<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهايي كه ميگذرند</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/</link>
<description>كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 04 Oct 2008 08:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ا.صفهان؟؟!!!</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>شوشو دیشب رفته ش.یراز و برگرده. امروز قرار بوده طرح تقسیمشون بیاد با اینکه همیشه میگفتم دوری و دوستی اما حالا که موقعش رسیده میزنم زیر حرفم.از دیروز شروع میکنم به صلوات فرستادن نذر میکنم که بیفتیم همین جا ا.صفهان.عصر موقع خداحافظی باهم میریم میدون امام تمام مدتی که داریم باهم بستنی میخوریم تمام مدتی که داره بلال میخوره و من نگاهش میکنم تسبیحش توی دستای منه و دارم دعا میکنم برای امروز .برای امروز که خدا به دوتاییمون رحم کنه و این دوریها تموم بشه و بیاد اینجا دیگه.برای فردا که نگن 6-5 سال باید خانوادم و تمام زندگیمو ول کنم و برم یه شهر دیگه.ساعت 6:30 صبحه گوشیم زنگ میخوره تازه رسیده ش.یراز باهم حرف میزنیم کلی یادآوری میکنه که داروهامو یادم نره و سرساعت بخورمشون انگار قراره هزار سال دیگه نیاد پیشم که اینقدر با نگرانی نصیحتم میکنه مواظب باشم تا زود دهنم خوب بشه.بهش میگم به محض اینکه خبری شد بهم زنگ بزنه و خداحافظی میکنیم.قراره امروز صبح برم خونه ی شاگردم.حالشو ندارم ولی برای گذروندن زمان بد نیست.ساعت 8:30 گوشیم زنگ میزنه و بیدارم میکنه ولی خاموشش میکنم و میخوابم ساعت 9:30 میپرم بالا.بله دیرم شده زنگ میزنم شاگردم میگم که تا 10 میرسم خونشون.میشینم سریع صبحونه بخورم و برم که باز گوشیم زنگ میخوره شاگردمه میگه حتما توی اینکه خوابتون برده مصلحتی بوده چون همین الان برق رفته بیخیال کلاس میشیم و قرار میزاریم برای ساعت 4:30 بعد از ظهر.صبحونمو میخورم و ظرفهاشو میشورم هنوز رختخوابم وسط اتاق پهنه.این یه هفته ای که ر.ضا اینجا بوده حسابی اتاقم ریخته پاشیده شده تمام کرمها و لوازمم روی میز ریخته شدن سی دی ها و فیلمها و کتابا و مجله ها و کلی لباس و خرت و پرت دور اتاقم پخش شدن میخوام ناهار ماکار.نی درست کنم میخوام اتاقمو جمع و جور کنم میخوام قبل از اینکه برم خونه ی شاگردم یه نگا به جزوم بندازم ولی میگیرم میخوابم وسط رختخواب گرم و نرمم و پتو رو تا شونه هام میکشم بالا و کتاب اسکارلت رو که هزار بار گرفتم که بخونم و نخوندم رو بر میدارم و شروع میکنم به خوندن.هی ازش سانسور میکنم فقط جاهایش که دوست دارم رو میخونم اینقدر میخونم تا تموم میشه.ساعتو نگاه میکنم دیگه باید پاشم ناهار درست کنم مامان غر میزنه که داره دیر میشه دلم برای شوشو تنگ شده.شب خوابی که پریروز باهم خریدیم رو خاموش میکنم و میرم ناهار درست کنم.شوشو هنوز زنگ نزده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اضافه شده در روز ۲شنبه:شوشو جونم از بین ۳۰۰ نفر نفر پنجم شده.چهارشنبه دیگه مشخص میشه کجا میفته لطفا برامون دعا کنید &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Oct 2008 08:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درهم برهم</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>ر.ضا پنج شنبه شب بلاخره این دوره ی آموزشیه یک سالش تموم شد و به عنوان مرخصی آخر ماهش یک هفته اومد خونه یعنی امروز دقیقا 4 روزه که اینجاست.دیشب هم خونمون پیشم بود و همین الان رفت تا یکم به کاراش برسه و برای خونشون یکم خرید کنه و برای منم شیرین عسل و کیک شکلاتی بخره(لوسم خودتی(چشمک))امشب برای افطار خونشون دعوتم البته دعوت که نه .ولی مامانش دو روز پیش گفته بود دوشنبه برای افطار خانوم ایکستو بیار خونه من روزه نیستم اگه ماه رمضان 30 روز باشه میتونم روز آخرشو روزه بگیرم وگرنه دیگه نمیتونم قراره ر.ضا ساعت 3:30 بیاد دنبالم تا برم اگه مامانش کار داره کمکش کنم گرچه رویشون رو عوض کردن و خودش و پسراش از عمد نمیذارن من به هیچی دست بزنم و یه جوری میخوان بهم بگن لازم نیست من کاری کنم.پریشب سر همین موضوع باز کلی ناراحتی کشیدمو غر زدم و پشت سرشون پیش ر.ضا شکایت کردم که چرا با اینکه بازم بدیهاشون رو نادیده گرفتم و رفتم خونشون اینجوری باهام برخورد میکنن و داداشش عمدا بی محلی میکنه انگار من ارث بابشون رو خوردم و ر.ضا ناراحت شد و گفت فکر نکن من اینا رو نمیفهمم خودم به محض اینکه رفتیم اونجا فهمیدم تصمیم گرفتن اینجوری کنن ...خیلی وقته از روزی که اون جر و بحث ها و دعواها پیش اومد خونشون رفتنمو خیلی خیلی کم کرده ام اصلا پام پیش نمیره هرچقدر ازشون دارم دورتر میشم کمتر هم دلم میخواد ببینمشون.قبلنا هرموقع ر.ضا میومد هرروز دوتایی خونشون بودیم اینقدری که من خسته میشدم اما الان دیگه فقط یکی دوبار میرم اونجا و بیشتر موقع ها ر.ضا اینجاست.نمیدونم جاهای دیگه هم از این رسمها دارن یا نه ولی اینجا سال اول ازدواج که عروس و داماد عقد هستن توی عیدهای خاص مثل نیمه ی شعبان مثل عید نوروز یا مناسبتهایی مثل شب یلدا یا شب 27 ماه رمضان برای عروس خانواده ی داماد کادو و شیرینی میبرن ولی برای من فقط یدفعه همون اوایل بردنم خونشون و اونجا خود ر.