|
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من |
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
آه اي كوه از تو آموختم...
كه نلرزد دلم از غرش ارابه ي سنگين زمان
كاه بودن ننگ است
كوه ميبايد بود
پ.ن:دعا کنید این نگرانیم هرچه زودتر برطرف بشه میام پیشتون.ممنون مخصوصا از حاج باران عزیز که کامنتشون خوشحالم کرد
_ _ _ _ _
هر جا كه رو ميكنم تو رو ميبينم عشق من همه ي زندگي من عمرم نفسم مرد زندگي من
توي قاب شعر روي ديوار توي كتاباي بامزه ي قفسم ميون روسريهاي رنگارنگي كه هركدومش يه خاطره ي شيرين رو برام زنده ميكنه لابلاي شعرهاي حافظ ميون همه ي نامه هاي پر از مهربونيت توي تك تك اس ام اسهاي قديميمون همه جا تو رو ميبينم.نشستم وسط اتاق و تمام نامه هايي كه برام نوشتي رو ولو كردم دور و برم تك تك نقاشيهاي خوشگلي كه برام كشيدي طرحهايي كه با مداد سياه پاي بعضي نامه هات برام يادگاري گذاشتي همه جا تو رو ميبينم حس ميكنم كنارم خوابيدي و باز نور خورشيد تابيده توي موهاي خوشگلت و رنگشونو طلايي كرده دوباره براي هزارمين بار از اول اول شروع ميكنم به خوندن نامه هات دوباره با ديدن كاريكاتور خنده داري كه از خودت برام كشيدي از خنده منفجر ميشم دوباره تكيه كلامهاي بامزت رو ميخونم دوباره ميرسم به آخر نامه هات و امضاي هميشگيت((فداي تو رضاي تو))بازقلبم پر از عشق و هيجان ميشه باز از اينكه مال مني احساس خوشبختي ميكنم.عشق من دوباره ديشب 45 دقيقه داشتم پشت تلفن غر ميزدم ديروز بعد از ده روز از ماموريت برگشته بودي ده روز بود حتي صدات رو به جز يكبار نشنيده بودم دلتنگ بودم باز غر زدم و تو باز با صبوري قربون صدقم رفتي اما من بازم شكايت كردم از اين وضع از اين دوري از دلم كه تو رو ميخواد از تو كه نيستي از اينكه گاه گاهي حس ميكنم دوستم نداري و چقدر وقتي اين حرفمو شنيدي ناراحت شدي باهام حرف زدي بهم يادآوري كردي كه چقدر دوستم داري ياداوري كردي كه اون روز توي پارك كه باهم حرفمون شده بود از عمد نگاهم نميكردي چون ميدونستي اگه نگاهم كني يادت ميره از دستم دلخوري نميتوني نگاهم كني و باهام قهر باشي.ساكت شدم حرفاتو شنيدم كم كم منم يادم اومد كه با چه عشقي نگاهم ميكردي يادم اومد كه اون اوايل از طرز نگاهت ذوب ميشدم و خجالت ميكشيدم يادم اومد خيلي وقتا توي آغوش پر از محبتت سرشار از ارامش ميشدم بهت گفتم تمام اين غرزدنها به خاطر اينه كه دوستت دارم و دوريتو نميتونم تحمل كنم خنديدي مسخرم كردي گفتي بابا دخترجون من اين عشقت رو نميخوام آقا نه چيز عرب نه ديدار شتر(اداي منو در آوردي خودم هميشه اين ضرب المثل رو اينجوري داغونش ميكردم و بهت ميگفتم)خنديدم توهم مثل هميشه ميخنديدي بعد از 45 دقيقه بلاخره رضايت دادم بذارم بري بخوابي مثل همه ي شبايي كه بهم زنگ ميزني بوسمو بهم دادي ولي ايندفعه يادت بود بوس خودتم بگيري نامرد بدجنس 3 بار مجبورم كردي ببوسمت از پشت تلفن. و امروز من بازهم سرشار از عشقم عشق به تو عشق به زندگيم و با همه ي وجودم ميخوامت عشق مهربونم.بي صبرانه منتظرم تا يكشنبه بشه و برگردي پيشم.خوشحالم كه يه هفته باهامي.با تمام وجودم ميخوامت![]()
پ.ن:كامي عزيزم داره ميره مسافرت ودر نتيجه تا چند روز به كامپيوتر دسترسي ندارم 
_ _ _ _ _
بي هدف و بي انگيزگي و بي كاري و اينكه مجبورم هرروز اينهمه انتظار رو هم تحمل كنم گاهي باعث ميشه اعصابم بدجوري خورد بشه و حوصله ي هيچي رو نداشته باشم كاش ميتونستم يه كار درست و حسابي خيلي زود پيدا كنم و از دست اين بيكاري راحت بشم الان داشتم وبلاگ يه نفر رو ميخوندم كه از دست اينهمه كاري كه روي سرش ريخته بود شكايت ميكرد توي دلم بهش گفتم خوش به حالت من اينقدر دلم ميخواد شبها از زور خستگي نفهمم كي خوابم ميبره به جاي اينكه از زور بيكاري صبح تا شب همش بخوابم.ديشب خالم ازم پرسيد خوب چرا نميري يه جايي براي تدريس؟!يكم بهانه سرهم كردم و براش گفتم اما خودم يه كلمه از حرفهايي رو كه ميزدمم قبول نداشتم.
يه يه هفته اي بود كه خواهرم يه تحقيقي داشت و ازم ميخواست واسش تايپش كنم و آمادش كنم اما همش يه بهانه اي جور ميشد تا ديشب مجبور شدم براي آماده كردن تحقيقش تا ساعت 4:30 صبح بيدار بمونم با اينكه چشمام درد گرفته بود اما حس خيلي خوبي داشتم شايد حس روزاي دانشگاه و امتحانام شايد حس روزاي خوب گذشتم نميدونم اما حال خاصي داشتم به شدت نياز به خستگي ناشي از كار رضايت بخش دارم شايد بزرگترين آرزوم در حال حاضر پيدا كردن يه هدف بزرگ و خاص و دست يافتني باشه كه نياز به تلاش داشته باشه تلاشي كه مجبور به حركت و پويايي وسرزندگيم كنه.مدتيه مرضهاي مختلفي اومدن سراغم به غير از اين حساسيت مزخرف پوستي كه با شروع بهار گريبانمو ميگيره و هزار دفعه به خاطرش رفتم دكتركمرم مدتيه درد ميكنه كف سرم دور چشمام اما اينا بيشتر موقع ها باهام بوده ولي هفته ي پيش به خاطر يه بيماري ديگه رفته بودم دكتر.آقاي دكتر بعد از اينكه يكم باهم حرف زديم گفت چرا اينقدر نااميد و پكري مگه چند سالته بچه داري؟گفتم نهههه بابا من تازه عقدم يعني اينقدر سنم بالا به نظر ميرسه گفت نه ولي چرا اينهمه بي حالي خلاصه حرفاي اونم باعث نشد اين بي حالي ما بره پي كارش
پ.ن:حال و حوصله ندارم ولي خوبم
پ.ن:حوصله ي نوشتن نداشتم يدفعه هوس كردم حوصله ي اصلاح و تعمير و درست پست كردن اين نوشته رو ندارم شرمنده...
سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم تلخ حقيقت به خاك افتادم