|
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من |
_ _ _ _ _
باور نكن تنهايي ات را
من در تو پنهانم،تو درمن
از من به من نزديكتر تو
از تو به تو نزديكتر من
باور نكن تنهايي ات را
تا يك دل و يك درد داريم
تا در عبور از كوچه عشق
بر دوش هم سر ميگذاريم
دل تاب تنهايي ندارد
باور نكن تنهايي ات را
هرجاي اين دنيا كه باشي
من با توام تنهاي تنها
من با توام هر جا كه هستي
حتي اگر باهم نباشيم
حتي اگر يك لحظه يك روز
ديگر در اين عالم نباشيم
اين خانه را بگذار و بگذر
با من بيا تا كعبه دل
باور نكن تنهايي ات را
من با توام منزل به منزل
براي عشقم براي دلبرم براي تمام زندگيم براي مهربون گل نازم كه لحظه هامو سرشار از عشق و دوست داشتن كرده.هرچقدر نوشتم كلمات نتونستن احساس دلم رو بيا كنن پس همه رو پاك ميكنم و فقط يه كلمه رو تقديمت ميكنم:نازنين ر.ضاي من هميشه ميپرستمت و عاشقتم عزيزكم
پ.ن: خدا رو شكرمشكلمون حل شد.خداي خوبم به خاطر تمام لطف و محبتهات ممنون
پ.ن:يه پست نوشته بودم در مورد يه دوست يه دوست كه بعد از 2 سال برگشتنش اينقدر غافلگيرم كرد و تحت تاثيرم قرار داد كه چند ساعتي بي اختيار گريه ميكردم اما پستش نكردم.مهربون دوست من به خاطر تمام محبتهات به خاطر خوبيات ممنونم.هيچ وقت مهربونياتو فراموش نميكنم.يادگاريهاي خوشگلت هميشه منو به ياد تو ميندازن![]()
_ _ _ _ _
دوستم از دستم عصبانيه چون خيلي وقته بهش زنگ نزدم اسمش ش ي ل ا ست خيلي دوستش دارم از معدود دوستامه كه كاملا باهم سازگاريم و آبمون توي يه جوب ميره هميشه هم تا جايي كه شرايط بهش اجازه ميداده بهم كمك كرده و قبل از اينكه به خاطر تدريس اينقدر سرش شلوغ بشه حسابي پايه ي بيرون رفتن بود تازشم يدفعه هم توي ميدون امام باهامون مصاحبه كردن و تي وي نشونمون داد و كلي مشهورات شديم امروز از بيرون بهم زنگ زد چون صبحش براش آف گذاشته بودم اول كلي فحش تحويلم داد كه بي معرفتي و يه زنگ نميزني و اينا حالا هم توي آفي كه برام گذاشته كلي شكايت كرده ازم.راست ميگه من نميدونم چرا اينقدر توي تلفن زدن به اين و اون تنبلم خداييش بي معرفت نيستم اما حوصله ي زنگ زدن ندارم مثل همين قضيه ي كامنت گذاشتنه كه هرروز و هرروز كارم وبگرديه اما حوصلم نميشه كامنت بذارم.الان يه ماهه ميخوام به آلبالوخوشكه جون يه زنگي آفي چيزي اما نميدونم چرا پايش جور نميشه.حالا قرار شد فردا ساعت 5:30 بعد از ظهر با ش ي ل ا بريم بيرون كتاب بخريم.آخ جون دلم براي ولگردي توي كتابفروشيا تنگ شده.كارت كتاب آقاي عزيزم دستمه ديگه حساب كنيد چه شوددددد.اول از همه هم ميخوام يه كتاب آشپزي بدردبخور بخرم كه غذاهاي معمولي و خورشتها رو هم كامل توضيح داده باشه و غذاهاي جديد خوشمزم زياد داشته باشه در كل ميخوام از اين كتاباي آشپزي مزخرف نباشه.شماها كتاب خوبي سراغ داري لطفا راهنماييم كنيد؟؟؟؟!!!!!
دلم براي يه چيزي تنگ شده اما هرچي فكر ميكنم نميدونم چيه هرچقدر فكرمو روي حسم متمركز ميكنم نميدونم اين حس مربوط به چيه؟1براي ر.ضا ي خوبم تنگه اما اين حس يه دلتنگي ديگه ست كه مربوط به آدما نميشه يه جور انتظاره شيرين يه جور اتفاق خوب كه منتظرشي نميدونم چيه؟!!
