميخواد من هم آدم سالم و خوبي باشم و با اينكه برام گاهي بعضي از انتظارهاش خيلي سخته ولي وقتي ميبينم همش رو به خاطر خودم ميگه وقتي دل پاكش رو ميبينم همه چيز برام رنگ ديگه اي پيدا ميكنه.وقتي همه ي زندگيم پر از هديه ها نامه ها يادگاريها و هزاران خاطره ايه كه براي با محبتهاش رقم زده چطور ميتونم به اين راحتي بگم دوستم نداري و گل مهربونم رو غمگين و ساكت كنم  به طوري كه خودم مجبور بشم با دستم دونه دونه اشكي رو كه صورتشو ميپوشونه پاك كنم و با ندونم كاري دلشو غمگين و افسرده كنم و تو چقدر خوبي وقتي مثل اون روز كه قلبم چنان به تپش افتاده بود و داشت از سينم بيرون ميزد و ميلرزيدم بغلم كردي و باهام حرف زدي و بهم گفتي آروم باشم چون تو هميشه باهامي.امروز رفته بودم بانك و خونه نبودم ظهر زنگ زده بودي و از مامان خواسته بودي از طرفت منو ببوسه.عشق من چقدر احساس آرامش ميكنم وقتي تمام خوبياتو ميبينم وقتي دور و برم راه ميري و شلخته كاريهاي منو جمع و جور ميكني و مسخرم ميكني.ديشب توي اتوبوس بودي كه برات اس ام اس زدم و گفتم دلم بدجوري بي قراري ميكنه برام دعا كن بتونم تحمل كنم و تو اينطور جوابمو دادي :پر از دردم آقا برايم دعا كن مريضم سراپا برايم دعا كم...يادته برات ميخوندم عزيزم؟به خدا بگو خدايا ميخوام آروم باشم بقيش با خودشه گلم...
وقتي پريشب يه لحظه وسط انقلاب ايستاديم تا شاهد دسته ي عذاداري اي باشيم كه براي حضرت زهرا نوحه ي خيلي غمگيني رو ميخوندن  وقتي اونجوري گريه ميكردي و شونه هاي لرزونت رو ديدم مرد من چقدر دلت پاك و بزرگه و من چقدر به اين دل پاكت غبطه خوردم عشق من.بهت افتخار ميكنم به تو كه بارها شاهد اينهمه پاكي و صفاي وجودت بوده ام و لذت برده ام و خدا رو از ته دل شكر كرده ام از اينكه مال مني.
اينم پايين آخرين نامت برام نوشته بودي:


آه اي كوه از تو آموختم...
كه نلرزد دلم از غرش ارابه ي سنگين زمان
كاه بودن ننگ است
كوه ميبايد بود

پ.ن:دعا کنید این نگرانیم هرچه زودتر برطرف بشه میام پیشتون.ممنون مخصوصا از حاج باران عزیز که کامنتشون خوشحالم کرد

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:29 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

هر جا كه رو ميكنم تو رو ميبينم عشق من همه ي زندگي من عمرم نفسم مرد زندگي من
توي قاب شعر روي ديوار توي كتاباي بامزه ي قفسم ميون روسريهاي رنگارنگي كه هركدومش يه خاطره ي شيرين رو برام زنده ميكنه لابلاي شعرهاي حافظ ميون همه ي نامه هاي پر از مهربونيت توي تك تك اس ام اسهاي قديميمون همه جا تو رو ميبينم.نشستم وسط اتاق و تمام نامه هايي كه برام نوشتي رو ولو كردم دور و برم تك تك نقاشيهاي خوشگلي كه برام كشيدي طرحهايي كه با مداد سياه پاي بعضي نامه هات برام يادگاري گذاشتي همه جا تو رو ميبينم حس ميكنم كنارم خوابيدي و باز نور خورشيد تابيده توي موهاي خوشگلت و رنگشونو طلايي كرده دوباره براي هزارمين بار از اول اول شروع ميكنم به خوندن نامه هات دوباره با ديدن كاريكاتور خنده داري كه از خودت برام كشيدي از خنده منفجر ميشم دوباره تكيه كلامهاي بامزت رو ميخونم دوباره ميرسم به آخر نامه هات و امضاي هميشگيت((فداي تو رضاي تو))بازقلبم پر از عشق و هيجان ميشه باز از اينكه مال مني احساس خوشبختي ميكنم.عشق من دوباره ديشب 45 دقيقه داشتم پشت تلفن غر ميزدم ديروز بعد از ده روز از ماموريت برگشته بودي ده روز بود حتي صدات رو به جز يكبار نشنيده بودم دلتنگ بودم باز غر زدم و تو باز با صبوري قربون صدقم رفتي اما من بازم شكايت كردم از اين وضع از اين دوري از دلم كه تو رو ميخواد از تو كه نيستي از اينكه گاه گاهي حس ميكنم دوستم نداري و چقدر وقتي اين حرفمو شنيدي ناراحت شدي باهام حرف زدي بهم يادآوري كردي كه چقدر دوستم داري ياداوري كردي كه اون روز توي پارك كه باهم حرفمون شده بود از عمد نگاهم نميكردي چون ميدونستي اگه نگاهم كني يادت ميره از دستم دلخوري نميتوني نگاهم كني و باهام قهر باشي.ساكت شدم حرفاتو شنيدم كم كم منم يادم اومد كه با چه عشقي نگاهم ميكردي يادم اومد كه اون اوايل از طرز نگاهت ذوب ميشدم و خجالت ميكشيدم يادم اومد خيلي وقتا توي آغوش پر از محبتت سرشار از ارامش ميشدم بهت گفتم تمام اين غرزدنها به خاطر اينه كه دوستت دارم و دوريتو نميتونم تحمل كنم خنديدي مسخرم كردي گفتي بابا دخترجون من اين عشقت رو نميخوام آقا نه چيز عرب نه ديدار شتر(اداي منو در آوردي خودم هميشه اين ضرب المثل رو اينجوري داغونش ميكردم و بهت ميگفتم)خنديدم توهم مثل هميشه ميخنديدي بعد از 45 دقيقه بلاخره رضايت دادم بذارم بري بخوابي مثل همه ي شبايي كه بهم زنگ ميزني بوسمو بهم دادي ولي ايندفعه يادت بود بوس خودتم بگيري نامرد بدجنس 3 بار مجبورم كردي ببوسمت از پشت تلفن. و امروز من بازهم سرشار از عشقم عشق به تو  عشق به زندگيم و با همه ي وجودم ميخوامت عشق مهربونم.بي صبرانه منتظرم تا يكشنبه بشه و برگردي پيشم.خوشحالم كه يه هفته باهامي.با تمام وجودم ميخوامت