ضا به جای شیرینی چون میدونست من کیک خامه ای خیلی دوست دارم برام یه کیک سفارش داده بود و مامانش هم یه نیم سکه بهم داد و فردای عقدمون هم که شب یلدا بود هیچ اتفاق خاصی نیفتاد من این چیزا برام هیچ اهمیتی نداره با اینکه همزمان با من دختر خالم هم عقده و توی همه ی این مناسبتها مامان بابای شوهرش با اینکه ا.صفهان نیستن از ت.هران پامیشن میان اینجا و کلی طلا و شیرینی و این مزخرفات براش میارن و چون ما همزمان عقدیم خودتون میفهمید چی میگم دیگه.گرچه خاله هام از همون اوایل فکر کنم بو بردن که برای من از این خبرا نیست برای همین هیچ وقت غیر از همون اوایل ازم نپرسیدن چی برات آوردن عیدی.با اینکه شب 27 ماه رمضان هم منتظر نبودم ولی حس خاصی داشتم اصلا دلخور نیستم غصه ی چیزای مزخرفی مثل اینو نمیخورم ولی دلم میسوزه که....بگذریم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و ر.ضا هیچ مشکلی باهم نداریم ولی بارها سرخانوادش باهم بحث کردیم و از دست هم دلخور شدیم و دفعه ی پیش هم دوروز قهر بودیم اینبار هم باز الکی جر و بحث کردیم حرف ر.ضا اینه که چرا پشت سر خانوادم حرف میزنی حرف منم اینه که اگه اذیتم کنن در حالی که کاری به کارشون ندارم یا اذیتشون میکنم یا اگه دارم جلوی خودمو میگیرم و کوتاه میام توقع نداشته باش که کارهاشونو ببینم و همه چیز رو بریزم توی خودم من مامان بابای خودمم اگه اذیتم کنن غر میزنم و غیبتشونو میکنم تازه من اگه به تو نگم که ازشون دلخورم به کی باید بگم اگه میخوای پشت سرشون حرف نزنم منم عین خودشون میشم و زندگیشونو مثل زندگی من که دارن جهنم میکنن جهنم میکنم.دیشب تا سحر بیدار بودیم و باهم در مورد رفتارهامون و برخوردهامون و این چیزا حرف میزدیم خدا رو شکر ما زبون همدیگه رو خوب میفهمیم فقط یه سری بچه بازی این وسط در میاریم که باید حتما درستشون کنیم.مادرش دختر نداره و همیشه آرزو داشته عروس بیاره و عروسش عین دخترش باشه اما خودش نمیذاره خودشو توی تنهاییهاش غرق کرده و نمیذاره کسی بهش نزدیک بشه اونوقت میشینه گریه میکنه ر.ضا نیگفت دیروز توی خونه به یه جایی زل زده بود و گریه میکرد راستشو بگم اصلا دلم براش نسوخت فکر نکنید من آدم عوضی ای هستم من 8 ماه خودمو به این آدم چسبوندم و خواستم مثل دخترش باشم ولی نذاشت حوصله ی حرف زدن از قبل رو ندارم توی پستهای قبلیم راجع به کارهاش نوشتم.مادر شوهر من آدمیه که باید فاصلت رو باهاش حفظ کنی و زیاد بهش نزدیک نشی تا بخوادت وگرنه میزنه فکت رو پیاده میکنه.دفعه ی آخر که گل گرفتیم به مامانم بریم خونشو و راهمون نداد که هیچ دیشب هم بازم مامانم هیچی به دل نمیگیره دیشب زنگ زد دعوتشون بکنه برای افطار بیان اینجا ولی مامانش قبول نکرد و نیومد.آدمی که خودش خودشو کنار میکشه چرا باید براش دل سوزوند آدمی که خودش تمام بندهای محبت بینتون رو پاره میکنه حسادت میکنه پشت سرت حرف میزنه جلوت از مامانت و خواهرت به ناحق بد میگه جلوت میگه ا.صفهانیا زناشون بدجنسن فلانن اخه آدم باید با همچین آدمی چه برخوردی بکنه؟منی که از روی سادگی بهش گفتم رفتیم جاهازمو ببینیم و یه یخچال بزرگ بابام برام پسندیده ولی ر.ضا میگه بزرگه و اگه قرار باشه ما بریم یه شهر دیگه جابجاییش برامون سخته اونوقا این آدم پا میشه زنگ میزنه به بابای من که آقا سید شما کاری به حرفتی ر.ضا نداشته باشیدا ر.ضا ساده ست عین قضیه ی کت و شلوار نشه یه موقع...بابامو کاردش میزدی خونش در نمیومد گفت آخه زنیکه مگه من برای پسر تو میخوام جهاز بخرم که اینجوری پامیشه به من زنگ میزنه.منم به خودم گفتم خاک بر سرت که صادقانه میشینی مثل یه دختر میخوای با مادرت حرف بزنی که اینجوری از حرفات سواستفاده نکنن.بگذریم داره ساعت 3:30 میشه ولی اصلا دلم نمیخواد برم اونجا.ر.ضا میخواد روز عید فطر بره روستای خالش اینا ولی من اونجا رو اصلا دوست ندارم دوست ندارم برم جایی که هر دفعه که میرم بهم میگن تو از همین جا با مادر شوهرت برگرد ا.صفهان تا ر.ضا هم بره ش.یراز و مجبور نباشه تو رو بیاد برسونه و برگرده نصیحتم میکنند و چرندیاتی میگن که منه زبون دراز باید خفه بشم و هیچی نگم من اونجا رو دوست ندارممممم که راهش دوره و نمیشه رفت یه سر زد و برگشت و باید موند من میخوام شب عید خونمون باشم.من هیچ کدومشونو دوست ندارم اینجوری نبودم اینجوریم کردن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:از این جور نوشتن بدم میاد پست مزخرفی شد&lt;BR&gt;پ.ن2:پیشاپیش عیدتون مبارک برای ماهم دعا کنید لطفا&lt;BR&gt;پ.ن3:یه هفته ی دیگه مشخص میشه که من برای 6 سال قراره کدوم شهر برم به تنهایی با شوشوم زندگی کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://thumbsnap.com/images/kG2hdAgb.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;تقدیم با عشق.ازت ممنونم از اینکه سعی میکنی زندگی خوبی رو برام بسازی از اینکه دوستم داری و همه ی سختیها رو به خاطر زندگیمون به خاطر عشقمون تحمل میکنی.عشق من ر.ضای من امیدوارم یه روزی همه چیز درست و قشنگ و آروم بشه.