تبليغاتX
روزهايي كه ميگذرند - حال و روز خوبی ندارم.ولی میدونم این نیز بگذرد
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من
خيلي حساس شدم توي اين هفت هشت ماه حرف و حديث هاي هيچ كس برام مهم نبود از يه گوش ميشنيدم از يه گوش در ميكردم نه اينكه ناراحت نميشدم نه!ميشدم اما سعي ميكردم به خاطر ر.ضا به خاطر آرامش خودم بيخيالشون بشم و تا جايي كه ميشد نميذاشتم روي دلم بمونن همش صبر كردم صبر كردم و عكس العمل نشون ندادم اما اينبار با اينكه اين قضيه به مزخرفي و بزرگي قضاياي قبل نبود اما ديگه نميتونم بيخيال باشم و بازهم تحمل كنم.خستم.اينقدر هيچي نگفته ام كه انگاري همه چيز روي هم جمع شده و فعلا اين روزا ازم يه آدم عصبي و گنددماغ ساخته.كاش برادر با برادر خودش مشكل نداشت كاش يه مادر به بچه ي خودش حسادت نميكرد.دلم يه خونواده ي صميمي و مهربون ميخواد دلم يه جمع صميمي ميخواد كه وسطشون اينقدر احساس غريبي نميكردم دلم ميخواد همه باهم بريم بيرون شاد باشيم زندگي كنيم كاش اجازه ميدادن همه باهم خوشبخت و شاد باشيم.دلم نميخواد زنگ بزنم بهشون دلم نميخواد مثل هميشه كه ر.ضا نيست برم يه سري بهشون بزنم دلم ازشون خيلي گرفته.مامانم ميگه فكر بيخود نكن و حساس نباش اينجوري خودت داغون ميشي اما مگه ميشه؟هميشه فكر ميكردم اگه يه روزي ازدواج كنم اگه خوب باشم اگه مثل خونواده ي خودم دوستشون داشته باشم هيچ مشكلي پيش نمياد.از دستشون راضي نيستم به خاطر هردفعه اي كه به ناحق دلمو ميسوزونن و اشكمو در ميارن ازشون نميگذرم و واگذارشون ميكنم به خدا

دوروز بدجوري سرم درد ميكنه.از اين تابستون لعنتي متنفرم.
دارم چاق ميشم اونم از كمر و باسن چقدر تهوع آور.

+ تاريخ شنبه هشتم تیر 1387ساعت 13:1 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________