تبليغاتX
روزهايي كه ميگذرند
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من
عشق من

_ _ _ _ _

خیلی دوست دارم عشق من.این دوزوری که قهر بودیم اندازه ی یه عمر برام بود.منو ببخش ببخش که تحملمو از دست دادم و این روزا آزارت میدم.دوست دارمبیشتز از همیشه بهت احتیاج دارم

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 9:34 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

همه چيز در حال خرابتر شدنه.ديشب يه دعواي حسابي باهم كرديم بهم گفت توام عين همشون هيچي حاليت نيست هيچي نميفهمي خونهي عموم بوديم كه زنگ زد خيلي سعي كردم جلوي اونا گريه نكنم حال خودشم بد بود ميدونستم ناراحته از همه چيز خسته شده ولي وسط جر و بحثمون بهش گفتم همه ي اينا تقصيره توئه كه بهشون اجازه دادي توي زندگيمون فضولي كنن اونوقت بود كه ديگه منفجر شد فهميدم شب اخري كه رفت با داداشش باز سر من دعوا كرده  شيشه بزرگه شكسته باهم دست به يقه شدن.الان ده روزه كه رفته میخواد تا سی روز دیگه هم نیاد کلی برای اومدن روز نیمه ی شعبانش برنامه ریزی کرده بودم وقت آرایشگاه گرفته بودم موهامو رنگ کردم کلی کارای مسخره.آخرشم قطع کردم و گفتم دیگه زنگ نزن.میدونم دارم اذیتش میکنم ولی منم خسته شدم حالم ازشون بهم میخورههه.دیشب خوابم نبرد از صبح همش چشمام خیس میشن دلم براش میسوزه برای خودمم میسوزه.از استرس یه لحظه هم نمیتونم آروم بشینم.

پ.ن:آهنگ وبمو بعد از ده ماه برگردوندم.یه کامنت منو برد به گذشته هام و چقدر دلم تنگ شد برای هر چیزی که از دست دادم.این شعر مال همون کامنته مال نوشته ی خودم توی ۱۶ اردیبهشت ۸۵ چقدر زود گذشت چقدر دلم تنگه

تو گفتي برو
و من آرام رفتم
مثل عبور نسيم
از آغوش پنجره اي خودسر
كه بدون اجازة صاحبخانه
باز شده باشد
مثل بازگشت ناخواستة فواره ها
مثل گدائي مغرور
كه سكه را به صاحبخانه باز گرداند
گاهي حقيقت با واقعيت مطابق نيست
واقعيت ها
منتظر پذيرش نيستند
حالا ديگر آموخته ام بروم
قبل از آن كه بگويند برو
شكسته، شكستن ندارد

اضافه شده ساعت ۹ شب:

 امروز داغون بودم هنوزم داغونم. رفتم سر کلاسم اما کامپیوتر خراب بود و شاگردام رفتن.من موندم و ش.بنم و پ.روانه و خواهرش.نمیدونم چی شد فقط گریه کردم حرف میزدم نمیخواستم جلوی بچه ها گریه کنم اما انگار تمام غمهام تمام این دردها و عذابها تبدیل به اشک شده بودن و از قلبم سرازیر میشدن به چشمهام.نفس کشیدم سعی کردم آروم بشم اشکهامو پاک کردم اما غمی که روی دلمه بزرگتر از این حرفها بود بچه ها فحشم دادن اینکه افسردگی میگیرم اینکه دیوونه میشم به یاد دیشبم افتادم که چطور دستم میلرزید وقتی فریادمو سعی میکردم توی گلوم خفه کنم وقتی داد میزدی توی گوشم.اشکهامو پاک کردم خندیدم اما دلم دست بردار نبود ش.بنم مربی کلاسهای هنریمونه زورکی مجبورم کرد برم کلاس عروسک خمیر گفت بازی با خمیر فکرمو رها میکنه گفتن خودمو مشغول کنم نمیدونستن دست و دلم به هیچ کاری نمیره.گریه هام بند نمیومد تظاهر کردم بهترم و زدم بیرون یه ایستگاه اشتباه پیاده شدم و تا خونه آروم اومدم.دلم هنوز گریه میخوادهنوز دلم برای همه چیزهایی که تحمل کردم میسوزه.فردا میرم آرایشگاه برای دل خودم میرم ...