عاشقتم عشق من&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 10:25:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>18 رمضان</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:X_DTb6f539P1tM:http://bizbloger.files.wordpress.com/2007/09/6app8on.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تصميم نوشتن نداشتم ولي طبق معمول خوندن وب بچه ها به هوسم انداخت چند خطي بنويسم.کامپيوترم هنوز مريضه و اعصابمو  داغون کرده ديشب نشستم کل سيستم رو فرمت  کردم و از اول پارتيشنبندي کردم در.تمام اطلاعات روي سيستمم تمام عکسها و فيلمها و آهنگها و عکسهاي نامزديمو خلاصه هرچي داشتم پريد ولي دلمو خوش کردم که عوضش درست ميشه و دست از سرم بر ميداره ولي به محض اينکه ويندوز رو نصب کردم دوباره شروع کرد به تايپ کردن ميخواستم با فتوشاپ روي چند تا عکس کار کنم ولي اعصابمو داغون کرد از دستش خيلي خسته شدم هرچقدر هم ويروس يابي ميکنم هيچي پيدا نميکنه نميدونم چه مرگشه.ديگه دارم از دستش ديوونه ميشم بابت نوشتن همين دو سه خط پدرمو داره در مياره با اين خودکار تايپ کردنش .تو رو خدا اگه کسي ميفهمه چه مرگشه و بايد چکارش کنم يه کمکي به منه بدبخت بکنه ديگه دارم از دستش خل و چل ميشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز صبح ساعت 11 هنوز خواب بودم که ر.ضا زنگ زد امروز دقيقا 7 روزه که نديدمش شايد هفته ي ديگه يا هفته ي بعدش بتونه بياد اصلا حوصله ندارم توي ماه رمضان بياد .از بس ميخوابيم کلافه ميشيم چون من با زبون روزه حال بيرون رفتن ندارم توي خونه هم که الافيم چيزيم که نميشه بخوريم که حداقل سرمون اونجوري گرم بشه همش خوابيم اونم خواب زورکي براي گذر زمان زماني که دلم نميخواد زود بگذره و دوباره عصر جمعه بشه و حول حولکي رفتن خونه ي مامان ايناش و حول حولکي برگشتن و وسايلشو جمع کردن و دوبار جداشدن ازش.هميشه دلم ميخواست وقتي ازدواج کردم يکي دو سالي عقد بمونم فکر ميکردم کلي کيف داره و خوش ميگذره ولي توي اين ده ماهي که عقد هستم پدرم داره در مياداز اينهمه انتظار و دوري و رفتن و اومدن و دلتنگي و...گاهي موقع ها واقعا از اين شرايط ديگه خسته ميشم ولي فعلا چاره اي نيست.هفته ي ديگه يا .هفته ي بعدش مشخص ميشه که بلاخره کجا ميفتيم.فعلا ا.صفهان که 99 درصد رده و احتمال ت.هرات يا ش.يراز افتادنمون خيلي زياده..مامانم ميگه دلم نميخواد از اينجا بري يه شهر ديگه .با اينکه 6-5 سال بايد هرجا بيفتيم اونجا بمونيم ولي خودم فعلا زياد بهش فکر نميکنم يعني دليلي نداره از حالا بشينم غصه بخورم به خاطر شرايطي که هنوز توش قرار نگرفتم.خودم ترجيح ميدم اگه قراره از شهر قشنگ خودم برم حداقل برم يه جايي که شرايط خوبي براي زندگي از نظر فرهنگي و چيزاي ديگه اي که توي ذهنمه داشته باشه براي همين ت.هران رو ترجيح ميدم به قول خود ر.ضا از تهران براش امريه اومده بود که دانشکده ا.فسري ميخوانش ولي بديش اين بود که تا چند سال خونه نميدادن مام که پول براي کرايه خونه هاي گرون ت.هران نداريم از طرفي کاري که توي ش.يراز بهش پيشنهاد شده هم کار خوب و راحتيه و ميتونه فرصت داشته باشه براي ارشد بخونه خلاصه ديگه هرچي خدا بخواد اميدوارم يه کاري کنه که هم خودش راضي باشه هم ما البته خدا مصلحت هر آدمي رو بهتر از خودش ميدونه ما هم خودمون و سرنوشت و آيندمون رو سپرديم دست خود خودش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز صبح که آقاي عزيزم زنگ زد هنوز توي رختخواب بودم نميدونم چرا حوصله ندارم 25 مين حرف زديم ولي همش چرت و پرت گفتم.چند روز پيش يه ادکلن برام خريده بود 14 هزار تومن قرار بود وقتي اومد برام بيارتش حالا ديشب يکي از دوستاش از ادکلنه خوشش اومده بود داده بود بهش تا صبحي بهم گفت لجم در اومد اعصابم خورد شد آخه ر.ضا توي خرج کردن بي ملاحظه ست.هيچ پس اندازي که نداريم قرار بود  يکم مواظب خرج و دخلمون باشيم تا بتونه حداقل يه ذره واسه ي عروسيمون پس انداز کنه درسته قرار نيست جشن بگيريم ولي به هر حال کلي خرج داريم ما زمان عقدمون هيچ خريدي نکرديم همه چيز رو گذاشتيم واسه ي عروسي سرويس لباس و لوازم ارايش وآينه شمعدون و اين چيزا تازه يه فرش و تلويزيون و اين چيزام که طبق رسم اينجا به عهده ي خودشه اونوقت هيچ پس اندازي هم غير اون يه تيکه زميني که با فروختن سرويس طلام خريديم  نداريم که اونم فعلا قراره نگهش داريم خوب زورم مياره وقتي ميبينم الکي پولاشو حروم ميکنه حتي راضي نبودم ادکلني به اين قيمت هم براي منم بخره خلاصه يذره غر غر کردم که چرا ادکلن منو دادي به اين دوستت و بايد ادکلنمو پس بدي و خلاصه شوخي جدي يذره غر زدم.من اصلا خوشم نمياد حتي در قالب نصيحت هم کسي پشت سر شوهرم حرف بزنه بابا هميشه ميگه شما دو تا هيچ کدومتون بلد نيستيد درست پول خرج کنيد هر دفعه هم برام چيزي ميخره ميگه اينقدر و لخرجي نکنيد خوب منم ناراحت ميشم اينا رو ميگه ولي از طرفي هم آقا جان پول خودشه 30 سال خودش خرج کرده حالا اصلا خوشم نمياد بخوام زيادي توي کاراش فضولي کنم و بگم اينکارو بکن اينجوري نکن درسته گاهي در مورد خرج کردنمون باهم حرف ميزنيم ولي من حطق ندارم مثلا بگم اينقدر مياي براي خونتون خريد نکن اينقدراينو نخر اونو بخر.خوب يا بد بلاخره کم کم روش درست خرج کردنمون دستمون مياد.