دو جلسه ست كه كلاسمو نرفتم و امروز هم دوباره صبح آقاي عزيز زنگ زد بيدارم كرد ولي از بس شبا بدخوابم ميبره صبح اصلا چشمامو نميتونستم باز نگه دارم آخرشم نرفتم.كلاس خوبي بود ولي نزديك به 2-3 ساعتش بيكاري و الافي بيخود مربيمون بود.اما به هرحال خوب بود ولي آخرش هارد به هارد كردنو انجام ندادم.
اگه خدا بخواد از شنبه ي ديگه كار تدريسم شروع ميشه روزاي زوج صبحا و بعد از ظهر و در اين صورت برنامه ي رفتن به استخرمون ماليده ميشه.يكشنبه هم امتحان ورودي فوتوشاپه .كاش قبول بشم عاشق فوتوشاپم عاشق كلا گرافيك و طراحي كامپيوتر ولي سر از برنامه نويسي در آوردم و حالا حدود يكساله دارم ميرم دنبال علايقم فقط كاش قبول بشم چون تعداد داوطلبينش زياده
يذره در اثر يه سهل انگاري و بي توجهي يه مشكلي برام پيش اومده خواهش ميكنم برام دعا كنيد قول ميدم آدم بشم.خدايا قول شرف ميدم
توي اين 6 روز دوبار به مادرشوهرم زنگ زدم و احوالپرسي كردم با تمام ناله هايي كه كردم ولي دلم نميخواد كم كم روابطمون بد بشه چون از زندگي اي كه توش آرامش نباشه و سر چيزاي بيخود و مزخرف تلخ و سياه بشه متنفرم.هنوز نرفتم خونشون سر بزنم شايد اين هفته نرم شايد بهتر باشه كمي ازشون دور باشم شايد زياد توي دست و پاشون بودم كه ديگه بود و نبودم براشون عادي شده شايد واقعا دوري و دوستي بهترين راه باشه در حالي كه هميشه دلم ميخواست فكر نكنن فقط پسرشون رو ميخوام و وقتي نيستش ديگه سراغ اونان نميرم.اما خودشون نميذارن.ر.ضاي خوبم خيلي حساسه وقتي ميبينه اوضاع اينجوريه وقتي ميبينه چرا همه چيز قشنگ و پر از مهربوني نيست هي فكر ميكنم هي غصه ميخوره.از خدا ميخوام دلشونو اروم كنه و دوستمون داشته باشن دعا ميكنم خودش همه چيز رو به بهترين صورت درست كنه(اوضاع اونقدرها هم خراب نيستا هردو طرف احتراممون سرجاشه و بحثي پيش نيومده ولي ...كاش همه چيز بهتر بشه)
يه فيلم ديدم به اسم دوست پسر جديد مامانم فيلمش بامزه بود اينقدر از اين ادماي شاد و سرحال و شيطون خوشم مياد آدمايي كه هرجا باشن كلي انرژي مثبت به آدم منتقل ميكنن همش دارن جيغ جيغ ميكنن و شاد و شنگولن و كودك درونشون همچنان زنده ست به منم همه ميگن هنوز زيادي بچه اي و جير جير ميكني اما دلم ميخواد عين اين خانومه باشم سرحال و سرزنده شارژ شارژ پر از انرژي.
