|
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من |
_ _ _ _ _
هنوز عصباني و عصبي ام.با اينكه بعد از اينكه مادرشوهرم راهمون نداد خونش همه چيز تموم شد و من الان نزديك سه هفته هست نه ديدمشون و نه ميخوام ازشون خبري داشته باشم ولي هنوز از درون متلاشي ام ظاهرم شايد چيزي رو نشون نده كه ميدونم با يه كلمه حرف زدن ديگران ازشون مثل باروت منفجر ميشم ولي از درون هرروز و هر ساعت دارم باهاشون ميجنگم.از دست ر.ضا دلخورم و گاهي هم عصباني از اينكه با اينكه همه چيز تقصير مادرش و برادرهاش بوده ولي در آخر بازهم هر دو طرف يعني من و اونها رو يه جور ميبينه و به يه اندازه برامون وقت و انرژي صرف ميكنه و يه اندازه بهمون حق ميده به مادرش به خاطر گذشته هاش و مرگ پدرش و ...ولي من اينقدر عصبي ام كه هيچ منطقي نميتونه منو وادار كنه حتي يه هزارم ثانيه بدون تنفر بهشون فكر كنم.نميدونم اين حسهاي تلخ و رواني كننده كي دست از سرم برخواهند داشت و كي دوباره ميتونم بدون تنفر بهشون فكر كنم اما ميدونم زمان زيادي طول خواهد كشيد
چقدر زمان سريع ميگذره تقريبا رسيديم به نيمه هاي تابستون.كلاس فوتوشاپي كه توي پستهاي قبلي درموردش نوشته بودم رو تقريبا يه ماه ميشه وروديش رو قبول شدم و دارم ميرم از كلاسش خوشم مياد و ازش لذت ميبرم كلاس خودمم تعداد شاگردهام كم هستند و از نظر مالي به هيچ دردي نميخوره ولي توي اين شرايط چند ساعت هم چند ساعته كه بتونم فكرمو مشغول چيز ديگه اي بكنم
بعد از سفر مشهدمون كه بدترين سفري بود رفته بودم سه شنبه و چهارشنبه ي هفتهي پيش هم ر.ضا اومد خونه كه شبي كه ميخواست بره باز سر قضيه ي مادرش اينا يكم حرف زديم و از دستم دلخور شد و بدونه اينكه حتي بغلم كنه و درست خداحافظي كنه قبل از ساعتي كه قرار بود بره با برادرش رفت ترمينال و برگشت ش.يراز.وقتي اين كار رو كرد ازش دلخور شدم بعدش با هم حرف زديم و قضيه تموم شد ولي از درون به خاطر چيزايي كه بيشتر حسي هستن و دليل منطقي درستي ندارن دلخورم.از اون روز هم به دليل كاري كه بعد از ظهرها براش پيش اومده فقط شبها بهم زنگ ميزنه و يه ده مين باهم حرف ميزنيم شوخي ميكنيم و ميخنديم ولي در واقع نه اون حال و حوصله داره و نه من.براي من فعلا همه چيز مزخرف و بيخود شده چون اين قضيه از نظر روحي تاثير بدي روي من گذاشته كه ر.ضا نميتونه اينو درك كنه و ميگه حالا كه ديگه همه چيز تموم شده چرا باز ناراحتي و اين حرفش بيشتر اعصابمو خورد ميكنه و اينكه گفته در اين مورد باهاش اصلا حرف نزنم حتي اگه قراره بريزم توي خودم ولي اعصاب اونو بيخودي خورد نكنم.ر.ضا مرد خوب و مهربونيه ولي توي اين شرايط كمكي نميتونه بهم بكنه.تصميم گرفتم اينبار يه 20 روزي تحمل كنم تا يه كمي از هم دور باشيم به اين دوري ازش احتياج دارم گرچه هنور 4-3 روز نيست كه رفته ولي دلم خيلي تنگ شده.از اين شرايط مزخرف بود و نبودش هم خسته شده ام و تقريبا ديگه داره تحملم تموم ميشه تمام مدتي كه اينجاست عذا ميگيرم كه باز فردا يا پس فرداش بايد برگرده و من ميمونم و انتظار و حسي كه ازش متنفرم و بازهم فكرهاي بيخود.گرچه اگه بخوام درست و منطقي فكر كنم ر.ضا اين وسط تقصيري نداره ولي فعلا منطق بي منطق من دلخورم دلخور
پ.ن:هرروز اين حال و روزم نيست اما امروز باز روي اون دنده م هستم.
پ.ن:همیشه تحت هر شرایطی هرجوری که باشی بازهم دوست دارم