فکر کنم بيشتر خرجمونم خرج شکممون ميشه از بس وقتي مياد چيپس و پفک و لواشک و تمر  و هله هوله باهم ميخوريم کلي هم برام ميخره ذخيره نگه دارم که تا مياد دوباره بياد از اونا استفاده کنم(چشمک)الهي فداش بشم.ما که با هم کنار ميايم هرکي هم مشکلي داره داشته باشه.البته مامانش هم هميشه سر خرج کردنش کلي غر ميزنه و نصيحتش ميکنه ها توقع هم داره من بتونم بعد از 30 سال شوهر يکدنده و لجبازم رو عوض کنم آخه مادر من شما نتونستي توي اين 30 سال ذزکني چطور توقع داريد من توي اين 10 ماه بتونم عوضش کنم عسل خانتون رو.البته من خودم فکر ميکنم مشکلي نداريم اينا زيادي نگرانن.به هرحال فکر کنم خودمون هم عقل داشته باشيم و خوب و بد رو تشخيص بديم و بفهميم چيکار داريم ميکنيم بگذريم(کامپوتر عزيز براي بار سوم ريست شد نميدونم چه علاقه  هم به تايپ کلمه ي طپش داره؟!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقت پيش يهطپش بازي بين بچه هاي بلاگدرلبغستاندرلب رواج پيدا کرده بود اون موقع ها حوصله يئاتجعنوشتندرلبغقئاتجئاتدرلذزئ بئاتجعيئاتجئاتجعد ط طدر باز درلبغقدرلبغئاتجئاتذزدئاتجعدرلبئاتجعذزبازي کردن نداشئاجعمدرلب طپسذز ذئاتجعئاتئاتدرلبغق(اين جمله رو من به کمک تايپ خودکار کامپيوتر جانم براتون نوشتم و اصلاحش نکردم تا ببينيد براي نوشتن يه خط چه ادا اطواري سر منه بيچاره در ميرههههه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقت پيش يه بازي بين بچه هاي بلاگستان رواج پيدا کرده بود اون موقع ها حوصله ي بازي کردن نداشتم ولي حالا خودم خودمو به اين بزي دعوت ميکنم و بازي رو انجام ميدم:5 تا از چيزايي که خيلي دوست داريد و 5 تا از چيزايي که ازشون بدتون مياد رو نام ببريد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;10 تا از چيزايي که خيلي خيلي بدم مياد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1-فضولي کردن و دخالت  ديگران توي زندگيم&lt;BR&gt;2-آدماي پررو و از خوراضي که هيچ کس رو آدم حساب نميکنن و فکر ميکنن از دماغ فيل افتادن&lt;BR&gt;3-آدماي دو رو که آدم تلکيفش رو باهاشون نميدونه &lt;BR&gt;4-آبگوشت/اسفناج/خورشت ماست/گوشتايي که با گوجه اينا سرخ ميکنن و با نون ميخورن/کدو/بلدرچين/کوکو سبزي/حليم  گوشت و حليم قوره و کلا غذاهاي قديمي /بيشتر غذاهايي که با نون خورده ميشه &lt;BR&gt;5-زور شنيدن و بهم دستور دادن و برام قيافه گرفتن و خودشونو زيادي برام آدم حساب کردن&lt;BR&gt;6-حرف مفت زدن  مخصوصا آدمايي که چشماشونو ميبندن و به حرف هيچ کس اهميت نميدن و فقط حرف خودشونو ميزنن&lt;BR&gt;7-بچه هاي بي تربيت و پررو که مامان باباشون فکر ميکنند خيلي بلبل زبون و شيرينند که توي هر کاري که بهشون مربوط نيست  دخالت ميکنند و پروبازي در ميارن&lt;BR&gt;8-وقتي سگ اخلاق ميشم و حوصله ندارم و پاچه ي همه رو ميگيرم و دلم ميخواد همه چيزو بشکنم و همه چيزو درب و داغون کنم&lt;BR&gt;9-پريود شدن و دلدرد و کمردرد و اهههههه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;چيزايي که دوستشون دارم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1-  شوشو جونم مخصوصا وقتايي که خيلي خيلي مهربون ميشه و دلش برام ميسوزه و عين يکي که مرده و رفتي سر قبرش نگام ميکنه با يه عالمي مهربوني و عشق  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2-پفک/لواشک خونگي/تمر/آلبالوخشکه/ترشيجات/کيک خامه اي/بستني ميوه اي -کاکائويي/پيتزا/همبرگر با يه عالمه سس سفيد زيرش/پلو کلم/پلو مرغي که مامانم درست ميکنه/کلا غذاهاي برنجي زيادي رو دوست دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3-کادو خريدن و کادو گرفتن&lt;BR&gt;4- توي بازارها و مغازه ها و کتابفروشيا ول گشتن و چرخيدن و خريد کردن البته خريدي که از پيش تعيين شده و اجباري نباشه و مجبور نباشم به پولش هم فکر کنم&lt;BR&gt;5-نرم افزارهاي گرافيکي و  روتوش مثل فتوشاپ و فلش و...از تي ري دي مکس بدم مياد&lt;BR&gt;6-وبلاگ خوندن و وبگردي ومجله  و کتاب و روزنامه و..&lt;BR&gt;7-نامه نوشتن و نامه دريافت کردن و کلا چيزايي که با پست به دستم برسه&lt;BR&gt;8-شب بيرون رفتن و کنار آب و آتيش نشستن و قدم زدن و باروناي ريز ريز و برفاي زير پام و لذتهاي کوچک اما به ياد موندني&lt;BR&gt;9-آرايشگاه رفتن و خوشگل شدن و لباساي جورواجورخريدن و لاک زدن و لوازم آرايش خريدن با اينکه استفاده نميکنم کلا وقتي دپرسم پول بدن بهم بگن برو به خودت برس کلي روحيم عوض ميشه&lt;BR&gt;10-لجبازي کردن وقتي ناراحت و عصبي ام و هرکاري دلم ميخواست بکنم و به هيچ کس و اينکه چي ميگه هم محل نذارم۱۱-دعای قبل از اذان مغرب و دعای سحر)چند خوردی خورد و شیرین از طعام....(&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديگه بسه اگه بخوام بازم بگم حالا حالا بايد بنويسم-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:خواهش ميکنم توي اين شباي قدر براي من و شوشو هم دعا کنيد &lt;BR&gt;پ.