خيلي وقتا يا بهتره بگم حداكثر مواقع كودك درونم با وجود اين 24 سال سني كه دارم به شدت فعاله ولي الان در حال حاضر در همين لحظه اي كه دارم مينويسم كودكم خوابيده و اصلا حوصله ي سر و صدا كردن و اظهار وجود نداره تقريبا بي حاله بي حالم هيچ مشكلي پيش نيومده همه چيز خوب و عاليه ولي من بي حالم و حال و حوصله ندارم يكمش شايد مربوط به يه مشكل و نگرانيه كوچيكه كه برام پيش اومده و اولش جدي نگرفتمش اما انگار قضيه يه كوچولو جديتر از اين حرفهاست و يه قسمتيش هم مربوط به نبودن دوباره ي ر.ضاست.هفته ي پيش بعد از گذاشتن پست قبلي آقاي عزيزم پنج شنبه اومد خونه.اين هفته هفته ي فوق العاده خوب و آرامش بخشي بود براي هردومون.توي اين هفته ر.ضا تمام سعيش رو كرد تا بهم بفهمونه كه چقدر دوستم داره و من نبايد بذارم اين دوريها باعث اومدن فكراي مسخره اي مثه اينكه دوستم نداره به كله ام بشه.تقريبا از همون روزيي كه پست (بي انصاف نامه) را نوشتم همش حسهاي مزخرف و بي سرو تهي كه ناشي از اون سه هفته دوري و اون ده روز بي خبري كامل ازش بود ميومد سراغم اما ايهفته چقدر بابته اين بي انصافيهام ناراحت بودم من يقين دارم كه خداي عزيزم بهترين انتخاب رو براي ساختن يه زندگي سالم و راحت و شاد سر راهم قرار داده.مشخصا تمام زندگيها حتي شيرينترين و عاشقانه ترينشون يه وقتايي دچار افت و سردي مقطعي و لحظه اي ميشن و نبايد انتظار داشت كه هميشه فقط و فقط زندگي با شادي همراه باشه.اينهفته يكي از بهترين هفته هايي بود كه بهم اجازه داد درست در مورد زندگيم فكر كنم و نتيجش اميد و باور قلبي به داشتن آينده اي روشن و شيرين بود(انشا ءالله و به اميد خدا).اينهفته براي هميشه باورم شد و باز هم بهم ياداوري شد كه كسي رو دارم كه هميشه و هميشه توي ناراحتي و شاديهام سختيها و آرامشهاي زندگيم همراهمه و اينقدر خوبه و دل پاك و زلالي داره كه هرچند سخته ولي هرروز داره براي اينكه بتونيم توي زندگيمون شادتر و راحتر باشيم اخلاقهاشو هماهنگتر باهام ميكنه و از خيلي خواسته هاش در مقابل نيازهاي معقول من ميگذره كسي كه ميخواد من هم آدم سالم و خوبي باشم و با اينكه برام گاهي بعضي از انتظارهاش خيلي سخته ولي وقتي ميبينم همش رو به خاطر خودم ميگه وقتي دل پاكش رو ميبينم همه چيز برام رنگ ديگه اي پيدا ميكنه.وقتي همه ي زندگيم پر از هديه ها نامه ها يادگاريها و هزاران خاطره ايه كه براي با محبتهاش رقم زده چطور ميتونم به اين راحتي بگم دوستم نداري و گل مهربونم رو غمگين و ساكت كنم به طوري كه خودم مجبور بشم با دستم دونه دونه اشكي رو كه صورتشو ميپوشونه پاك كنم و با ندونم كاري دلشو غمگين و افسرده كنم و تو چقدر خوبي وقتي مثل اون روز كه قلبم چنان به تپش افتاده بود و داشت از سينم بيرون ميزد و ميلرزيدم بغلم كردي و باهام حرف زدي و بهم گفتي آروم باشم چون تو هميشه باهامي.امروز رفته بودم بانك و خونه نبودم ظهر زنگ زده بودي و از مامان خواسته بودي از طرفت منو ببوسه.عشق من چقدر احساس آرامش ميكنم وقتي تمام خوبياتو ميبينم وقتي دور و برم راه ميري و شلخته كاريهاي منو جمع و جور ميكني و مسخرم ميكني.ديشب توي اتوبوس بودي كه برات اس ام اس زدم و گفتم دلم بدجوري بي قراري ميكنه برام دعا كن بتونم تحمل كنم و تو اينطور جوابمو دادي :پر از دردم آقا برايم دعا كن مريضم سراپا برايم دعا كم...يادته برات ميخوندم عزيزم؟به خدا بگو خدايا ميخوام آروم باشم بقيش با خودشه گلم...
وقتي پريشب يه لحظه وسط انقلاب ايستاديم تا شاهد دسته ي عذاداري اي باشيم كه براي حضرت زهرا نوحه ي خيلي غمگيني رو ميخوندن وقتي اونجوري گريه ميكردي و شونه هاي لرزونت رو ديدم مرد من چقدر دلت پاك و بزرگه و من چقدر به اين دل پاكت غبطه خوردم عشق من.بهت افتخار ميكنم به تو كه بارها شاهد اينهمه پاكي و صفاي وجودت بوده ام و لذت برده ام و خدا رو از ته دل شكر كرده ام از اينكه مال مني.
اينم پايين آخرين نامت برام نوشته بودي:
آه اي كوه از تو آموختم...
كه نلرزد دلم از غرش ارابه ي سنگين زمان
كاه بودن ننگ است
كوه ميبايد بود
پ.ن:دعا کنید این نگرانیم هرچه زودتر برطرف بشه میام پیشتون.ممنون مخصوصا از حاج باران عزیز که کامنتشون خوشحالم کرد
+ تاريخ
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
ساعت 19:29
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________