از دوستاي خوبم شيواي نازنينم شادي عزيزم و ازاده ي خوبم كه بهم سرميزنن ممنونم و واقعا شرمندم كه كم كامنت ميذارم اما اين دال
بر اين موضوع نيست كه وبهاتونو نميخونم به خدا هر موقع آن ميشم بهتون سرميزنم ولي هم از تنبلي هست هم به خاطر مشكل اينترنتم و هم يكم اعصاب خوردي و بيحوصلگي اين روزهام كه كامنت نميذارم معذرت ميخوام چقدر خوشحالم باهم دوستيم خيلي دلم ميخواد توي دنياي واقعي ببينمتون و دوستيمون ادامه داشته باشه.خانومي نازنينم چند روزيه نتونستم بهت سر بزنم و ازت كاملا بيخبرم اينترنتم يكم مشكل پيدا كرده و هربار به يه دليلي نتونستم ببينمت .دلم برات خيلي تنگ شده نميدونم چرا دلم برات شور ميزنه.همه چيز خوب و آرومهههه؟؟
همين روزا احتمالا به دليل پرداخت نكردن قبض تلفنمون قطع ميشه اگه يدفعه رفتم معذرت
درسته كه ميگن اين اينترنت هوشمند قبضش تساعدي مياد؟!يعني چي؟يعني چقدري اگه مصرف كنيم هزينش بالا مياد؟دلشوره گرفتما اخه منم هوشمند استفاده ميكنم.قضيش چيه؟
واي چقدر ماه رمضان زود داره مياد.حسي كه توي ماه رمضان دارمو خيلي دوست دارم اما كاش هوا اينقدر گرم نباشه كه رسما نابود ميشيم.
ياد شيواجون افتادم و گواهينامش منم حدود 2 سالي هست گواهينامه گرفتم اما همون اوايل ماشين بابامو كوبوندم توي تير چراغ برق و ديگه اون دفعه ي اخري بود كه پشت فرمون نشستم ديگه يه ترس ناشناخته اي دارم اما رانندگي رو خيلي دوست دارم متاسفانه آقاي همسرمونم ماشين نداره الان تقريبا هيچي از رانندگي و قانون مقرراتش و اينا يادم نمونده اما تقريبا هفته اي يكبار خواب ميبينم دارم رانندگي ميكنم و جاي گاز و ترمز رو اشتباه ميكنم و نميدونم كدومه .يعني ميشه منم يه روز يه راننده ي درست و حسابي بشم؟!كاشكي زود زود اين اتفاق بيفته من رانندگي رو دوست دارم خوب به من چه كه تيرهاي چراغ برقو بدجا كار گذاشتن
هنوز اين حسه هست !!؟
پ.ن:هميشه ميخوامت نازنين من.از اينكه تو مرد زندگي مني ممنون
دوروز بدجوري سرم درد ميكنه.از اين تابستون لعنتي متنفرم.
دارم چاق ميشم اونم از كمر و باسن چقدر تهوع آور.
_ _ _ _ _
من چندان از طلا و اين چيزا خوشم نمياد و خدا هم انگاري فكرمو خونده بود چون هنوز شش ماه از عقدمون نگذشته بود كه تمام طلاهام از جمله سرويسم كه حتي يكبارهم ازش استفاده نكرده بودم براي خريد يه زمين از دست رفتند با اينكه زياد در بند طلا نبودم اما از فروش سرويسم يه جوري شدم آخه خيلي دوستش داشتم ولي حتي نشد يكبار هم گردنم بندازمش و ازش استفاده كنم مجبور بوديم ولي كلي . روي فروش طلاهامون ضرر داديم البته لطف و محبت بعضيها و اينكه انگار وظيفم بوده(منظورم شوشوي خوبم نيست)باعث شد يذره درد فروش سرويسم بيشتر بهم زور بگه.البته هديه ي روز زن يه دستبند خوشگل بود كه ر.ضاي مهربونم برام گرفته بود كه همينجا لوپ چاقشو ميبوسم و ميگم تشكر ميكنمممم(چشمك)
قرار بود از روز دهم تير برم يه جايي براي تدريس اما خدا خدا ميكنم كنسل بشه چون اصلا حوصله ندارم مخصوصا با اين گرما قيافم دقيقا عين مترسكها شده.اصلا حوصله ندارم
اينقدر دلم ميخواد اين فرزاد كره خر(داداشم) رو يه بار بدنش دست من تا ميخوره بزنمش الان اينقدر اذيت كرد كه چنان دادي زدم كه سرم الان خيلي دردش بدتر شد.ديگه حوصله ي نوشتن ندارم.توي اين هواي گرم و اين سردرد من حوصله ي مهمونننننننننن ندارم واي خدايا با اون بچه ي زلزلشون.كاش نيانننننن.حوصلهي اينكه برم ور دلشون هم بشينمو اصلا ندارم
پ.ن:الهي فدات بشم دلم خيلي تنگته.كاش اين روزاي مزخرف زود تموم بشن