ن2:من هنوز هيچي از جاهازم رو نخريدم اصلا نميدونم چي به چيه بچه هايي که تازه ازدواج کردين يا از اين چيزا سر در مياريد يذره اطلاعات به منم بدين که چي خريدين از کجا خريدين چه مارکهايي بهترن بشقاب مشقاب و کاسه کوزه چيا شيکتر و قشنگترن چيزاي تزييناتي چي خريدين خلاصه يکم اطلاعات به منم بدين اگه عکس وسايلتونو بشه ببينم که ديگه عاليه.مرسييي&lt;BR&gt;التماس دعا&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 12:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کارت الکترونیکی خرید کتاب</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>عصبانيم.نميدونم از دست اينهمه آدم مفت خور بايد به کي پناه برد.خواهر من دانشگاه ص.نعتي ا.صفهان درس ميخونه حدود سه چهار ماه پيش دانشگاه اعلام کرد که هر کسي بخواد ميتونه کارت شارژ کتاب بخره به اينصورت که هرچقدر بدي دو برابرش کارتت رو شارژ ميکنن همون روزا برادر شوهرم ميخواست يکسري کتاب بخره که حدود صد و خورده اي پولشون ميشد ما هم اومديم از ايشون 40 هزار گرفتيم تا براشون کارت شارژ 80 تومني بخريم.بعد از يه مدتي هم کارتها رو دادن از شانس گند ما پسوردي که به ايشون دادن با کارتش جور در نميومد و هرچقدر رفتيم کتابفروشي گفتن پسوردتون اشتباهه و الان بعد از چهار ماه دانشگاه هم هيچ مسيوليتي در قبال اين موضوع به عهده نميگيره و امروز هم بهمون گفتن بايد بريد تهران خانه ي کتاب و توي اين اتفاقاتي هم که بين من و خانواده ي ر.ضا پيش اومد ترجيح ميدم هرچه زودتر تکليف اين کارت رو روشن کنم به هر حال سه ماهه 40 هزاره اين آقا بي استفاده مونده به هر حال پيش من.از اين وضعيت متنفرم حالا اين وسط کي بايد جواب منو بده دانشگاهي که کارتها رو تهيه کرده يا نکنه خود من مسئولم حالا عين خر توي گل گير کردم.آدم ميمونه  با اينهمه خر تو خری اوضاع و بی مسئولیتی چکار باید بکنه؟!!بچه ها کسی میدونه برای رسیدگی به این قضیه یا پیگیریش  تهران بايد کجا برم؟يا از بچه هایی که ساکن تهرانن کسی ميتونه کمکم کنه یا راهنمایم کنه؟یا در مورد این خانه ی کتاب یا محل شارژ کارتهای الکترونیکی کتاب چیزی میدونه؟آخه من از ا.صفهان پاشم بيام اونجا که چي.مرده شور همشونو ببرن با اين کارهاي فرهنگي کردنشون. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:سیستمم خود به خود هر چی بخواد تایپ میکنه پنجره باز و بسته میکنه ریست میکنه خاموش میکنه فرمتش کردم و دوباره ویندوز رو نصب دکردم ولی هیچ فایده ای نداره دیگه داره دیونم میکنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;اضافه شده:الان موقع اذان مغربه التماس دعا نماز روزه هاتون قبول ما رو هم فراموش نکنید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt; شیواااااا جون چرا وبتو حذف کردیییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 13:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من+تو+عشق+عشق+عشق...</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 343px; HEIGHT: 270px&quot; height=430 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.parsimages.com/original/1220958034/41981.jpeg&quot; width=366 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين روزا حال و احوال روحي و جسميم هردو معتدله گرچه باز جمعه رفتم حمام و باد كم كولر باعث شده باز آبريزش بيني و فين و فين و گلو درد داشته باشمر.به سفارش شوشوجانم و مهربونيهاي هميشگي و بي اندازه ي مامانم تا تونستم آب نمك قرقره كردم و هي چايي و آب و مايعات خوردم تا امروز گلو دردم بهتره ولي هنوز صدام زوري در مياد اينقدري كه پشتتلفن كه با رض ا حرف ميزنم خيلي از جملاتم نامفهومه و بايد هي تكرار كنم تا منظورمو بفهمه.مامانم هم كه الهي فداش بشم واقعا حيف اين آدم به اين ماهي كه گير ما افتاده بيچاره نزديكيهاي سحر مياد بالاي سرم و صدام ميكنه و چايي و عسل كه باآب گرم قاطي كرده ميده بهم بخورم و بعدشم چند تا هلو برام پوست ميكنه و ميده ميخورم عين بچهئ كوچولوها هوامو  داره ومواظبمه بايد زود خوب بشم كه به مهموني پنج شنبه شبه آقاجونم برسم.اين پدربزرگ من با اينكه يذره خسيسه ولي يه رسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبي داره و اونم اينه كه  ماه رمضونا كل فاميل بچه ها و نوه ها و نتيجه ها و داماد عروسهاش كه حدود 65 نفري ميشيم رو افطار دعوت ميكنه و جاتون خالي خيلي خوش ميگذره هم اينكه بعد از مدتها همه ي فك و فاميلو ميبينيم هم اينكه اينقدرچرنديات و چرت و پرت ميگن و ميخنديم كه كلي خوش ميگذره تازه منم امسال كه متاهل دار شده ام ميخوام با آقاي عزيز برم مهموني و ر.ضاي خوبمم كلي بيچاره برنامه ريزي كرده و دوندگي كه شايد پنج شنبه رو بهش مرخصي بدن و بتونه بياد.پنجشنبه ي هفته اي كه گذشت بعد از چهارده روز تونست بياد اينجا .موقع اذان مغرب بود كه زنگ زد رسيده و تا اومد افطاركنه و بياد پيش من ساعت 10:30 ايناي شب بود.درو كه باز كردم يه دسته &lt;A href=&quot;http://upload.parsimages.com/original/1220955707/41973.jpeg&quot; target=_blank&gt;گل خشگل&lt;/A&gt; ديدم يه پاكت اناراي قرمز و تازه ودو تا كتاب و يه آدم مهربون و لاغر.انگار هزار سال بود نديده بودمش ماموريتي كه رفته بود حسابي لاغرش كرده بود تعجبكردم اين موقع شب گل از كجا آورده كه فهميدم عشق من چقدر مهربونه و چقدر من بي انصافم.