تبليغاتX
روزهايي كه ميگذرند - ندارد
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من
ندارد

_ _ _ _ _

اين دفعه ي سومه كه برق قطع و وصل ميشه و كامپيوترم ريست ميكنه و تمام صفحاتي كه داشتم ميخوندم رو ميپرونه.هوا يه هفته اي هست كه به شدت گرم شده البته اين گرمي براي ما كه طبقه ي دوم هستيم و هنوزم كولرمون رو راه ننداختيم خيلي محسوس تره.حوصلم خيلي سر رفته براي همين عصري يكم رفتم بيرون تا اينجوري شايد هم حال و هوام عوض بشه و هم از دست اين گرماي لعنتي خونه كمي راحت بشم اما چنان بادي گرفت كه مجبور شدم به خاطر آلرژي شديدم به گرد و خاك برگردم خونه.تمام پنجره ها رو بستم تا گرد و خاك كمتري بياد بالا اما صداي وزش شديد باد هنوزم شنيده ميشه و هر چند لحظه برق هم ضعيف ميشه اميدوارم قطع نشه كه اصلا حوصله ي اين يكي رو ندارم.

بي هدف و بي انگيزگي و بي كاري و اينكه مجبورم هرروز اينهمه انتظار رو هم تحمل كنم گاهي باعث ميشه اعصابم بدجوري خورد بشه و حوصله ي هيچي رو نداشته باشم كاش ميتونستم يه كار درست و حسابي خيلي زود پيدا كنم و از دست اين بيكاري راحت بشم الان داشتم وبلاگ يه نفر رو ميخوندم كه از دست اينهمه كاري كه روي سرش ريخته بود شكايت ميكرد توي دلم بهش گفتم خوش به حالت من اينقدر دلم ميخواد شبها از زور خستگي نفهمم كي خوابم ميبره به جاي  اينكه از زور بيكاري صبح تا شب همش بخوابم.ديشب خالم ازم پرسيد خوب چرا نميري يه جايي براي تدريس؟!يكم بهانه سرهم كردم و براش گفتم اما خودم يه كلمه از حرفهايي رو كه ميزدمم قبول نداشتم.

يه يه هفته اي بود كه خواهرم يه تحقيقي داشت و ازم ميخواست واسش تايپش كنم و آمادش كنم اما همش يه بهانه اي جور ميشد تا ديشب مجبور شدم براي آماده كردن تحقيقش تا ساعت 4:30 صبح بيدار بمونم با اينكه چشمام درد گرفته بود اما حس خيلي خوبي داشتم شايد حس روزاي دانشگاه و امتحانام شايد حس روزاي خوب گذشتم نميدونم اما حال خاصي داشتم به شدت نياز به خستگي ناشي از كار رضايت بخش دارم شايد بزرگترين آرزوم در حال حاضر پيدا كردن يه هدف بزرگ و خاص و دست يافتني باشه كه نياز به تلاش داشته باشه تلاشي كه مجبور به حركت و پويايي وسرزندگيم كنه.مدتيه مرضهاي مختلفي اومدن سراغم به غير از اين حساسيت مزخرف پوستي كه با شروع بهار گريبانمو ميگيره و هزار دفعه به خاطرش رفتم دكتركمرم مدتيه درد ميكنه كف سرم دور چشمام اما اينا بيشتر موقع ها باهام بوده ولي هفته ي پيش به خاطر يه بيماري ديگه رفته بودم دكتر.آقاي دكتر بعد از اينكه يكم باهم حرف زديم گفت چرا اينقدر نااميد و پكري مگه چند سالته بچه داري؟گفتم نهههه بابا من تازه عقدم يعني اينقدر سنم بالا به نظر ميرسه گفت نه ولي چرا اينهمه بي حالي خلاصه حرفاي اونم باعث نشد اين بي حالي ما بره پي كارش

پ.ن:حال و حوصله ندارم ولي خوبم
پ.ن:حوصله ي نوشتن نداشتم يدفعه هوس كردم حوصله ي اصلاح و تعمير و درست پست كردن اين نوشته رو ندارم شرمنده...

سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم تلخ حقيقت به خاك افتادم

+ تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:15 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________