هشت ماه و سه روز.شايد زماني زيادي نباشه از شروع يه زندگي كه بخواد به اين زودي اينجور بريزه به هم.دو روز مشهد بوديم من ر.ضا و مادرشوهرم.سفرمون بد شروع شد و بدتر هم تموم شد.دوربين عكاسي بيچارمون كه حدود 200 تومن پول بالاش داده بوديم موقعي كه ر.ضا رفته بود براي من از سقاخونه ي اسماييل طلا آب بياره به همراه تمام عكسهاي قشنگ روز تولد من و حرم ورفتن موزه و سفر اهوازمون و ...دزديده شد و دراخر دعواي خيابوني و شكسته شدن شيشه توي سر رضا و جيغ مامانش و خوني كه همين طور از سرش ميرفت ...هشت ماه زمان زيادي نيست براي بهم ريخته شدن تمام روابطمون با خانوادش.از تك تكشون متنفرم از اينكه تمام زندگيمون رو دچار افسردگي و عذاب كرده اند.من اجازه نميدم هيچ آدم عوضي اي حتي برادرمزخرفش بخواد شوهرمو بزنه اونم در حالي كه دو سال از خودش بزرگتره.از مامانش متنفرم از اينكه به هر بهانه اي همه چيز رو خراب مبكنه.توي اتوبوس خيلي گريه كردم.خانومي كه مادرشوهرم براش درددل كرده بود اومد از طرف ر.ضا كنارم تا دلداريم بده و كمي از عصبانيتم كم كنه.گفت مادرشوهرت مغرور و حسوده گفت مريضه بايد ببريدش پيش روانشناس.ولي من از عصبانيت داغ بودم ميخواستم وقتي اتوبوس نگه داشت تنهايي برگردم خونه.مامانم گفت گل بگيريم و بريم خونشون به بهانه ي بازديدمشهد مادرشوهرم فقط داد زدم جيغ كشيدم كه ديگه از دستشون خسته شدم ديگه 8 ماهه تحمل كردم و هرچي بهم گفتن فقط لبخند زدم ديگه بسمه .ر.ضا خيلي باهام حرف زد خيلي خواهش كرد و آخر كار به خاطر ر.ضا راضي شدم گل بگيريم بريم خونشون.اما مامانم كه زنگ زد مامان احمقش گفت ممنونم من ميخوام از خونه برم بيرون.حتي نگفت فردا تشريف بياريد.ميدونستم دروغ ميگه توي راه برگشت از كلاسم نيم ساعت بعدش زنگ زدم خونشون خودش گوشي رو براداشت قطع كردم.ديگه همه چيز تموم شد ديگه يه لحظه خودشونو زخم زبونهاشونو فضوليهاشون توي زندگيمو تحمل نميكنم از الان منم خودم شدم با همون ذات انتقام جو.ر.ضا گفت ديگه يه كلمه هم درموردشون حرفي نزنيم.نميدونم ميخواد چكار كنه.كنار حرم امام ر.ضا بهش ميگم آخه بگيد من چيكار كردم كه اينجوري ميكنيد بگيد تا بفهمم دارم جواب كدوم كارمو ميدم ميگه هيچي مامانت منو سوزونده؟؟!!!!!!خواهرت توي زندگيتون دخالت ميكنه!!!!واي خدايا چه مزخرفاتي مگه من و روضا باهم مشكل داريم كه خواهرم بين ما دخالت ميكنه؟؟!!ما كه عاشق همديگه ايم اين شماييد كه ميگيد چرا براش ظرف ميشوري چرا كفشهاشو جلوي پاش ميذاري من شوهرم اين كارارو براي من نكرده كه تو براي اين ميكني.اين تويي كه ميگي من وظيفهمه بيام خونتون بشورمو بپزم و بسابم.پسر عوضيت به چه جراتي توي زندگي ما دخالت ميكنه و ميگه لياقت ر.ضا بيشتر بوده سر من داد ميزنه كه صداي تي وي رو كم كنم.به چه جراتي با كمال پررويي هشت ماهه جلوي كس و ناكس توي چشم من نگاه ميكنيد و ميگيد اصفهانيا فلانن اصفهانيا بيسارن و من لبخند ميزنم.به چه جراتي به شوهرم ميگي براي من زياد خريد نكنه پررو ميشم ولي من احمق ميشينم تا سكه ي طلاي منو بفروشه و بده به تو تا باهاش بري مشهد.ينقدر بيشعوريد كه وقتي ر.ضا نيست من ميام به شماها سر بزنم اونوقت با پسرت پچ پچ ميكني .خستم از دست همتون
پ.ن:دارم مطالب بالا رو مينويسم كه خواهرم فرزان مياد بالاي سرم و اذيتم ميكنه بهش فحش ميدم اونم هار ميشه ميپره طرفم منم پاميشمو حسابي باهم دعواميكنيم و همديگه رو ميزنيم جيغ ميزنيم.بهم فحش ميده كه مرده شور مادرشوهرتو ببرن مرده شور همشونو ببرن از دست هر خري ناراحتي غلط كردي سر ما خالي كني.دارم نفس نفس ميزنم كه گوشيم زنگ ميخوره ر.ضاست ميگه چرا تلفن خونه رو جواب نميدي بعد ميگه چرا نفس نفس ميزني ميگم داشتيم دعوا ميكرديم ميگه واسه ي چي و من ميزنم زير گريه.آروم گريه ميكنم اما ميفهمه اونم بغض ميكنه قربون صدقم ميره ميگه همش تقصير منه ميگه يه هفته ديگه تحمل كن ميام......چقدر دوست دارم ر.ضاي خوبم چقدر اين وسط تو اذيت ميشي گل مهربونم
+ تاريخ
جمعه چهارم مرداد 1387
ساعت 11:35
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________