+ تاريخ شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:8 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

هنوز عصباني و عصبي ام.با اينكه بعد از اينكه مادرشوهرم راهمون نداد خونش همه چيز تموم شد و من الان نزديك سه هفته هست نه ديدمشون و نه ميخوام ازشون خبري داشته باشم ولي هنوز از درون متلاشي ام ظاهرم شايد چيزي رو نشون نده كه ميدونم با يه كلمه حرف زدن ديگران ازشون مثل باروت منفجر ميشم ولي از درون هرروز و هر ساعت دارم باهاشون ميجنگم.از دست ر.ضا دلخورم و گاهي هم عصباني از اينكه با اينكه همه چيز تقصير مادرش و برادرهاش بوده ولي در آخر بازهم هر دو طرف يعني من و اونها رو يه جور ميبينه و به يه اندازه برامون وقت و انر‍ژي صرف ميكنه و يه اندازه بهمون حق ميده به مادرش به خاطر گذشته هاش و مرگ پدرش و ...ولي من اينقدر عصبي ام كه هيچ منطقي نميتونه منو وادار كنه حتي يه هزارم ثانيه بدون تنفر بهشون فكر كنم.نميدونم اين حسهاي تلخ و رواني كننده كي دست از سرم برخواهند داشت و كي دوباره ميتونم بدون تنفر بهشون فكر كنم اما ميدونم زمان زيادي طول خواهد كشيد

چقدر زمان سريع ميگذره تقريبا رسيديم به نيمه هاي تابستون.كلاس فوتوشاپي كه توي پستهاي قبلي درموردش نوشته بودم رو تقريبا يه ماه ميشه وروديش رو قبول شدم و دارم ميرم از كلاسش خوشم مياد و ازش لذت ميبرم كلاس خودمم تعداد شاگردهام كم هستند و از نظر مالي به هيچ دردي نميخوره ولي توي اين شرايط چند ساعت هم چند ساعته كه بتونم فكرمو مشغول چيز ديگه اي بكنم

بعد از سفر مشهدمون كه بدترين سفري بود رفته بودم سه شنبه و چهارشنبه ي هفتهي پيش هم ر.ضا اومد خونه كه شبي كه ميخواست بره باز سر قضيه ي مادرش اينا يكم حرف زديم و از دستم دلخور شد و بدونه اينكه حتي بغلم كنه و درست خداحافظي كنه قبل از  ساعتي كه قرار بود بره با برادرش رفت ترمينال و برگشت ش.يراز.وقتي اين كار رو كرد ازش دلخور شدم بعدش با هم حرف زديم و قضيه تموم شد ولي از درون به خاطر چيزايي كه بيشتر حسي هستن و دليل منطقي درستي ندارن دلخورم.از اون روز هم به دليل كاري كه بعد از ظهرها براش پيش اومده فقط شبها بهم زنگ ميزنه و يه ده مين باهم حرف ميزنيم شوخي ميكنيم و ميخنديم ولي در واقع نه اون حال و حوصله داره و نه من.براي من فعلا همه چيز مزخرف و بيخود شده چون اين قضيه از نظر روحي تاثير بدي روي من گذاشته كه ر.ضا نميتونه اينو درك كنه و ميگه حالا كه ديگه همه چيز تموم شده چرا باز ناراحتي و اين حرفش بيشتر اعصابمو خورد ميكنه و اينكه گفته در اين مورد باهاش اصلا حرف نزنم حتي اگه قراره بريزم توي خودم ولي اعصاب اونو بيخودي خورد نكنم.ر.ضا مرد خوب و مهربونيه ولي توي اين شرايط كمكي نميتونه بهم بكنه.تصميم گرفتم اينبار يه 20 روزي تحمل كنم تا يه كمي از هم دور باشيم به اين دوري ازش احتياج دارم گرچه هنور 4-3 روز نيست كه رفته ولي دلم خيلي تنگ شده.از اين شرايط مزخرف بود و نبودش هم خسته شده ام و تقريبا ديگه داره تحملم تموم ميشه تمام مدتي كه اينجاست عذا ميگيرم كه باز فردا يا پس فرداش بايد برگرده و من ميمونم و انتظار و حسي كه ازش متنفرم و بازهم فكرهاي بيخود.گرچه اگه بخوام درست و منطقي فكر كنم ر.ضا اين وسط تقصيري نداره ولي فعلا منطق بي منطق من دلخورم دلخور

پ.ن:هرروز اين حال و روزم نيست اما امروز باز روي اون دنده م هستم.
پ.ن:همیشه تحت هر شرایطی هرجوری که باشی بازهم دوست دارم

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 17:41 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

