|
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من |
_ _ _ _ _
من چندان از طلا و اين چيزا خوشم نمياد و خدا هم انگاري فكرمو خونده بود چون هنوز شش ماه از عقدمون نگذشته بود كه تمام طلاهام از جمله سرويسم كه حتي يكبارهم ازش استفاده نكرده بودم براي خريد يه زمين از دست رفتند با اينكه زياد در بند طلا نبودم اما از فروش سرويسم يه جوري شدم آخه خيلي دوستش داشتم ولي حتي نشد يكبار هم گردنم بندازمش و ازش استفاده كنم مجبور بوديم ولي كلي . روي فروش طلاهامون ضرر داديم البته لطف و محبت بعضيها و اينكه انگار وظيفم بوده(منظورم شوشوي خوبم نيست)باعث شد يذره درد فروش سرويسم بيشتر بهم زور بگه.البته هديه ي روز زن يه دستبند خوشگل بود كه ر.ضاي مهربونم برام گرفته بود كه همينجا لوپ چاقشو ميبوسم و ميگم تشكر ميكنمممم(چشمك)
قرار بود از روز دهم تير برم يه جايي براي تدريس اما خدا خدا ميكنم كنسل بشه چون اصلا حوصله ندارم مخصوصا با اين گرما قيافم دقيقا عين مترسكها شده.اصلا حوصله ندارم
اينقدر دلم ميخواد اين فرزاد كره خر(داداشم) رو يه بار بدنش دست من تا ميخوره بزنمش الان اينقدر اذيت كرد كه چنان دادي زدم كه سرم الان خيلي دردش بدتر شد.ديگه حوصله ي نوشتن ندارم.توي اين هواي گرم و اين سردرد من حوصله ي مهمونننننننننن ندارم واي خدايا با اون بچه ي زلزلشون.كاش نيانننننن.حوصلهي اينكه برم ور دلشون هم بشينمو اصلا ندارم
پ.ن:الهي فدات بشم دلم خيلي تنگته.كاش اين روزاي مزخرف زود تموم بشن