ر.ضا هرروز حدود ساعت 5:30 اينا ميره سر كار اون روز كه ميخواسته بود بياد صبحش هم امتحان داشت ساعت رو روي 4 صبح كوك كرده بود و پاشده بود رفته بود از باغچشون يه دسته گل چيده بود و تا ا.صفهان برام اورده بود تزيينش كرده بود با يه كاغذ قرمزقشنگ.يه پست اون روز نوشتم ولي هرچقدر زور زدم كلماتم نتونستن محبتي كه توي تك تك اون دونه هاي انار بين اونگلهاي قشنگ بود رو به تصوير بكشن.گلش رو گذاشتم خشك بشه تا هميشه جلوي چشمم باشه و خيلي چيزا رو بهم يادآوري كنه.شب هم طبق معمول اينقدر خسته بود كه زود خوابش برد و منم نشستم با چراغ قوه &lt;A href=&quot;http://upload.parsimages.com/original/1220955131/41968.jpeg&quot; target=_blank&gt;نامه ها&lt;/A&gt;یی كه برام نوشته بود رو خوندم الهي فداي اونهمه مهربونيش بشم دو تا &lt;A href=&quot;http://upload.parsimages.com/original/1220958276/41982.jpeg&quot; target=_blank&gt;کتاب&lt;/A&gt; هم برام باز خريده بود كه يكمش رو خوندم ولي خوابم نميبرد تا سحر الكي بيدار بودم سحر چشمم بدجوري درد ميكرد.قبل اينكه بياد در مورد اينكه افطار دوتايي بريم خونه ي مامان ايناش و من و خودش دوتايي اونجا غذا درست كنيم باهام صحبت كرده بود كه منم گفتم من اونجا بيا نيستم اگرم بيام مگه من نوكر مامانتم غذا درست كنم گفتم چون ازم انتظار داره و ميگه عروس بايد خونه ي مادرشوهرش بپزه و رفت و روب كنه من غذا بپز نيستم.گفتم من اينقدر گذشت كردم مامانت تا حالا يه قدمم برنداشته بهش با ناراحتي گفتم تو همش منو قربوني ميكني و از من مايه ميذاري چرا يذره از مامانت نميخواي براي درست شدن وضعي كه خودش به بار آورده قدم پيش بذاره چرا مني كه اين وسر هيچ كارم بايد همش كوتاه بيام گفتم تو خيلي بي انصافي و قطع كردم ولي در كل براتون بگم كه باز خرم كرد با زبون خوش و نرمش و من راضي شدم باز كوتاه بيام و برم براي دل خانومم كه شده شام درست كنم گرچه ميدونم هيچ فايده اي نداره و دو روز ديگه باز همين آشه و همين كاسه ولي ر.ضا هم گناه داره و اين وسط تقصيري نداره نميشه منم يكدندگي كنم و منم ازارش بدم.بگذريم حوصله ي حرف زدن از اين قضيه رو ندارم.خوب خيلي حرف زدم ديگه برم هنوز نماز ظهرمو نخوندم بعدشم يكم بخوابم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن:ر.ضاي من به خاطر تمام صبر و تحملت به خاطر تمام خوبيات ممنون.ميدوني كه هميشه ميخوامت و دوست دارم عزيزم&lt;BR&gt;پ.ن:كي ميدونه چطوري ميشه فهميد مردم چه كلماتي رو سرچ كردن كه به وبلاگمون رسيدن؟يا چطوري ميشه فهميد كيا آدمولينك كردن تا منم لينكشون كنم؟!!&lt;BR&gt;پ.ن:التماس دعا از همتون اين روزا ما رو هم دعا كنيد.و معذرت از لينكهاي كنار صفحم كه نتونستم براشون كامنت بذارمالان اسم تك تكتونو نوشته بودم كه اساسي معذرت خواهي كنم ولي چون اين مخ معيوبم اسم بعضي ها رو فراموش كرده بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترجيح دادم آبرومندانه اينجوري از همتون معذرت خواهي كنم ولي مطمين باشيد نوشته هاتونو خوندم ولي كامنت به دلايلي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشده بذارم بازم معذرت.همتونو خيلي خيلي دوست دارم &lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://upload.parsimages.com/original/1220955131/41967.jpeg&quot; target=_blank&gt;من و آقای عزیز&lt;/A&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;(روی بازوهامون اسم همدیگه خال کوبی شده ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;)در&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://upload.parsimages.com/original/1220955132/41969.jpeg&quot; target=_blank&gt;نامه ها2&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;A href=&quot;http://upload.parsimages.com/original/1220958034/41981.jpeg&quot; target=_blank&gt;نامه3&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Sep 2008 11:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم برات تنگ شده</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>چند روزه حتی صداتو درست نشنیدم شاید حداکثر روزی ۵ دقیقه تونستم اونم هولهولکی باهات حرف بزنم.خودمو سعی میکنم هرجوری شده سرگرم کنم اما جات بدجوری کنارم خالیه.دلم بدجوری بی قراریت رو میکنه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.majidonline.com/thumb/164974/kartpostal%20copy.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 16:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غمگینم</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>غمگينم.به خاطر خودم نه ،شايد به خاطر چيزهاييه كه خوندم نميدونم چرا غمگينم كردن شايد حاج باران دوباره چيزهايي رو برام زنده كرد نميدونم چرا برگشت دوباره ي يه آدم به خونش غمگينم كرد نه به خاطر برگشتنش به خاطر طرز حرف زدنش به خاطر غم توي نوشته هاش از غم حرفي نزده بود ولي براي من كلماتش غمگين بود شايد باعث ميشد يه چيزهايي توي ضمير ناخودآگاهم جرقه بزنه.