پ.ن:كامي عزيزم داره ميره مسافرت ودر نتيجه تا چند روز به كامپيوتر دسترسي ندارم

+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:20 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

ندارد

_ _ _ _ _

اين دفعه ي سومه كه برق قطع و وصل ميشه و كامپيوترم ريست ميكنه و تمام صفحاتي كه داشتم ميخوندم رو ميپرونه.هوا يه هفته اي هست كه به شدت گرم شده البته اين گرمي براي ما كه طبقه ي دوم هستيم و هنوزم كولرمون رو راه ننداختيم خيلي محسوس تره.حوصلم خيلي سر رفته براي همين عصري يكم رفتم بيرون تا اينجوري شايد هم حال و هوام عوض بشه و هم از دست اين گرماي لعنتي خونه كمي راحت بشم اما چنان بادي گرفت كه مجبور شدم به خاطر آلرژي شديدم به گرد و خاك برگردم خونه.تمام پنجره ها رو بستم تا گرد و خاك كمتري بياد بالا اما صداي وزش شديد باد هنوزم شنيده ميشه و هر چند لحظه برق هم ضعيف ميشه اميدوارم قطع نشه كه اصلا حوصله ي اين يكي رو ندارم.

بي هدف و بي انگيزگي و بي كاري و اينكه مجبورم هرروز اينهمه انتظار رو هم تحمل كنم گاهي باعث ميشه اعصابم بدجوري خورد بشه و حوصله ي هيچي رو نداشته باشم كاش ميتونستم يه كار درست و حسابي خيلي زود پيدا كنم و از دست اين بيكاري راحت بشم الان داشتم وبلاگ يه نفر رو ميخوندم كه از دست اينهمه كاري كه روي سرش ريخته بود شكايت ميكرد توي دلم بهش گفتم خوش به حالت من اينقدر دلم ميخواد شبها از زور خستگي نفهمم كي خوابم ميبره به جاي  اينكه از زور بيكاري صبح تا شب همش بخوابم.ديشب خالم ازم پرسيد خوب چرا نميري يه جايي براي تدريس؟!يكم بهانه سرهم كردم و براش گفتم اما خودم يه كلمه از حرفهايي رو كه ميزدمم قبول نداشتم.

يه يه هفته اي بود كه خواهرم يه تحقيقي داشت و ازم ميخواست واسش تايپش كنم و آمادش كنم اما همش يه بهانه اي جور ميشد تا ديشب مجبور شدم براي آماده كردن تحقيقش تا ساعت 4:30 صبح بيدار بمونم با اينكه چشمام درد گرفته بود اما حس خيلي خوبي داشتم شايد حس روزاي دانشگاه و امتحانام شايد حس روزاي خوب گذشتم نميدونم اما حال خاصي داشتم به شدت نياز به خستگي ناشي از كار رضايت بخش دارم شايد بزرگترين آرزوم در حال حاضر پيدا كردن يه هدف بزرگ و خاص و دست يافتني باشه كه نياز به تلاش داشته باشه تلاشي كه مجبور به حركت و پويايي وسرزندگيم كنه.مدتيه مرضهاي مختلفي اومدن سراغم به غير از اين حساسيت مزخرف پوستي كه با شروع بهار گريبانمو ميگيره و هزار دفعه به خاطرش رفتم دكتركمرم مدتيه درد ميكنه كف سرم دور چشمام اما اينا بيشتر موقع ها باهام بوده ولي هفته ي پيش به خاطر يه بيماري ديگه رفته بودم دكتر.آقاي دكتر بعد از اينكه يكم باهم حرف زديم گفت چرا اينقدر نااميد و پكري مگه چند سالته بچه داري؟گفتم نهههه بابا من تازه عقدم يعني اينقدر سنم بالا به نظر ميرسه گفت نه ولي چرا اينهمه بي حالي خلاصه حرفاي اونم باعث نشد اين بي حالي ما بره پي كارش

پ.ن:حال و حوصله ندارم ولي خوبم
پ.ن:حوصله ي نوشتن نداشتم يدفعه هوس كردم حوصله ي اصلاح و تعمير و درست پست كردن اين نوشته رو ندارم شرمنده...

سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم تلخ حقيقت به خاك افتادم

+ تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:15 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________