هشت ماه و سه روز.شايد زماني زيادي نباشه از شروع يه زندگي كه بخواد به اين زودي اينجور بريزه به هم.دو روز مشهد بوديم من ر.ضا و مادرشوهرم.سفرمون بد شروع شد و بدتر هم تموم شد.دوربين عكاسي بيچارمون كه حدود 200 تومن پول بالاش داده بوديم  موقعي كه ر.ضا رفته بود براي من از سقاخونه ي اسماييل طلا آب بياره  به همراه تمام عكسهاي قشنگ روز تولد من و حرم ورفتن موزه و سفر اهوازمون و ...دزديده شد و دراخر دعواي خيابوني و شكسته شدن شيشه توي سر رضا و جيغ مامانش و خوني كه همين طور از سرش ميرفت ...هشت ماه زمان زيادي نيست براي بهم ريخته شدن تمام روابطمون با خانوادش.از تك تكشون متنفرم از اينكه تمام زندگيمون رو دچار افسردگي و عذاب كرده اند.من اجازه نميدم هيچ آدم عوضي اي حتي برادرمزخرفش بخواد شوهرمو بزنه اونم در حالي كه دو سال از خودش بزرگتره.از مامانش متنفرم از اينكه به هر بهانه اي همه چيز رو خراب مبكنه.توي اتوبوس خيلي گريه كردم.خانومي كه مادرشوهرم براش درددل كرده بود اومد از طرف ر.ضا كنارم تا دلداريم بده و كمي از عصبانيتم كم كنه.گفت مادرشوهرت مغرور و حسوده گفت مريضه بايد ببريدش پيش روانشناس.ولي من از عصبانيت داغ بودم ميخواستم وقتي اتوبوس نگه داشت تنهايي برگردم خونه.مامانم گفت گل بگيريم و بريم خونشون به بهانه ي بازديدمشهد مادرشوهرم فقط داد زدم جيغ كشيدم كه ديگه از دستشون خسته شدم ديگه 8 ماهه تحمل كردم و هرچي بهم گفتن فقط لبخند زدم ديگه بسمه .ر.ضا خيلي باهام حرف زد خيلي خواهش كرد و آخر كار به خاطر ر.ضا راضي شدم گل بگيريم بريم خونشون.اما مامانم كه زنگ زد مامان احمقش گفت ممنونم من ميخوام از خونه برم بيرون.حتي نگفت فردا تشريف بياريد.ميدونستم دروغ ميگه توي راه برگشت از كلاسم نيم ساعت بعدش زنگ زدم خونشون خودش گوشي رو براداشت قطع كردم.ديگه همه چيز تموم شد ديگه يه لحظه خودشونو زخم زبونهاشونو فضوليهاشون توي زندگيمو تحمل نميكنم از الان منم خودم شدم با همون ذات انتقام جو.ر.ضا گفت ديگه يه كلمه هم درموردشون حرفي نزنيم.نميدونم ميخواد چكار كنه.كنار حرم امام ر.ضا بهش ميگم آخه بگيد من چيكار كردم كه اينجوري ميكنيد بگيد تا بفهمم دارم جواب كدوم كارمو ميدم ميگه هيچي مامانت منو سوزونده؟؟!!!!!!خواهرت توي زندگيتون دخالت ميكنه!!!!واي خدايا چه مزخرفاتي مگه من و روضا باهم مشكل داريم كه خواهرم بين ما دخالت ميكنه؟؟!!ما كه عاشق همديگه ايم اين شماييد كه ميگيد چرا براش ظرف ميشوري چرا كفشهاشو جلوي پاش ميذاري من شوهرم اين كارارو براي من نكرده كه تو براي اين ميكني.اين تويي كه ميگي من وظيفهمه بيام خونتون بشورمو بپزم و بسابم.پسر عوضيت به چه جراتي توي زندگي ما دخالت ميكنه و ميگه لياقت ر.ضا بيشتر بوده سر من داد ميزنه كه صداي تي وي رو كم كنم.به چه جراتي با كمال پررويي هشت ماهه جلوي كس و ناكس توي چشم من نگاه ميكنيد و ميگيد اصفهانيا فلانن اصفهانيا بيسارن و من لبخند ميزنم.به چه جراتي به شوهرم ميگي براي من زياد خريد نكنه پررو ميشم ولي من احمق ميشينم تا سكه ي طلاي منو بفروشه و بده به تو تا باهاش بري مشهد.ينقدر بيشعوريد كه وقتي ر.ضا نيست من ميام به شماها سر بزنم اونوقت با پسرت پچ پچ  ميكني .خستم از دست همتون

پ.ن:دارم مطالب بالا رو مينويسم كه خواهرم فرزان مياد بالاي سرم و اذيتم ميكنه بهش فحش ميدم اونم هار ميشه ميپره طرفم منم پاميشمو حسابي باهم دعواميكنيم و همديگه رو ميزنيم جيغ ميزنيم.بهم فحش ميده كه مرده شور مادرشوهرتو ببرن مرده شور همشونو ببرن از دست هر خري ناراحتي غلط كردي سر ما خالي كني.دارم نفس نفس ميزنم كه گوشيم زنگ ميخوره ر.ضاست ميگه چرا تلفن خونه رو جواب نميدي بعد ميگه چرا نفس نفس ميزني ميگم داشتيم دعوا ميكرديم ميگه واسه ي چي و من ميزنم زير گريه.آروم گريه ميكنم اما ميفهمه اونم بغض ميكنه قربون صدقم ميره ميگه همش تقصير منه ميگه يه هفته ديگه تحمل كن ميام......چقدر دوست دارم ر.ضاي خوبم چقدر اين وسط تو اذيت ميشي گل مهربونم

+ تاريخ جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:35 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________