غمگينم ،چهار روزي ميشه كه مريضم از يه سرماخوردگي ساده شروع شد و بعد چرك كردن گلو و سينوسها و درد زانو و رنگ پريدگي صورت و ضعف شديد بدن و...امروز بهترم اما زانو درد بدي دارم.الان يه عصر خنك و غم انگيز و مزخرفه.كسي خونه نيست پنجره بازه و بادي كه هيچ ازش خوشم نمياد  هر چند دقيقه يكبار زوزه ي خفيفي ميكشه.رابطم با خانوادهي ر.ضا قطعه قطعه گرچه  باز هم به خاطرش 5 شنبه با مهمونهاشون و خانوادش يكي دوساعتي رفتيم پارك و شب هم فقط 10 دقيقه رفتم خونشون بازهم به خاطر مهمونهايي كه سراغم رو ميگرفتن و همسري كه مونده اين وسط چكار بايد بكنه.غمگينم امروز نميخوام اين صداي اذان غم انگيز مغرب از پنجره ي اتاقم بياد داخل.از زندگيم راضيم خدايا شكرت اما از سرنوشتم نه.از سرنوشتم دلخورم شايد خيلي از ناكاميهام تقصير خودم بوده باشه نميدونم دقيقا چي ميخواستم يا چي ميخوام.گاهي از حالات و حسها و اخلاق و روحيات گند خودم ميترسم از اينكه چطور ميتونم بعدها يه زندگي سالم رو براي همسرم و خانواده اي كه در آينده قراره تكميل تر بشه ايجاد كنم يه زندگي سالم از نظر روحي منظورمه.روحم متلاطمه بي دليل روح سركشم طغيان ميكنه و اونوقته كه ديگه هيچ كس رو دور و برش نميخواد.غمگينم از ماه رمضاني كه دوستش دارم و داره به شدت نزديك ميشه ولي افطارها و سحرهاش نابودم ميكنه همه چيز رو توي وجودم دوباره بيدار ميكنه.غمگينم از روزهايي كه بدونه اينكه كوچكترين استفاده اي ازشون بكنم زود رد ميشن و به مرگ نزديكم ميكنند از خودم كه هيچ كاري توي زندگيم براي خودم نكردم از خودم كه روزهاي خوب بودن رو با بد بودن و بد حرف زدن و لجبازي و كينه و داد و بيداد حرام كردم از دست خدا هم غمگينم كه به وجودمون آورد و اين جوري توي اين زندگي به بازيمون گرفت خدايا تو ميدوني من هيچ خري نيستم پس به خاطر چرندياتم عقوبتم نكن ولي غمگينم خدايا.به خدا به خاطر زندگي آرام و خوبي كه اين 24 سال بهم دادي بدونه درد بدونه غم سنگين هزار بار شكرت ميكنم اما كاش ديگه قرار نبود دنياي ديگه اي هم قرار بدي و اونجا هم حالمو جا بياري.خدايا من خيلي وقتا تو رو صدا ميكنم ولي از ته دلم نيست من اصلا نميدونم تو كي هستي مثل ش.ه كه نفهميدم كي بود چقدر سخته درك كردنت لازم نيست بهم بگي از نفهمي خودمه چون اينو ميدونم خدايا فقط تو ميدوني با اين بنده ي آويزون و بهم ريختت چه كار بايد بكني به دل سياه عوضيش لطفا نگاه نكن با كرم خودت كمكش كن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:دوست عزیزی که با نام خانوم مهربون برام کامنت گذاشتین مهربونم اسم وبت رو برام نذاشتی چطوری پیدات کنم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Aug 2008 16:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق من</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>خیلی دوست دارم عشق من.این دوزوری که قهر بودیم اندازه ی یه عمر برام بود.منو ببخش ببخش که تحملمو از دست دادم و این روزا آزارت میدم.دوست دارمبیشتز از همیشه بهت احتیاج دارم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 06:03:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهایی که بی تو گذشت...</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>همه چيز در حال خرابتر شدنه.ديشب يه دعواي حسابي باهم كرديم بهم گفت توام عين همشون هيچي حاليت نيست هيچي نميفهمي خونهي عموم بوديم كه زنگ زد خيلي سعي كردم جلوي اونا گريه نكنم حال خودشم بد بود ميدونستم ناراحته از همه چيز خسته شده ولي وسط جر و بحثمون بهش گفتم همه ي اينا تقصيره توئه كه بهشون اجازه دادي توي زندگيمون فضولي كنن اونوقت بود كه ديگه منفجر شد فهميدم شب اخري كه رفت با داداشش باز سر من دعوا كرده  شيشه بزرگه شكسته باهم دست به يقه شدن.الان ده روزه كه رفته میخواد تا سی روز دیگه هم نیاد کلی برای اومدن روز نیمه ی شعبانش برنامه ریزی کرده بودم وقت آرایشگاه گرفته بودم موهامو رنگ کردم کلی کارای مسخره.آخرشم قطع کردم و گفتم دیگه زنگ نزن.میدونم دارم اذیتش میکنم ولی منم خسته شدم حالم ازشون بهم میخورههه.دیشب خوابم نبرد از صبح همش چشمام خیس میشن دلم براش میسوزه برای خودمم میسوزه.از استرس یه لحظه هم نمیتونم آروم بشینم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:آهنگ وبمو بعد از ده ماه برگردوندم.یه کامنت منو برد به گذشته هام و چقدر دلم تنگ شد برای هر چیزی که از دست دادم.این شعر مال همون کامنته مال نوشته ی خودم توی ۱۶ اردیبهشت ۸۵ چقدر زود گذشت چقدر دلم تنگه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تو گفتي برو &lt;BR&gt;و من آرام رفتم &lt;BR&gt;مثل عبور نسيم &lt;BR&gt;از آغوش پنجره اي خودسر &lt;BR&gt;كه بدون اجازة صاحبخانه &lt;BR&gt;باز شده باشد &lt;BR&gt;مثل بازگشت ناخواستة فواره ها&lt;BR&gt;مثل گدائي مغرور&lt;BR&gt;كه سكه را به صاحبخانه باز گرداند &lt;BR&gt;گاهي حقيقت با واقعيت مطابق نيست &lt;BR&gt;واقعيت ها &lt;BR&gt;منتظر پذيرش نيستند &lt;BR&gt;حالا ديگر آموخته ام بروم &lt;BR&gt;قبل از آن كه بگويند برو &lt;BR&gt;شكسته، شكستن ندارد&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اضافه شده ساعت ۹ شب:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; امروز داغون بودم هنوزم داغونم. رفتم سر کلاسم اما کامپیوتر خراب بود و شاگردام رفتن.من موندم و ش.بنم و پ.روانه و خواهرش.نمیدونم چی شد فقط گریه کردم حرف میزدم نمیخواستم جلوی بچه ها گریه کنم اما انگار تمام غمهام تمام این دردها و عذابها تبدیل به اشک شده بودن و از قلبم سرازیر میشدن به چشمهام.نفس کشیدم سعی کردم آروم بشم اشکهامو پاک کردم اما غمی که روی دلمه بزرگتر از این حرفها بود بچه ها فحشم دادن اینکه افسردگی میگیرم اینکه دیوونه میشم به یاد دیشبم افتادم که چطور دستم میلرزید وقتی فریادمو سعی میکردم توی گلوم خفه کنم وقتی داد میزدی توی گوشم.اشکهامو پاک کردم خندیدم اما دلم دست بردار نبود ش.بنم مربی کلاسهای هنریمونه زورکی مجبورم کرد برم کلاس عروسک خمیر گفت بازی با خمیر فکرمو رها میکنه گفتن خودمو مشغول کنم نمیدونستن دست و دلم به هیچ کاری نمیره.گریه هام بند نمیومد تظاهر کردم بهترم و زدم بیرون یه ایستگاه اشتباه پیاده شدم و تا خونه آروم اومدم.دلم هنوز گریه میخوادهنوز دلم برای همه چیزهایی که تحمل کردم میسوزه.فردا میرم آرایشگاه برای دل خودم میرم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Aug 2008 07:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرف مفت</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img29.picoodle.com/img/img29/4/1/31/f_helpinghandm_a17a40d.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز عصباني و عصبي ام.با اينكه بعد از اينكه مادرشوهرم راهمون نداد خونش همه چيز تموم شد و من الان نزديك سه هفته هست نه ديدمشون و نه ميخوام ازشون خبري داشته باشم ولي هنوز از درون متلاشي ام ظاهرم شايد چيزي رو نشون نده كه ميدونم با يه كلمه حرف زدن ديگران ازشون مثل باروت منفجر ميشم ولي از درون هرروز و هر ساعت دارم باهاشون ميجنگم.از دست ر.ضا دلخورم و گاهي هم عصباني از اينكه با اينكه همه چيز تقصير مادرش و برادرهاش بوده ولي در آخر بازهم هر دو طرف يعني من و اونها رو يه جور ميبينه و به يه اندازه برامون وقت و انر‍ژي صرف ميكنه و يه اندازه بهمون حق ميده به مادرش به خاطر گذشته هاش و مرگ پدرش و ...ولي من اينقدر عصبي ام كه هيچ منطقي نميتونه منو وادار كنه حتي يه هزارم ثانيه بدون تنفر بهشون فكر كنم.نميدونم اين حسهاي تلخ و رواني كننده كي دست از سرم برخواهند داشت و كي دوباره ميتونم بدون تنفر بهشون فكر كنم اما ميدونم زمان زيادي طول خواهد كشيد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر زمان سريع ميگذره تقريبا رسيديم به نيمه هاي تابستون.كلاس فوتوشاپي كه توي پستهاي قبلي درموردش نوشته بودم رو تقريبا يه ماه ميشه وروديش رو قبول شدم و دارم ميرم از كلاسش خوشم مياد و ازش لذت ميبرم كلاس خودمم تعداد شاگردهام كم هستند و از نظر مالي به هيچ دردي نميخوره ولي توي اين شرايط چند ساعت هم چند ساعته كه بتونم فكرمو مشغول چيز ديگه اي بكنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از سفر مشهدمون كه بدترين سفري بود رفته بودم سه شنبه و چهارشنبه ي هفتهي پيش هم ر.ضا اومد خونه كه شبي كه ميخواست بره باز سر قضيه ي مادرش اينا يكم حرف زديم و از دستم دلخور شد و بدونه اينكه حتي بغلم كنه و درست خداحافظي كنه قبل از  ساعتي كه قرار بود بره با برادرش رفت ترمينال و برگشت ش.يراز.وقتي اين كار رو كرد ازش دلخور شدم بعدش با هم حرف زديم و قضيه تموم شد ولي از درون به خاطر چيزايي كه بيشتر حسي هستن و دليل منطقي درستي ندارن دلخورم.از اون روز هم به دليل كاري كه بعد از ظهرها براش پيش اومده فقط شبها بهم زنگ ميزنه و يه ده مين باهم حرف ميزنيم شوخي ميكنيم و ميخنديم ولي در واقع نه اون حال و حوصله داره و نه من.براي من فعلا همه چيز مزخرف و بيخود شده چون اين قضيه از نظر روحي تاثير بدي روي من گذاشته كه ر.ضا نميتونه اينو درك كنه و ميگه حالا كه ديگه همه چيز تموم شده چرا باز ناراحتي و اين حرفش بيشتر اعصابمو خورد ميكنه و اينكه گفته در اين مورد باهاش اصلا حرف نزنم حتي اگه قراره بريزم توي خودم ولي اعصاب اونو بيخودي خورد نكنم.ر.ضا مرد خوب و مهربونيه ولي توي اين شرايط كمكي نميتونه بهم بكنه.تصميم گرفتم اينبار يه 20 روزي تحمل كنم تا يه كمي از هم دور باشيم به اين دوري ازش احتياج دارم گرچه هنور 4-3 روز نيست كه رفته ولي دلم خيلي تنگ شده.از اين شرايط مزخرف بود و نبودش هم خسته شده ام و تقريبا ديگه داره تحملم تموم ميشه تمام مدتي كه اينجاست عذا ميگيرم كه باز فردا يا پس فرداش بايد برگرده و من ميمونم و انتظار و حسي كه ازش متنفرم و بازهم فكرهاي بيخود.گرچه اگه بخوام درست و منطقي فكر كنم ر.ضا اين وسط تقصيري نداره ولي فعلا منطق بي منطق من دلخورم دلخور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:هرروز اين حال و روزم نيست اما امروز باز روي اون دنده م هستم.&lt;BR&gt;پ.ن:همیشه تحت هر شرایطی هرجوری که باشی بازهم دوست دارم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 14:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
